صحنه های دراماتیک نسل هفتم | قسمت اول

۵ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۸

نسل هفتم رو به پایان است. نسلی که شاید برای ما گیمرهای کهنه کار به اندازه ی قبل خاطره انگیز نبود اما بازی های خوب هم کم ندشت. به این بهانه در سه قسمت نگاهی داریم بر صحنه های دراماتیک و احساسی این نسل. متنی که شاید هم اسپویل بشه!

۱٫وقتی که کودک دید:

اگر سری به بازی های شرکت THQ که در واقع دیگر نیست بیاندازید با IP جدیدی آشنا خواهید شد. بازی ای که با داستان و گیم پلی نسبتا خوب خود مخاطبان را جذب کرد. این بازی Homefront نام داشت که توضیحاتی در مورد آن خواهم داد.

مفهوم شما از جنگ چیست؟ بگذارید ویژگی های جنگ را با هم مروری کنیم. جنگ یعنی مرگ، یعنی درد، یعنی اشک، یعنی خون، یعنی فداکاری، یعنی جان دادن، یعنی تاسف، یعنی وحشت، یعنی درد، جنگ یعنی بمب و موشک که بر سر کودکان و زنان و مردان بیگناه ریخته می شود.جنگ یعنی همین. همین….

این بازی اشاره ای دارد به حمله ی نظامی به ایالات متحده آمریکا که در آن سربازان چینی و کره شمالی به تصرف سرتاسر آمریکا دست زده اند. حال سران آمریکا حاضرند حتی با بمب اتم نیز آن ها را دور کنند. اوایل بازی به خانه شما حمله میشود و به یک اتوبوس برده میشوید. ناگهان شما یک پدر و مادر و یک کودک سمج سیاه پوست را می بینید. ناگهان دو سرباز پدر و مادر را در کنار هم به قتل می رسانند و میروند. کودک که مات ومبهوت مانده به سمت آنها میرود و آن ها را تکان میدهد. گمان میکند آن ها خوابیده اند. از سرنوشت کودک چیز بیشتری نمیدانم زیرا…………

با داستان بازی کاری نداریم. بحث ما همان کودک است که در یک جنگ بزرگ در حالی که ۶-۷ سال بیشتر ندارد میخواهد چه کند؟ آیا کودک آن قدر پیش پدر و مادرش می ماند تا همانند آنها به خوابی ابدی فرو برود؟ روایت جنگ هم همین است. جنگ یک صفت دیگر دارد، از همه سو هجوم می آورد. در واقع جنگ به کسی رحم نمیکند. میتواند یک کودک را از پدر و مادرش بگیرد یا برعکس. صفات جنگ همین ها هستند. چیزهایی که ما میدانیم. بعضی از ما درد و رنج و عذاب و …. را تحربه کرده ایم. جنگ جایی برای جولان مرگ است. میخواهد کودکی ۶ ساله را بگیرد یا او را آواره کند. کودک ماند و یک دنیا غم و گریه کودکانه که بیشترشان از بی اعتنایی پدر یا مادر سرچشمه گرفت. کودک بدی های جنگ را نمیداند. او با مرگ و ترس بیگانه است. بیگانه!!

http://upload.tehran98.com/img1/six2q9c3pahrwkutugqz.jpg

_______________________________________________________

۲٫ وقتی که ماسک سوخت:

دنیا چه قدر بی رحم است. تیغش بسیار برنده است. دنیا رحم ندارد. دنیا به عزیزترین کس خود وفا نمیکند. دنیا بی رحم است. بی رحم!

به ۹۵ رسید. سریع باش. روچ متظر پر شدن انتقال فایل هاست. گوست دارد او را پوشش میدهد. چد سرباز را میکشد. تمام شد ۱۰۰٫ روچ و گوست راه می افتند که نارنجک پرتاب میشود. گری زخمی شده است. گوست او را کشان کشان میبرد. آن ها رسیدند. به شپرد.که در غیاب ماکاروف آنجا حضور داشت. گوست را می بینیم. هیچ گاه نفهمیدیم پشت آن ماسک ترسناک چیست،آیا واقعا او گاس بود؟ کسی که mw1 توسط زاکائف به قتل رسید؟ آیا او زنده بود؟ شبح چه را پنهان می کرد؟

اما او امیدوار بود اولین مدالش را بگیرید.مدال شجاعتش را. به راستی هم گرفت. شپرد دست در جیب میکند اما ناگهان… روچ و گوست در میان آتش اند. آری این بود پاداششان. سوختن و خاکستر شدن. صحنه ی دراماتیک گویا تمامی ندارد. از لحظه ای که شپرد به گوست شلیک کرد تا شعله ور شدن آتش. بسیاری طاقت نگه داشتن اشک ها را نداشتند. شاید این صحنه قلب ها را شکست. اشک ها را جاری کرد و گیمرها را در بهت فرو برد. صحنه عوض میشود…………. چه فایده؟

http://upload.tehran98.com/img1/w9b2fqlxlyrkap3wo2.png

_______________________________________________________

۳٫ وقتی که فقط یاد بود:

او شخصیتی بود که در سری چرخ دنده های جنگ به همراه مارکوس، کول و برد حضور داشت. دام در طی حضورش همواره اندوه مرگ غمناک همسرش را در ذهن می پروراند. پس از مرگ همسرش مارکوس همواره یک همراه غمگین را در کنار خود می دید. در نسخه سوم بازی وقتی که مارکوس و تیمش گرفتار محصاره لوکاست ها بودند، دام با فداکاری غم انگیز خود آن ها را نجات داد. او در لحظاتی که بسیار حساس سوار کامیونی شد و با فدا کردن جان خود، آن کامیون را به تابوت مرگ خود تبدیل کرد، با این که لوکاست های آن منطقه نابود شده بودند ولی اندوه دام بر قلب مارکوس و تیمش سنگینی می کرد. دام همراهانش را نجات داده بود و خود اکنون پیش همسرش بود. وقتی که مرگ دام را گرفت، یار دیرینه اش مارکوس هم از درون شکست. دفاع، دفاع است. چه در برابر انسان چه در برابر بیگانگانی دیگر. دام مرگ را به جان خرید. دام رفت تا بقیه بمانند. دام در یاد ها ماند. دام بود.او خود شجاعت بود.

http://upload.tehran98.com/img1/8zio7pkf2yfkpnr19ar.jpg

_______________________________________________________

۴٫ وقتی که تنها رستگاری ماند:

جان فردی بود که در اواخر غرب وحشی زندگی میکرد. در وقتی که مردم با هم بهتر شده بودند. سرقت ها کمتر شده بود. اتومبیل ها داشتند به شهرها راه پیدا میکردند این جان مارستون بود که پا به پای شما در بازی red dead redemption حضور داشت. در طول بازی شما میتوانستید جان را به یک آدم خوب که همان فرد مورد انتظار خانواده اش است تبدیل کنید یا نه می توانید او را به یک خلافکار بالفطره تبدیل کنید. او قصد داشت پسرش جک مانند  خودش سال ها در زندان نباشد، آدم بدی نباشد و حالا که دوران پایان غرب وحشی است جک دیگر یک گانگستر نشود اما خب نشد که نشد. کار های جان بی فایده ماند. جان در بیابان های غرب به دنبال رستگاری بود. حتی پس از مرگ همسرش. هنوز به تلاش خود ادامه میداد.

تنهای تنها میان چندین هفت تیر کش خطرناک. در بدن mr. marston چیزی به جز گلوله نمی شد یافت. وقتی که به سیمای جان نگاهی می انداختید اشک هایتان جاری می شد. او رفت و اسبش حس کرد که دیگر صاحبش از خواب  ابدی خود بیدار نخواهد شد. مرگ، جان را با خود برد اما نام او ماند تا همراه شود با پرونده ای به نام:

رستگاری یک سرخپوست مرده.

نمی شد برای جان پایانی متصور شد. او سر آغاز راهی بود برای مقابله با غرب وحشی. راهی که نتیجه اش لبخند به روی مرگ بود.

http://upload.tehran98.com/img1/frxjsjkjr2sqzwwnm51o.jpg

_______________________________________________________

۵٫ وقتی که دیگر راهی برای نجات نبود:

یوری! دوست من تو نباید به این جا می اومدی…..

ساختمان منفجر میشود و یوری به همراه پیکر نیمه جان Soap mac tavish به پایین پرتاب می شوند. دقایقی قبل:

ولادیمیر ماکارو با کشتار بی رحمانه مردم پراگ قیام آن ها را سرکوب کرد. اما بازماندگان به رهبری کاپیتان پرایس و مک تاویش و کامارو طرح ترور ولادیمیر ماکارو را می کشند، طرحی که یادآور خاطره ی ترور نافرجام ایمران زاکائف بود. تروری که چیزی حدود ۱۰ دقیقه بعد یوری خاطراتش از ان را برای پرایس تعریف کرد. خاطره ای که نشان میداد ماکارو از ترور زاکائف درس گرفته است. به هر حال ترور نافرجام می ماند. وقتی که مک تاویش و یوری با اسنایپر پرایس را پوشش میدهند ماکارو با بمبی که به کامارو وصل کرده بود مانع این کار میشود. او که از وجود یوری، دوست قدیمی اش با خبر است ساختمانی که او و مک تاویش در آن قرار داشتند را منفجر میکند و مرگ سوپ را رقم میزند……

سوپ یوری را نجات میدهد اما زخمی که یادگار چاقوی شپرد است باز میشود. پرایس به کمک آن ها می آید. سوپ میداند حالش خوب نیست و به آن ها میگوید که بروند اما پرایس بهترین همدمش را از دست نمیدهد و میگوید مگه دیوونه شدی؟ ساکت باش و راه برو.

در قسمتی از مرحله سوپ با اسلحه یک نفر را میکشد و پرایس مانند پدری که به فرزند مریضش دلداری میدهد می گوید: افرین پسر شلیک خوبی بود.

بالاخره سوپ را پیش دکتر میبرند پرایس مثل اوایل بازی از دکتر میخواهد زود به سوپ کمک کند اما دیگر نمیشود برای پیکر بی جان سوپ کاری کرد ،پرایس چند بار میگوید: نه!نه! سوپ نه! و وقتی از مرگ او مطمئن میشود دفترچه خاطرات و کلت خاطرات هر دو را بر میدارد و از ته قلب میگوید: متاسفم! برای چند دقیقه پرایس به سوپ خیره میشود تا سیر او را نگاه کند. او سوپ را از دست داده است. او امیدش، فرزند معنوی اش، همه چیزش را از دست داد. اما سوپ در آخرین لحظه زندگی اش می گوید: makarov know yuri………

کاپیتان مک تاویش بالاخره می میرد. برای کسانی که سه سال عمر گیمری خود را با این کاپیتان دوست داشتنی گذرانده اند این امر خیلی سخت است. سوپ مک تاویش یادگاری از جنگ است که خون او را ریخت. خونی که زشتی جنگ را نشان می دهد. خونی که در یک بازی کامپیوتری تاثیر بزرگی گذاشت. خونی که…….

http://upload.tehran98.com/img1/w4o7oqfl3k8zqwx4tfdv.png

پایان قسمت اول.

مقاله ای از محمد سپهری

0
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید