الگو گرفته از استادان ترس | نقد و بررسی بازی The Beast Inside

نقد و بررسی ۲۰ آذر ۱۳۹۸ - ۱۸:۰۰

با نزدیک شدن به پایان سال ۲۰۱۹ میلادی، پرونده ی بازی های امسال هم کم کم دارد بسته می شود. دیگر کمتر کسی منتظر بازی های جدید و درجه یک است و در عوض همه منتظر انتخاب بهترین بازی سال و معرفی بازی های سال بعد هستند. به همین دلیل هم از اواخر ماه نوامبر تا آخر دسامبر، معمولاً سازندگان بزرگ بازی منتشر نمی کنند و بقیه ی سازندگان هم ترجیح می دهند یا بازی خود را تا نوامبر منتشر کرده و به هایپ مراسم انتخاب بهترین بازی سال برنخورند و یا آن را برای سال جدید نگه دارند. استودیوی نوپای Illusion Ray نیز اولین بازی خود را در اواسط ماه اکتبر منتشر کرد تا از این هایپ جا نماند. بازی ای که می تواند با کمی ارفاق جزو بازی خوب امسال در ژانر وحشت به شمار رود، اما قطعاً خیلی جا برای پیشرفت دارد. از طرفی هم سال ۲۰۱۹ سال بسیار خوبی برای ژانر وحشت در دنیای بازی ها بود و شاهکاری مانند Resident Evil 2 Remake در کنار بازی های خوش ساختی چون The Dark Pictures Anthology: Man of Medan، Blair Witch و Layers of Fear 2 امسال منتشر شدند و تا حدی بر بازی های دیگر این سبک سایه انداختند. به همین دلیل نمی توان خیلی به بازی های کوچک تری مانند The Beast Inside خرده گرفت و از آنجایی که این بازی، اولین بازی استودیوی لهستانی Illusion Ray است، وجود اشکالاتی در بازی که ناشی از تازه کاری بازیسازان این شرکت است، طبیعی به نظر می رسد. The Beast Inside به هیچ وجه بازی بدی نیست، اما هویت خاصی ندارد. این به دلیل آن است که سازندگان همانطور که خودشان هم ذکر کرده اند، از بازی های بزرگتری مانند Resident Evil 7 و P.T الگوبرداری کرده اند، اما این الگوبرداری آن ها دقیقاً چیزی از آب در نیامده که انتظارش را داشته اند و در عوض تبدیل به یک سری ایده ی بسیار ناب در کنار یک سری کلیشه ی دست و پا شکسته ی این ژانر شده است.

سال ۲۰۱۹ سال بسیار خوبی برای ژانر وحشت در دنیای بازی ها بود و شاهکاری مانند Resident Evil 2 Remake در کنار بازی های خوش ساختی چون The Dark Pictures Anthology: Man of Medan، Blair Witch و Layers of Fear 2 امسال منتشر شدند و تا حدی بر بازی های دیگر این سبک سایه انداختند. به همین دلیل نمی توان خیلی به بازی های کوچک تری مانند The Beast Inside خرده گرفت و از آنجایی که این بازی، اولین بازی استودیوی لهستانی Illusion Ray است، وجود اشکالاتی در بازی که ناشی از تازه کاری بازیسازان این شرکت است، طبیعی به نظر می رسد.

بازی ای که سازندگان آن به وضوح جاه طلب بوده و هدف های بزرگی برای آن داشته اند، اما نتوانسته اند این اهداف را خیلی خوب سازمان دهی کرده و اجرا کنند. مسئله این جاست که الگوبرداری و حتی تقلید در هنر همیشه چیز بدی نیست. تقلید در آثار هنری وقتی بد می شود که باعث شود اثر جدید خلق شده، حرفی برای گفتن نداشته باشد و بیش از حد روی موفقیت آثاری که از آن تقلید کرده است تکیه کند. به هر حال به عمق موضوع که برویم، شاهکارهایی مانند Dead Space از شاهکارهای قدیمی تری مانند Resident Evil ساخته شده اند، روح ماجراجویانه ای که در سری آنچارتد جریان دارد، همانی است که قبلاً در توم ریدر دیده بودیم و Rage به عنوان اکشنی دیوانه وار و لذت بخش، از DOOM الگو گرفته است. این ها همگی بازی هایی هستند که روی خوب تقلید را به تصویر می کشند. در واقع این ها الهام گرفته اند و این به نفع همه تمام شده است؛ هم گیمرها و هم سازندگان. حالا تکلیف این بازی جدید چیست؟ باید گفت The Beast Inside ارزش یک بار امتحان کردن را دارد. برای بررسی چرایش در ادامه به من و گیمفا همراه باشید.

آقای آدام استونسون، جا قحطی بود که برای آرامش و ریلکس کردن به اینجا آمدی؟!

داستان بازی از این قرار است که شما در نقش آدام استونسون (Adam Stevenson)، کریپتوآنالیست (رمزنگار) شرکت اطلاعاتی آمریکا یا همان CIA قرار می گیرید که ساکن بوستون آمریکاست و در ابتدای بازی تصمیم می گیرد به همراه همسر باردارش، اما استونسون (Emma Stevenson)، به اطراف شهر سفر کرده و روی موضوعی ارتشی تمرکز کند. بازی در زمان جنگ سرد اتفاق می افتد و موضوعی که آدام روی آن کار می کند، قابلیت این را دارد که سرنوشت جنگ سرد را تعیین کند. با اینکه دستیاران آدام سعی دارند او را از رفتن به اطراف شهر بازدارند، اما او می گوید به فضایی آرام احتیاج دارد تا بتواند به رمزنگاری موضوع گفته شده بپردازد. اما موضوع اینجاست که هیچ نشانی از آرامش در جایی که آدام به آن سفر می کند نیست. او و اِما، در کلبه ای قدیمی ساکن می شوند که قبلاً هم میزبان مسافران و ساکنان مختلفی بوده است. آدام در اتاق زیر شیروانی دفترچه ای پیدا می کند که متعلق به فردی با نام نیکولاس هاید (Nicolas Hyde) است و پس از باز کردن این دفتر، همه ی کابوس های مکتوبی که در آن وجود دارند، به آن خانه بار می گردد. خود نیکولاس حدود یک قرن قبل از آدام در آن خانه ساکن بوده و اکنون مهمان همیشگی کلبه است. داستان به شکل رفت و برگشتی بین دو کاراکتر اصلی روایت می شود و شما، هم با آدام بازی خواهید کرد و هم با نیکولاس.

آدام در اتاق زیر شیروانی دفترچه ای پیدا می کند که متعلق به فردی با نام نیکولاس هاید (Nicolas Hyde) است و پس از باز کردن این دفتر، همه ی کابوس های مکتوبی که در آن وجود دارند، به آن خانه بار می گردد. خود نیکولاس حدود یک قرن قبل از آدام در آن خانه ساکن بوده و اکنون مهمان همیشگی کلبه است. داستان به شکل رفت و برگشتی بین دو کاراکتر اصلی روایت می شود و شما، هم با آدام بازی خواهید کرد و هم با نیکولاس.

روایت داستان در کل خوب است و تم هایی مانند دیوانگی تار و پود آن را تشکیل می دهند. حتی بد نیست به این موضوع اشاره کنم که این اشاره ی بازی به دیوانگی و جنون ممکن است شما را یاد Hellblade: Senua’s Sacrifice بیندازد (البته نه با آن کیفیت). چیزی که آن را جذاب تر می کند حال و هوای مرموز داستان است که همواره در ژانر وحشت بسیار مورد استقبال قرار می گیرد. ایده هایی که سازندگان برای ساخت بازی داشته اند گاهی اوقات تازه و دست نخورده هستند و همین موضوع باعث می شود این سفر ۸ ساعته را با اشتیاق بیشتری دنبال کنید. اما شاید داستان بازی به عنوان یکی از پررنگ ترین عناصر آن، مخاطبان را به دو دسته تقسیم کند: افرادی که به مسیر توجه می کنند و افرادی که مقصد و نتیجه گیری برایشان مهم تر است.

بازی تعداد زیادی مونولوگ دارد که شاید کمی خسته کننده شوند و شخصیت پردازی کاراکترهای آن، به خصوص آدام و اِما آنقدری خوب نیست که بخواهید با اشتیاق داستان آن ها را دنبال کرده و از شخصیت های آن ها پرده بردارید. در یک بازی ترسناک، همذات پنداری با شخصیت اصلی برای غرق شدن هرچه بیشتر در بازی ضروری است که این موضوع رابطه ای مستقیم با شخصیت پردازی کاراکترها دارد، اما The Beast Inside موفق به انجام این موضوع نمی شود و در حد یک تجربه ی ترسناک باقی می ماند تا یک اثر هنری به یاد ماندنی.

برای دسته ی اول The Beast Inside تجربه ی لذت بخش تری خواهد بود، زیرا همانطور که گفتم این بازی پر است از ایده های ناب و تازه و موموز. اما دسته ی دوم شاید پس از پایان بازی زیاد راضی نباشند، زیرا پایان بندی آن واقعاً قوی نیست و تعداد زیادی سوال را در ذهن مخاطب باقی می گذارد. در واقع داستان بازی بسیار خوب است و مسیر خوبی را هم پیش می گیرد، اما انگار خود سازندگان می دانند بازیباز می خواهد کدامیک از سوال هایش پاسخ داده شوند و کدامیک مسائل حاشیه ای و واضح هستند که پرداختن به آن ها زیاد هم ضروری نیست، سپس دسته ی دوم را پاسخ می دهد! همچنین بازی تعداد زیادی مونولوگ دارد که شاید کمی خسته کننده شوند و شخصیت پردازی کاراکترهای آن، به خصوص آدام و اِما آنقدری خوب نیست که بخواهید با اشتیاق داستان آن ها را دنبال کرده و از شخصیت های آن ها پرده بردارید. در یک بازی ترسناک، همذات پنداری با شخصیت اصلی برای غرق شدن هرچه بیشتر در بازی ضروری است که این موضوع رابطه ای مستقیم با شخصیت پردازی کاراکترها دارد، اما The Beast Inside موفق به انجام این موضوع نمی شود و در حد یک تجربه ی ترسناک باقی می ماند تا یک اثر هنری به یاد ماندنی. این را هم بگویم که بازی چند پایان دارد، گرچه این پایان رابطه ی مستقیمی با انتخاب آخر شما دارد، بنابراین ارزش تکرار کل بازی را بالا نمی برد و بعید است حتی کسانی که می خواهند آن یکی پایان بازی را ببینند، حوصله داشته باشند یک سری مرحله ی خطی را دوباره طی کنند. در کل می توان گفت The Beast Inside داستانی خوب و درگیرکننده دارد و دو تایم لاینی که بازی در آن اتفاق می افتد (یعنی زمان جنگ سرد و قرن نوزدهم) هم هر کدام به تنهایی تایم لاین های جالب و قابل مانوری هستند، اما مشکلاتی در شخصیت پردازی و گیم پلی وجود دارد که با وجود لذتی که از بازی می برید، نخواهید خواست آن را برای بار دوم استارت بزنید.

روایت داستان در کل خوب است و تم هایی مانند دیوانگی تار و پود آن را تشکیل می دهند. حتی بد نیست به این موضوع اشاره کنم که این اشاره ی بازی به دیوانگی و جنون ممکن است شما را یاد Hellblade: Senua’s Sacrifice بیندازد (البته نه با آن کیفیت). چیزی که آن را جذاب تر می کند حال و هوای مرموز داستان است که همواره در ژانر وحشت بسیار مورد استقبال قرار می گیرد. ایده هایی که سازندگان برای ساخت بازی داشته اند گاهی اوقات تازه و دست نخورده هستند و همین موضوع باعث می شود این سفر ۸ ساعته را با اشتیاق بیشتری دنبال کنید.

گیم پلی The Beast Inside دقیقاً جایی است که بازی مسیرش را گم می کند و در جستجوی هویت خود می گردد. سازندگان دقیقاً نمی دانند می خواهند با بازی خودشان چه کنند. آیا می خواهند یک سناریوی مشابه Outlast را با تم دیوانگی و تعقیب و گریز پیش بگیرند؟ آیا می خواهند بازی‌شان یک بازی معما محور باشد؟ آیا یک اکشن اول شخص در سبک ترس و بقا می خواهند یا فقط می خواهند مخاطب را مانند P.T بترسانند؟ البته هیچ عیبی ندارد یک بازی مخلوطی از چند سبک مختلف و نزدیک به هم باشد، اما وقتی بتواند از پتانسیل این سبک ها استفاده کند. The Beast Inside کاملاً موفق به این کار نشده و به قول معروف یک نیشگون از هر کدام از این سبک ها برداشته است! سبک هایی که می توانستند در جای خود قرار بگیرند و یک تجربه ی ناب برای مخاطب بسازند، اما بیشتر به یک پروژه ی جاه طلبانه تبدیل شده که پیاده سازی آن در حد ایده هایش نبوده است. در هر مرحله بازی تلاش می کند شما را در موقعیت جدیدی بگذارد. در یک مرحله معماهای خوب و خلاقانه ای برای حل کردن دارید و در مرحله ی بعد پیستول به دست دارید باس آن مرحله را می کشید. در یک مرحله The Beast Inside شما را مانند فیلم های درجه ۲ و ۳ با حقه های سینمایی و جامپ اسکرهای آبکی می ترساند و در مرحله ی دیگر به یک بازی روانی و اتمسفریک تبدیل می شود که از ترسِ جاری در آن لذت می برید. این بیش از هر چیز دیگری نشانگر تازه کاری و کم تجربگی شرکت سازنده است و به همین دلیل تا حدی قابل چشم پوشی و بخشش است.

جامپ اسکرهای بازی هم گاهی به نفع کل بازی عمل می کنند و گاهی به ضرر آن. قرار دادن جامپ اسکر در جای صحیح، اصلی ترین کلید استفاده از این تکنیک است. The Beast Inside گاهی اوقات این موضوع را با دقت پیاده سازی کرده و شما را از جایتان می پراند و بعضی وقت های دیگر از شدت آبکی بودن این صحنه ها خنده تان می گیرد. برای مثال در قسمتی از بازی مجبورید برای عبور از یک راهرو بنشینید و از زیر یک سری اسباب و اثاثیه عبور کنید که روی هم افتاده اند و جامپ اسکری که در این بخش وجود دارد یکی از با کیفیت ترین جامپ اسکرهایی است که اخیراً در صنعت بازی دیده ام. در عوض صحنه ای مانند برخورد کلاغ ها به پنجره ی بسته هم وجود دارند که نه تنها ترسناک نیستند، که از ارزش هنری کل کار کم می کنند.

اما در این میان تعدادی از مراحل واقعاً نوآورانه بوده و حرف جدیدی برای گفتن دارند. مرحله ای که در راهروهای تنگ و تاریک حرکت و از یکی از موجودات بازی فرار می کنید به اندازه ای آدرنالین در خونتان ترشح می کند که مشکلات بازی را از یاد برده و از تجربه ی پیش رویتان لذت ببرید. مرحله ای که دارید با تنها باس بازی می جنگید نیز واقعاً هیجان انگیز است و ممکن است از خود سوال کنید سازندگان که می توانند چنین لحظاتی را برای مخاطب خلق کنند، پس چرا این همه از این شاخه به آن شاخه پریده و تجربه ای مخلوط از لحظات عالی و کلیشه های ضعیف تحویلمان می دهند؟ جامپ اسکرهای بازی هم گاهی به نفع کل بازی عمل می کنند و گاهی به ضرر آن. قرار دادن جامپ اسکر در جای صحیح، اصلی ترین کلید استفاده از این تکنیک است. The Beast Inside گاهی اوقات این موضوع را با دقت پیاده سازی کرده و شما را از جایتان می پراند و بعضی وقت های دیگر از شدت آبکی بودن این صحنه ها خنده تان می گیرد. برای مثال در قسمتی از بازی مجبورید برای عبور از یک راهرو بنشینید و از زیر یک سری اسباب و اثاثیه عبور کنید که روی هم افتاده اند و جامپ اسکری که در این بخش وجود دارد یکی از با کیفیت ترین جامپ اسکرهایی است که اخیراً در صنعت بازی دیده ام. در عوض صحنه ای مانند برخورد کلاغ ها به پنجره ی بسته هم وجود دارند که نه تنها ترسناک نیستند، که از ارزش هنری کل کار کم می کنند.

سازندگان دقیقاً نمی دانند می خواهند با بازی خودشان چه کنند. آیا می خواهند یک سناریوی مشابه Outlast را با تم دیوانگی و تعقیب و گریز پیش بگیرند؟ آیا می خواهند بازی‌شان یک بازی معما محور باشد؟ آیا یک اکشن اول شخص در سبک ترس و بقا می خواهند یا فقط می خواهند مخاطب را مانند P.T بترسانند؟ البته هیچ عیبی ندارد یک بازی مخلوطی از چند سبک مختلف و نزدیک به هم باشد، اما وقتی بتواند از پتانسیل این سبک ها استفاده کند. The Beast Inside کاملاً موفق به این کار نشده و به قول معروف یک نیشگون از هر کدام از این سبک ها برداشته است!

مشکل دیگری که The Beast Inside دارد، هوش مصنوعی نه چندان خوب و باگ های گاه و بیگاه است. البته از آنجایی که بازی بیشتر یک تجربه ی داستانی است تا اکشن، صحنه های خیلی زیادی پیش نمی آید که ضعف هوش مصنوعی به چشمتان بیاید، اما مطمئن باشید آن را در طول بازی تجربه خواهید کرد. در کنار آن، باگ ها تعدادشان کم نیست و حتی گاهی ممکن است در روند پیشروی‌تان در بازی اختلال ایجاد کنند.

اما در زمینه ی فضاسازی و طراحی صدا The Beast Inside بی نظیر عمل می کند. شاید یکی از کامل ترین نمونه های فضاسازی و طراحی صدا در ژانر وحشت را در این بازی مشاهده کنید. سازندگان از تکنیک فوتوگرامتری (Photogrammetry) برای ساخت محیط استفاده کرده اند و همین موضوع باعث شده تا شاهد محیط هایی واقع گرایانه و پرجزئیات در بازی باشیم. The Beast Inside بر پایه ی موتور آنریل ۴ ساخته شده و یکی از بهترین نمونه بازی های آن موتور تا به امروز به حساب می آید. صداسازی و موسیقی بازی نیز تمام تلاششان را در نگه داشتن اتمسفر مرموز بازی می کنند. آهنگ های امبینت (Ambient) و نت های نامنظم و خارج از کوک می توانند مخاطب را هرچه بیشتر به بطن داستان پرتاب کنند.

سازندگان از تکنیک فوتوگرامتری (Photogrammetry) برای ساخت محیط استفاده کرده اند و همین موضوع باعث شده تا شاهد محیط هایی واقع گرایانه و پرجزئیات در بازی باشیم. The Beast Inside بر پایه ی موتور آنریل ۴ ساخته شده و یکی از بهترین نمونه بازی های آن موتور تا به امروز به حساب می آید.

روی هم رفته، The Beast Inside عنوانی است که ارزش یک بار امتحان کردن را دارد و انجام آن را به همه ی طرفداران سبک ترسناک پیشنهاد می کنم، اما در کل این را هم در نظر داشته باشید که این بازی، ساخته ی اول یک شرکت نوپا و مستقل است، پس گذشتن از برخی اشکالات به منظور دیدن ایده های بازی، لازمه ی بازی کردن آن به شمار می رود.

 

12345678910(21 رای, میانگین آرا 9٫43 از 10 )
Loading...
برچسب‌ها: ، ،

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید