دو برادر، ده‌ها تصمیم | نقد و بررسی بازی Life Is Strange 2

مقالات ، نقد و بررسی ۹ دی ۱۳۹۸ - ۰۹:۰۰

بازی هایی که به عنوان المان اصلی، عمیقاً روی داستان تمرکز می کنند، معمولاً ریسک بزرگی برای شرکت های سازنده هستند. تقریباً بیشتر افرادی که سراغ یک بازی می روند، از آن یک گیم پلی سرگرم کننده می خواهند و بازی هایی که تمرکز اصلی آن ها روی داستان است، معمولاً از ارائه ی چنین گیم پلی ای باز می مانند. البته شاید الآن دارید به شاهکارهایی مانند Bioshock و The Last of Us فکر می کنید که در کنار داستان های انقلابی خود، گیم پلی ای لذت بخش هم داشتند، اما بحث ما بیشتر روی بازی هایی مانند Life Is Strange و The Walking Dead است که گیم پلی آن ها کاملاً در خدمت داستان بوده و به خودیِ خود جذابیت خاصی ندارند. ساخت نسخه های دوم و سوم و الی آخر برای چنین بازی هایی واقعاً سخت است. بخصوص برای بازی ای مانند Life is Strange که داستان نسخه ی اول آن ها به پایانی مشخص رسیده و دیگر جایی برای روایت ندارد. سازندگان معمولاً در این موارد یا می آیند و به نوعی شخصیت نسخه ی اول را احیا می کنند که در اکثر موارد (چه در دنیای سینما و چه در دنیای بازی) باعث می شود نتیجه ی نهایی ضعیف از آب در بیاید و خاطرات نسخه ی اول را هم خراب کند، یا ریسک نمی کنند و داستانی جدید روایت می کنند. خوشحال کننده است که سازندگان Life is Strange 2 تصمیم گرفتند راه دوم را پیش بگیرند و داستان مکس و کلوئی را همان طور که باید، رها کردند.

خوشحال کننده است که سازندگان Life is Strange 2 تصمیم گرفتند راه دوم را پیش بگیرند و داستان مکس و کلوئی را همان طور که باید، رها کردند. درست است که شاید نزد خیلی ها، برادران دیاز (Diaz) به اندازه ی مکس و کلوئی محبوبیت نداشته باشند، اما نهایتاً اینکه سازندگان کار درست را انجام داده و شخصیت های جدیدی ساخته اند قابل تقدیر است.

درست است که شاید نزد خیلی ها، برادران دیاز (Diaz) به اندازه ی مکس و کلوئی محبوبیت نداشته باشند، اما نهایتاً اینکه سازندگان کار درست را انجام داده و شخصیت های جدیدی ساخته اند قابل تقدیر است. یادم می‌ آید وقتی برای اولین بار Life Is Strange را بازی کردم، چند حس مختلف درباره‌ ی بازی داشتم که در تضاد با هم بودند. بازی بسیار متفاوت بود. در دنیایی که بسیاری از گیمرها به دنبال بازی‌ های آنلاین و هیجانات آن هستند، Life Is Strange قدمی جسورانه برای بازی‌های داستان‌ محور به شمار می‌ رفت. اینکه داستان بازی درباره‌ ی یک دختر دبیرستانی و دغدغه‌ های دوران نوجوانی او باشد، از دور زیاد جالب به نظر نمی‌ رسد. در واقع بازی هم از همان اول زیاد تلاش نمی‌ کرد که جز این را ثابت کند و داستان را با یک ریتم کاملاً ملایم پیش می‌ برد تا اینکه سازنده‌ ها با چند غافلگیری بزرگ اوضاع را تغییر دادند و از قسمت دوم بازی، دیگر کسی نتوانست برای قسمت سوم صبر کند. Life is Strange 2 هم با اینکه صعودی تدریجی داشت، اما حالا و در اپیزود پنجم در نقطه ای قرار گرفته که با خیال راحت می توان تجربه ی آن را پیشنهاد کرد. با اینکه بازی مشکلاتی نیز دارد، اما در نهایت موفق می شود با روایتی جذاب، داستانی پرمحتوا و صداگذاری بی نقص کاراکترها، حس خوب بازی اول را برایمان زنده کند و خودش را در میان بهترین عناوین ماجرایی سال ۲۰۱۹ جای دهد. مقاله ی پیش رو، جمع بندی و نقدی است بر کل پنج اپیزودی که تا امروز برای Life is Strange 2 منتشر شده اند. در ادامه با من و گیمفا همراه باشید!

Life is Strange 2 هم با اینکه صعودی تدریجی داشت، اما حالا و در اپیزود پنجم در نقطه ای قرار گرفته که با خیال راحت می توان تجربه ی آن را پیشنهاد کرد. با اینکه بازی مشکلاتی نیز دارد، اما در نهایت موفق می شود با روایتی جذاب، داستانی پرمحتوا و صداگذاری بی نقص کاراکترها، حس خوب بازی اول را برایمان زنده کند و خودش را در میان بهترین عناوین ماجرایی سال ۲۰۱۹ جای دهد.

شاون (Sean) و دنیل (Daniel) که دو برادر هستند، در اپیزود اول طی اتفاقات ناگواری که برایشان رخ می دهد، مجبور می شوند خانه ی خود را ترک گفته و به سمت مکزیک حرکت کنند. قسمت اول بازی در مهر ماه سال گذشته منتشر شد و در آن حوالی، بحث کشیدن دیواری یزرگ در مروزهای آمریکا و مکزیک داغ بود و بسیاری از اتفاقات بازی نیز به این اشاره می کرد. بازی در طول چهار اپیزود بعدی هم هیچ گاه تم سیاسی خود را از دست نمی دهد. گرچه در اپیزودهای اول و دوم، سیاسی بودن ماجرا، به خاطر پرداخت و روایت نه چندان جالب بازی نکته ی دوست داشتنی ای نبود، اما در اپیزودهای بعدی این موضوع رفته رفته بهتر می شود و به جای اینکه فقط به یک طرز تفکر سیاسی حمله کند، موضوعات مهمی مانند نژادپرستی و آزار مهاجران را مطرح کرده و به شکل عمیق تری بررسی می کند. حتی گاهی اوقات می توان بازی را به خاطر این حرکتش تحسین کرد که مخاطب عمدتاً جوان خود را به فکر کردن وا می دارد. البته تم اصلی داستان به جز اپیزود اول زیاد روی سیاست تمرکز نمی کند و موضوع اصلی رابطه ی بین دو برادر است.

شخصیت های اضافه شده در طول این پنج اپیزود، همیشه از عمق خوبی برخوردار بوده اند.

دنیل که برادر کوچک تر است، در اواخر اپیزود اول، با قدرت ماورایی خود آشنا می شود. او می تواند اجسام را از دور و با قدرت ذهنش تکان دهد. دنیل اوایل کنترل زیادی بر روی قدرتش ندارد و طی زمان یاد می گیرد چگونه از قدرتش نهایت استفاده را ببرد. اما همان طور که می دانید، شما در نقش دنیل نیستید، بلکه شاون کاراکتری است که شما آن را کنترل می کنید. بنابراین باید انتظار یک گیم پلی متفاوت تر نسبت به نسخه ی پیشین داشته باشید. در نسخه ی اول شما در نقش مکس بودید که قدرت بازگرداندن زمان را در اختیار قرار داشت و این یعنی شما همه کاره ی داستان بودید. در شماره ی دوم با اینکه شاون، برادر بزرگ تر و شخصیت قابل کنترل بازی است، اما در واقع این دنیل است که داستان را با قدرت ماورایی اش پیش می برد و نقش شما، بیشتر کارگردانی این روند است. شاون گاهاً بیش از حد در حال و هوای نوجوانی است که این یعنی بازی پر است از صحنه های دراماتیک و دیالوگ های آبکی و احساسی. اما در کل، رشد این دو برادر در طول پنج اپیزود قابل توجه است. هم از نظر اخلاقی و هم از جهت ظاهری، شاون و دنیل در طول پنج اپیزود واقعاً رشد کرده اند و بسیار مسئولیت پذیرتر و محکم تر شده اند. رها کردن خانه و راه افتادن در جاده ها، به آن ها آموخته که چگونه با ناملایمات برخورد کنند و این بلوغ را جز در بخش فنی بازی، در همه جای داستان نیز مشاهده خواهید کرد.

باید انتظار یک گیم پلی متفاوت تر نسبت به نسخه ی پیشین داشته باشید. در نسخه ی اول شما در نقش مکس بودید که قدرت بازگرداندن زمان را در اختیار قرار داشت و این یعنی شما همه کاره ی داستان بودید. در شماره ی دوم با اینکه شاون، برادر بزرگ تر و شخصیت قابل کنترل بازی است، اما در واقع این دنیل است که داستان را با قدرت ماورایی اش پیش می برد و نقش شما، بیشتر کارگردانی این روند است.

تصمیم هایی که در طول چهار اپیزود قبلی Life is Strange 2 گرفته اید در اپیزود پنجم به یک سرانجام می رسند. جای خوب ماجرا این است که مانند بازی اول و حتی بیشتر، تصمیماتی که در طول بازی می گیرید واقعآً بر روی پایان آن اثر دارند. بازی جمعاً هفت پایان مختلف دارد که این موضوع، در کنار داستان جذاب و روان بازی، ارزش آن را بیشتر می کند. شما در طول بازی به جاهای مختلفی می روید و افراد زیادی را ملاقات می کنید. اینکه به چه کسی اعتماد کنید، چه لحنی را برای صحبت کردن انتخاب کنید، قدرت برادر کوچک تر خود را در کجا به کار بگیرید و آن را به سایرین نشان دهید یا نه، همگی فقط بخشی از تصمیماتی هستند که شما باید بگیرید. در واقع روند کلی داستان به دو چیز بستگی دارد؛ یکی تصمیم های مهمی که در اتفاقات آخرِ هر اپیزود می گیرید و دیگری دیالوگ هایی که طی هر اپیزود انتخاب می کنید. این دیالوگ ها باعث می شود اثر متفاوتی روی هر فرد داشته باشید. اینکه ملایم بوده اید یا عصبی، احساسی عمل کرده اید یا حساب شده و مثال های مشابه، نهایتاً در روند داستان شخصی شما تاثیر بسزایی دارد.

داستان سرایی در اپیزودهای آخر به اوج خود می رسد و بازی بسیار راضی کننده جمع بندی می شود.

البته حالا که از دیالوگ گفتم، باید این را هم بگویم که گاهی بازی به خاطر همین دیالوگ های طولانی، خسته کننده می شود. درست است که Life is Strange را به خاطر داستان آن بازی می کنیم و در چنین عنوانی، بار داستان بر دوش دیالوگ هاست، اما این راهش نیست که بخواهیم مخاطب را با دیالوگ های طولانی بمباران کنیم. خیلی از مکالمه های بازی اضافی است و می توان بدون اینکه کوچک ترین لطمه ای به پیکره ی داستان وارد شود آن ها را از بازی حذق کرد. برخی دیگر از دیالوگ ها به بهانه ی شناخت شاون یا دنیل به بازی اضافه شده اند و با وجود اینکه موفق به شناساندن بیشتر آن ها به ما می شوند، باز هیچ جذابیت خاصی ندارند. اینکه شاون نوجوانی بیش نیست نیز در این مسئله بی تاثیر نیست، زیرا او عادت دارد کلاً همه چیز را دراماتیک کند و مانند اکثر نوجوانان دیگر، بخصوص در اپیزودهای اولیه ثبات اخلاقی ندارد. این مورد برای کسانی که از کاراکتر خود انتظار کاریزما و شخصیتی جذاب دارند ممکن است آزاردهنده باشد و به شخصه فکر می کنم با وجود عمقی که در طول پنج اپیزود به کاراکتر این دو برادر اضافه می شود، جا داشت شخصیت های جذاب تری برای Life is Strange 2 در نظر گرفته می شد. به جز این دو برادر، کاراکترهای بسیاری دیگری در بازی می آیند و می روند و شخصیت پردازی اکثر آن ها نیز مانند دو کاراکتر اصلی بازی عمیق است. برخی از آن ها جذاب تر از دیگری هستند، اما متاسفانه بازی زود آن ها را از داستان بیرون می اندازد.

به جز این دو برادر، کاراکترهای بسیاری دیگری در بازی می آیند و می روند و شخصیت پردازی اکثر آن ها نیز مانند دو کاراکتر اصلی بازی عمیق است. برخی از آن ها جذاب تر از دیگری هستند، اما متاسفانه بازی زود آن ها را از داستان بیرون می اندازد.

گیم پلی Life is Strange 2 اگر یکی از نقاط منفی آن نباشد، قطعاً از نکات مثبتش هم نیست. پس از اضافه شدن قابلیت ویژه ی دنیل به بازی، گیم پلی کمی جذاب تر می شود، اما در استفاده از این قابلیت نیز به شما آزادی عمل کافی داده نمی شود. Life is Strange 2 بازی خیلی کوتاهی نیست و داستان آن هم با وجود اینکه واقعاً جالب و زیباست، همیشه در اوج قرار ندارد و خیلی جاها افت می کند. برای پر کردن این خلاء، خیلی جاها از دیالوگ های حوصله سربر استفاده شده، در حالی که پتانسیل بازی برای یک گیم پلی جذاب تر، بسیار بیشتر از این بود. کارهای شما محدود می شود به حرف زدن با بقیه، راه رفتن و گشتن محیط که در اکثر وقت ها هیچ چالشی برایتان ندارد و همه چیز جلوی چشم است و نقاشی در دفترچه همراهتان که صرفاً شامل تکان دادن موس یا شوک دسته می شود. سکانس های دکمه زنی جذاب شاید می توانستند تا حدی به این عنوان کمک کنند، اما متاسفانه شاهد چنین حرکت هایی نیستیم.

Life is Strange 2 بازی خیلی کوتاهی نیست و داستان آن هم با وجود اینکه واقعاً جالب و زیباست، همیشه در اوج قرار ندارد و خیلی جاها افت می کند. برای پر کردن این خلاء، خیلی جاها از دیالوگ های حوصله سربر استفاده شده، در حالی که پتانسیل بازی برای یک گیم پلی جذاب تر، بسیار بیشتر از این بود.

گرافیک و طراحی هنری بازی از همان اپیزود اول زیبا و چشم نواز بود. نورپردازی بازی در صحنه های مختلف واقعاً عالی است و با اینکه گرافیک بازی بیشتر کارتونی است تا واقع گرایانه، اما جزئیات تصویر زیاد و طراحی چهره ها بسیار عالی است. در شماره ی قبلی بازی بیشتر شاهد انیمیشن های خشک و میمیک صورت مصنوعی بودیم، در Life is Strange 2 این موضوع از همان اول خیلی بهتر بود و تا اپیزود ۵ بهتر هم می شود. البته همچنان برخی انیمیشن های خشک در طول بازی قابل مشاهده اند، اما چیزی نیستند که بخواهند حواس‌تان را پرت کرده یا لذت بازی را از شما سلب کنند. در طی پنج اپیزود، برادران دیاز از بسیاری مناطق عبور می کنند که هر کدام طبیعت خاص خود را دارند. همه ی این محیط ها عالی و چشم نواز طراحی شده اند. همچنین طراحی کاراکترهای قسمت دوم Life is Strange 2 نیز قابل توجه است و به جز خود دو برادر و تغییر قیافه ی آن ها در طی پنج اپیزود، بقیه ی کاراکترها هم خیلی خوب طراحی شده اند.

گرافیک هنری بازی واقعاً چشم نواز است.

بخش صدا و موسیقی در طی پنج اپیزود به عنوان یکی از نکات مثبت بازی باقی می ماند. از یک طرف قطعات آرامش بخشی که بیشتر در سبک ایندی راک (Indie Rock) در بک گراند نواخته می شود و به به بازی روح می بخشند، از طرف دیگر صداپیشگانی که کار خود را به بهترین نحو ممکن انجام داده و این تجربه را به یک تجربه ی سینمایی و به یادماندنی تبدیل کرده اند. نه تنها کاراکترهای اصلی، بلکه کاراکترهای فرعی نیز در حد حرفه ای صداگذاری شده اند.

در کل از نتیجه ی این ماجرای پنج قسمتی واقعاً راضی ام و مشکلاتی که در اپیزود اول به نظرم می آمدند تا حد خوبی رفع شدند. Life is Strange 2 یک دنباله ی قوی برای نسخه ی اول است و اکنون داستان شاون و دنیل چیزی کمتر از داستان مکس و کلوئی ندارد. نقوصی در گیم پلی و ریتم بازی وجود دارد، اما این دلیل نمی شود این بازی را به طرفداران داستان سرایی سنگین و بازی های ماجرایی پیشنهاد نکنم.

 

12345678910(19 رای, میانگین آرا 8٫68 از 10 )
Loading...

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

  • WITCHFIRE گفت:

    ممنون از اریا مقدم عزیز بابت نقد این بازی لطفا نقد بازی terminator resistanceرو هم قرار بدین چون من دارم بازیش میکنم و بازی بدکی نیست و نمیدونم چرا نمره متاش ۴۰ شده
    به نظرم بهترین بازی تو این سبک شاهکار دیوید کیج یعنی heavy rain است و من تا به حال بازی به کیفیت heavy rainندیدم و بدون شک یکی از ۵بازی برتر(از نظر من بهترین)انحصاریps3 هست.با تشکر

    17Thumb up 7Thumb down
    • ocelat گفت:

      منم همین چند وقت پیش ترمیناتور روتموم کردم و بازی سرگرم کننده ای بود.نه مثل بعضی از بازیها که قابل بازی نیستند نمونش بازیmurdered soul suspect که امروز خواستم شروع کنم دیدم از افتضاح هم یک چیزی اونورتره بعد جالبه متاش از همین ترمیناتور بیشتره ROTFL ROTFL ROTFL

      7Thumb up 4Thumb down
    • 2003 Hamid Reza گفت:

      بازی terminator با توجه به نقد ها و نظرات افتضاح به نظر میاد
      کلا فیلمش هم خراب کرد ولی بازم هر چی باشه فیلمش از بازیش بهتره و ارزش دیدن داره

      5Thumb up 1Thumb down
    • 00peyman00 گفت:

      از نظر خودم بهترین ساخته ی دیوید کیج یا داوود قفس خودمون شاهکار detroit هست
      ایده ی ساخت detroit مدت های زیادی تو ذهن دیوید کیج بود و بیشتر از همه پرورش داده شد به طوری که توی beyond یک دموی مخفی از نحوه ساخت کارا (یکی از سه شخصیت اصلی detroit) وجود داشت که احتمالا به دلیل سخت افزار اون زمان،بازی قابل ساخت نبوده
      ولی جدا از اون بهترین بازی تو سبک تعاملی واسه ی من TWD و Detroit و TWAU هست چون فقط بازیشون نکردم بلکه باهاشون زندگی کردم Cigarette

      8Thumb up 2Thumb down
  • Ruiner گفت:

    (در نسخه ی اول شما در نقش سم بودید که قدرت بازگرداندن زمان را در اختیار قرار داشت و این یعنی شما همه کاره ی داستان بودید)
    چجوری Max Caulfield رو “سم” میخونید؟؟!!!!!

    15Thumb up 5Thumb down
  • PERSIAN STALKER گفت:

    میتونم بگم یکی از متفاوت ترین بازیهای تمام دورانه Yes

    10Thumb up 7Thumb down
  • 2003 Hamid Reza گفت:

    دستتون درد نکنه اقای مقدم عزیز
    یه بازی بسیار عالی از سبک گرافیکیش خیلی خوشم میاد
    داستان جذاب بود تاثیرات تصمیم گیری ها اتفاقات و…
    فقط یه کمی دیر به دیر اپیزود هاش منتشر میشد ادم اذیت میشه اگه تمامی قسمت های یه بازی اپیزودی یکجا بیاد زیادی حال نمیده (مثل کاری که با عناوین تل تیل میخوان بکنن البته همین که بازی های شاهکارش ساخته میشن خیلیه) و اگه دیر به دیر هم عرضه بشن بازم ادم اذیت میشه
    منتظر قسمت بعدی هستیم

    6Thumb up 1Thumb down
  • mighty kratos گفت:

    دچار سرگیجه مزمن میشه آدم میاد تو این سایت چه خبره ۶۰۰ تا تبلیغ فلاش چشمک بالا پایین شرق شماره غربی ! بکاری میکنید آدم همون دو سه روز یه بارم نیاد تو سایت دیگه

    5Thumb up 0Thumb down
  • sasuto گفت:

    واقعا به نظرم بهترین ساخته ی این استودیو همون life is strange 1 هست . داستان مکس واقعا عالی بود . هم پیچش عالی مخصوص خودش رو داشت هم پایان بندی های عالی برای هر شخصیت داشت .
    هنوز که هنوزه یاد اخر داستان می افتم واقعا غمگین میشم . مخصوصا وقتی اون اهنگ پایانی که کلویی میمیره رو یادم میاد واقعا ناراحت میشم .
    اگه کلویی رو زنده نگه داشتید مثبت بدید . اگه برای نجات بقیه کشتینش منفی بدید

    7Thumb up 1Thumb down
  • Mohireza:batmol edition گفت:

    کامنتتو دیدم یاد کامنتای یوتیوب افتادم!
    اما چرا لایف ۲ بد بود؟ خب معلومه دلیل اولش این بود که مکسین نداشت! بله درسته تو نقد هم اضافه شد که همین که جرئت رها کردن شخصیت های قبلی رو داشتن قابل تقدیره اما همچین چیزی فقط وقتی خوبه که شخصیت های جدید هم به اندازه ی قبلیا خوب و عمیق باشن. کی میتونه شخصیت های نسخه ی ۱ و ۲ رو مقایسه کنه و نتیجه بگیره که آره خوب بود که مکسین کالفیلد با قدرت کنترل زمان تو دستش ول شد؟
    از سمت دیگه لایف ۱ دقیقا همون چیزی بود که صنعت گیم واقعا بهش نیاز داشت و اونم چیزی نبود بجز یه بازی تین ایجری که واقعا تین ایجر محور باشه نه اینکه لقمه های بزرگتر از دهنش برداره برای گیمر! شخصیتای بازی اول و محیطاش به قدری با تم داستان که شخصیتای اصلیش همه نوجوون های ۱۸ ساله بودن متناسب بود که بازی توی هیچ قسمتی تبدیل نشه به فیلم ابر قهرمانی. منظورم اینه که ببینید حتی شخصیت اصلی بازی اول قدرت فوق العاده ای داشت اما انقدر خوب تونسته بودن سازنده ها از این قدرت براش بهره بگیرن که خودتونو بذارید جای مکس نه اینکه حس کنید دارید کمیک سوپرمن میخونید. درحالی که بازی دوم فقط روی یه داستان به نظرم غیرضروری کار کرد و حتی ایده ی شخصیت فرعی کردن بازیکن رو هم نتونست با یه روایت درست و حسابی قاطی کنه. آخه شما فکر کن نقش سرپرست کسیو داری که قدرت تلکنیک داره بعد سه اپیزود اول بجز افتتاحیه ها و اختتامیه ها یه سری داستان سرایی پوچ و بی معنی باشه. یادمون نره داریم درباره ی عنوانی حرف میزنیم که قسمت اول و اپیزود چهارمش تا نیمه فقط درباره ی تجربه کردن یه خاطره ی قدیمی بود و همین چیز به ظاهر تکراری هم کلی حرف واسه خودش داشت که بزنه و لحظه لحظه احساسات مختلف حتی ترحم و پشیمونی رو به همراه داشت.
    و دلیل سوم و آخرم اینکه ما قبل از این داداشیا، یه بازی بی نقص درباره ی رابطه ی برادری داشتیم. Brothers Two Souls که واقعا درباره ی دوتا برادر بود نه درباره ی ابرقهرمان و منشیش! برادرز تو سولز شاید داستان محور نبود و کوتاهی بازی از عیب هاش بود اما به قدری سطح داستان سرایی برادرانه رو تو این صنعت برد جلو که هیچکس تا به الان نخواسته بود تو این تم داستانشو تعریف کنه درحالی که سازنده های لایف نمیدونم چرا و واقعا نمیخوام هم بدونم، بی دلیل رفتن سراغ همچین چیزی و اینو در نظر نگرفتن که اینجا باید از فرمول بهبود یافته ی داستان سرایی نسخه ی اول استفاده کنن چون اینجا داستان درباره ی دوتا برادره و معلومه که همه میخوان رابطه ی این دوتا رو حتی اگه شده بیشتر از شخصیت هاشون و اتفاقات حس کنن و ببینن؛ اما دوستای ما چیکار کردن؟ زدن تو کار روایت حادثه محور و نتیجه شد این! معلومه که تا ۳ اپیزود خودشون هم نمیدونن چی میخوان دیگه وگرنه که ما مخلصشون هم هستیم.

    2Thumb up 0Thumb down