همه سریالها از همان قسمت اول نمیتوانند بهترین نسخه خودشان را به نمایش بگذارند. بعضی آثار برای پیدا کردن لحن درست، شکل دادن به شخصیتها و مشخص کردن مسیر داستان به چند قسمت یا حتی یک فصل کامل نیاز دارند. همین شروعهای نهچندان قدرتمند گاهی باعث میشود مخاطبان خیلی زود سریال را کنار بگذارند، بدون اینکه فرصت کنند ببینند این مجموعه در ادامه به چه چیزی تبدیل خواهد شد.
با این حال، تعدادی از بهترین سریالهای تلویزیونی دقیقاً در همین دسته قرار میگیرند. این آثار شاید در ابتدای کار متوسط، نامنظم یا حتی شبیه نمونههای دیگری از ژانر خود به نظر میرسیدند، اما بهتدریج هویت مستقل خودشان را پیدا کردند و در فصلهای بعدی به آثاری بسیار قدرتمندتر تبدیل شدند. جالبتر اینکه وقتی مخاطب پایان مسیر شخصیتها را میبیند، حتی بعضی از قسمتهای ابتدایی نیز ارزش بیشتری پیدا میکنند.
در ادامه با ۱۰ سریالی آشنا میشویم که با وجود شروعی نهچندان بینقص، در ادامه به آثاری بسیار بهتر تبدیل شدند.
۱۰. The Magicians

The Magicians داستان کوئنتین کولدواتر، جوانی علاقهمند به جادو و کتابهای فانتزی، را دنبال میکند که به دانشگاه مخفی Brakebills راه پیدا میکند؛ مدرسهای که در آن دانشجویان برای تبدیل شدن به جادوگر آموزش میبینند. کوئنتین و دوستانش بهتدریج متوجه میشوند دنیای جادویی که در کتابهای کودکیشان خواندهاند، واقعاً وجود دارد و بسیار خطرناکتر از چیزی است که تصور میکردند. سریال میان دنیای واقعی، مدرسه جادوگری و سرزمین خیالی Fillory رفتوآمد دارد.
وقتی The Magicians در سال ۲۰۱۵ شروع شد، ممکن بود بسیاری از مخاطبان آن را تلاشی دیگر برای استفاده از محبوبیت داستانهای مدرسه جادوگری و جهانهای فانتزی بدانند. فصل اول ایدههای جذابی داشت، اما در زمینه ریتم، شخصیتپردازی و پیدا کردن هویت مخصوص خودش چندان موفق نبود و واکنش منتقدان نیز نسبتاً دوگانه بود.
اما سریال خیلی زود مسیر خود را پیدا کرد. از فصل دوم، The Magicians بیشتر به سراغ بخشهای تاریک، عجیب و غیرقابل پیشبینی دنیای خود رفت و شخصیتهای فرعی نیز فرصت بیشتری برای درخشش پیدا کردند.
یکی از بزرگترین نقاط قوت سریال در ادامه، توانایی آن در ترکیب طنز کاملاً عجیب و غریب با لحظات واقعاً تلخ و احساسی بود. همین ترکیب باعث شد The Magicians کمکم از یک اثر فانتزی نسبتاً آشنا فاصله بگیرد و هویت کاملاً مستقلی پیدا کند.
۹. Stargate SG-1

Stargate SG-1 یک سال پس از اتفاقات فیلم Stargate آغاز میشود و درباره یک تیم نظامی به نام SG-1 است که از طریق دروازهای باستانی به سیارههای مختلف سفر میکند. اعضای تیم در مأموریتهای خود با تمدنهای بیگانه، فناوریهای ناشناخته و دشمنانی روبهرو میشوند که تهدیدی برای زمین محسوب میشوند. مهمترین دشمن آنها Goa’uldها هستند؛ موجودات انگلیمانندی که بدن انسانها را تسخیر میکنند و خود را خدایان تمدنهای باستانی معرفی کردهاند.
تبدیل یک فیلم سینمایی موفق به یک سریال هفتگی همیشه تصمیم آسانی نیست و Stargate SG-1 نیز در فصل اول با همین مشکل مواجه بود. سریال دائماً با فیلم Stargate محصول ۱۹۹۴ مقایسه میشد و بعضی قسمتهای ابتدایی آن نسبتاً ناهماهنگ و کمرمق به نظر میرسیدند.
اما هرچه جهان سریال گستردهتر شد، SG-1 بیشتر توانست هویت خودش را پیدا کند. رابطه میان جک انیل، دنیل جکسون، سامانتا کارتر و تیلک به مرور به یکی از نقاط قوت اصلی مجموعه تبدیل شد و جهان داستان نیز بسیار بزرگتر از چیزی شد که در ابتدای کار تصور میشد.
در نهایت Stargate SG-1 به یکی از آثار مهم علمیتخیلی تلویزیون تبدیل شد و ۱۰ فصل ادامه پیدا کرد. سریالی که ابتدا در سایه فیلم اصلی قرار داشت، در نهایت خودش پایه یک فرنچایز تلویزیونی بزرگ شد.
۸. Grimm

Grimm داستان نیک برکهارت، کارآگاه پلیس شهر پورتلند، را روایت میکند که متوجه میشود از نسل موجوداتی به نام Grimm است؛ شکارچیانی که وظیفه دارند موجودات افسانهای خطرناک را شناسایی و با آنها مقابله کنند. نیک پس از کشف این حقیقت، درمییابد بسیاری از افسانهها و داستانهای ترسناک درباره موجودات غیرانسانی در واقعیت وجود دارند و در میان مردم عادی زندگی میکنند.
Grimm در ابتدای پخش ایده جذابی داشت؛ ترکیب یک سریال پلیسی با موجودات افسانهای و دنیایی مخفی از شخصیتهای ماورایی. اما فصل اول هنوز نتوانسته بود میان این دو بخش تعادل مناسبی ایجاد کند.
ساختار «یک پرونده در هر قسمت» و شخصیتهایی که هنوز کاملاً شکل نگرفته بودند، باعث میشد سریال گاهی بیش از حد فرمولی به نظر برسد. اما شرایط با گذشت زمان تغییر کرد. Grimm شروع کرد به گسترش اسطورهشناسی Wesen و روابط میان شخصیتها نیز پیچیدهتر شد. سریال کمکم از داستانهای مستقل هر قسمت فاصله گرفت و یک روایت گستردهتر را شکل داد.
از فصل دوم به بعد، Grimm خیلی بهتر میدانست که چه نوع سریالی میخواهد باشد و همین مسئله آن را به اثری بسیار سرگرمکنندهتر تبدیل کرد.
۷. Parks and Recreation

Parks and Recreation یک کمدی اداری درباره لزلی نوپ، کارمند پرانرژی و ایدهآلگرای اداره پارکهای شهر خیالی Pawnee در ایندیانا است. لزلی تلاش میکند با وجود بروکراسی، بیتفاوتی همکاران و مشکلات سیاسی، شهر را به جای بهتری تبدیل کند. در کنار او گروهی از شخصیتهای عجیب و متفاوت قرار دارند که هرکدام دیدگاه خاصی نسبت به کار، زندگی و سیاست دارند.
در این میان کمتر طرفدار Parks and Recreation را پیدا میکنید که فصل اول را بهترین بخش سریال بداند. این مجموعه در شش قسمت ابتدایی هنوز ریتم و شخصیت خاصی را که بعدها باعث محبوبیتش شد پیدا نکرده بود.
حتی لزلی نوپ در ابتدا شباهت زیادی به یک نسخه زنانه از مایکل اسکات داشت و رفتارهایش گاهی بیشتر آزاردهنده بودند تا دوستداشتنی. اما سریال خیلی سریع متوجه شد که چه چیزی برای شخصیت اصلی و گروه بازیگرانش بهتر جواب میدهد.
از فصل دوم، لزلی به شخصیتی بسیار دوستداشتنیتر و البته توانمندتر تبدیل شد و شخصیتهای فرعی نیز از کلیشههای ابتدایی فاصله گرفتند. مهمتر از همه، خود شهر Pawnee به بخشی از هویت سریال تبدیل شد. نتیجه، یکی از گرمترین و دوستداشتنیترین کمدیهای تلویزیونی بود که نشان داد گاهی تنها یک فصل فاصله میان یک سریال معمولی و یک اثر واقعاً عالی وجود دارد.
۶. Spartacus

Spartacus داستان اسپارتاکوس، جنگجوی تراکیایی است که پس از اسیر شدن توسط رومیها به مدرسه گلادیاتورها فرستاده میشود. او مجبور است در میدان مبارزه برای سرگرمی مردم و ثروتمندان بجنگد، اما بهتدریج با دیگر بردگان متحد میشود و مسیر زندگیاش از یک مبارز اسیر به رهبر شورشیان تغییر میکند. سریال در کنار نبردهای خشن، به روابط قدرت، خیانت، جاهطلبی و مبارزه انسانها برای آزادی میپردازد.
Spartacus از همان ابتدا سریالی بسیار افراطی بود. خشونت شدید، مبارزات اسلوموشن و خون فراوان بخش بزرگی از فصل اول را تشکیل میدادند و همین مسئله باعث شد برخی منتقدان تصور کنند سریال چیزی فراتر از یک نمایش پرزرقوبرق و خشن نیست. اما با گذشت زمان مشخص شد پشت این ظاهر اغراقشده، داستانی بسیار جدیتر قرار دارد. رابطه میان شخصیتها، بازیهای سیاسی و مبارزه برای آزادی به تدریج اهمیت بیشتری پیدا کردند و سریال یاد گرفت چگونه از سبک بصری اغراقآمیز خودش در خدمت داستان استفاده کند.
در ادامه، Spartacus به داستانی احساسی درباره وفاداری، آزادی، انتقام و شورش تبدیل شد و دیگر نمیشد آن را صرفاً یک نمایش خشونتآمیز دانست.
۵. BoJack Horseman

BoJack Horseman درباره اسب انساننمایی به نام بوجک است که زمانی ستاره محبوب یک سریال کمدی خانوادگی بوده، اما سالها بعد در هالیوود با اعتیاد، افسردگی، تنهایی و ناتوانی در پیدا کردن معنای زندگی دستوپنجه نرم میکند. او تلاش میکند دوباره به شهرت برسد، در حالی که روابطش با دوستان، خانواده و همکارانش دائماً تحت تأثیر تصمیمهای خودخواهانه و اشتباهات گذشته قرار میگیرد.
در نگاه اول، BoJack Horseman میتوانست فقط یک کمدی انیمیشنی بزرگسالانه دیگر باشد که شخصیت اصلی بداخلاق و خودویرانگر دارد و شوخیهای عجیب و گاهی بیرحمانه میکند. البته از همان فصل اول نشانههایی وجود داشت که سازندگان به دنبال چیزی عمیقتر هستند، اما سریال برای پیدا کردن ترکیب درست میان کمدی و درام به زمان نیاز داشت. در ادامه، BoJack Horseman سراغ موضوعاتی مانند اعتیاد، شهرت، افسردگی، روابط آسیبدیده و عواقب رفتارهای مخرب رفت، بدون اینکه طنز خود را کنار بگذارد.
سریال به مرور به یکی از پیچیدهترین آثار تلویزیونی درباره این سؤال تبدیل شد که آیا انسان واقعاً میتواند تغییر کند یا نه. چیزی که در ابتدا یک کمدی انیمیشنی نسبتاً عجیب به نظر میرسید، در پایان به اثری بسیار عمیق و احساسی تبدیل شد.
۴. 12 Monkeys

12 Monkeys یک سریال علمیتخیلی درباره جیمز کول، مسافری از آیندهای ویرانشده است که برای جلوگیری از شیوع ویروسی مرگبار به گذشته فرستاده میشود. او در سال ۲۰۱۵ با کاساندرا ریلی، ویروسشناسی باهوش و شکاک، همکاری میکند تا منبع بیماری و سازمانی مرموز به نام Army of the 12 Monkeys را پیدا کنند.
انتقال داستان 12 Monkeys از فیلم سینمایی به قالب سریال کار دشواری بود و فصل اول نیز هنوز نتوانسته بود تمام ظرفیت ایده خود را نشان دهد. در ابتدا، سریال بیشتر روی یک معمای سفر در زمان تمرکز داشت و بسیاری از جزئیات داستان هنوز اهمیت واقعی خود را نشان نداده بودند. اما هرچه فصلهای بعدی جلو رفتند، ارتباط میان اتفاقات مختلف و خطوط زمانی پیچیدهتر شد.
یکی از نقاط قوت بزرگ 12 Monkeys این بود که بسیاری از جزئیاتی که در ابتدا بیاهمیت به نظر میرسیدند، بعدها معنای مهمی پیدا کردند. شخصیتها نیز به مرور عمق بیشتری پیدا کردند و سریال توانست در میان پیچیدگیهای زمانی، داستانی احساسی روایت کند. مهمتر از همه، این مجموعه توانست پایان بسیار رضایتبخشی برای داستان پیچیده خود ارائه دهد؛ چیزی که در سریالهای سفر در زمان همیشه اتفاق نمیافتد.
۳. Schitt’s Creek

Schitt’s Creek داستان خانواده ثروتمند رز را روایت میکند که پس از ورشکستگی ناگهانی مجبور میشوند زندگی لوکس خود را ترک کنند و در شهری کوچک زندگی کنند که سالها قبل بهعنوان یک شوخی خریده بودند. جانی و مویرا، والدین خانواده، همراه با دو فرزند بزرگسالشان، دیوید و الکسیس، باید برای نخستینبار با محدودیتهای مالی و زندگی عادی روبهرو شوند.
فصل اول Schitt’s Creek لحظات جذابی داشت، اما هنوز کاملاً مشخص نبود قرار است در نهایت به چه نوع کمدیای تبدیل شود. اعضای خانواده رز در ابتدای داستان عمدتاً خودخواه و ناخوشایند بودند و همین موضوع ارتباط گرفتن با آنها را سخت میکرد. همچنین شوخیهای فصل اول بیشتر به سمت طنز عجیب و غریب و اغراقآمیز میرفتند، در حالی که سریال بعدها به تعادل بسیار بهتری میان کمدی و شخصیتپردازی رسید.
با گذشت زمان، خانواده رز در شهر کوچک Schitt’s Creek ریشه پیدا کردند و کمکم متوجه شدند که واقعاً به آن مکان و آدمهایش اهمیت میدهند. تغییر تدریجی شخصیتها باعث شد سریال در فصلهای آخر به اثری بسیار گرم و احساسی تبدیل شود؛ بدون اینکه ویژگی عجیب و متفاوت خود را از دست بدهد.
۲. Person of Interest

در ابتدا، Person of Interest شبیه یک سریال پلیسی معمولی شبکه CBS بود. هر هفته یک شماره جدید در اختیار ریس و فینچ قرار میگرفت و آنها باید تلاش میکردند فرد مربوط به آن را پیدا کنند. ایده جذاب بود، اما قسمتهای ابتدایی بهتنهایی نشانه چندانی از داستان عظیمتری که در راه بود نداشتند.
با عمیقتر شدن داستان درباره ماشین، هوش مصنوعی و پیامدهای نظارت گسترده، سریال کاملاً تغییر کرد. ساختار پروندههای هفتگی همچنان باقی ماند، اما حالا بخشی از یک داستان بسیار بزرگتر درباره آزادی، اخلاق، حریم خصوصی و کنترل انسانها بود. Person of Interest در نهایت از یک درام جنایی نسبتاً ساده به یکی از جاهطلبانهترین سریالهای علمیتخیلی تلویزیون تبدیل شد.
۱. The Leftovers

شاید هیچکدام از این سریالها به اندازه The Leftovers از مخاطب صبر نخواسته باشند. فصل اول عمداً تاریک، سنگین و حتی خستهکننده بود و بیشتر از اینکه بخواهد پاسخ بدهد، سؤال ایجاد میکرد. اتفاق اصلی داستان، یعنی ناپدید شدن ناگهانی دو درصد از جمعیت جهان، میتوانست باعث شود مخاطبان تصور کنند سریال در نهایت قرار است راز این اتفاق را حل کند. اما هدف واقعی The Leftovers چیز دیگری بود.
وقتی سریال کاملاً این ایده را پذیرفت که قرار نیست برای همه چیز پاسخ روشنی وجود داشته باشد، کیفیت آن نیز به شکل محسوسی افزایش پیدا کرد. دو فصل پایانی با تمرکز بر غم، ایمان، عشق و عدم قطعیت، به یکی از احساسیترین و متفاوتترین روایتهای تلویزیونی تبدیل شدند. در نهایت، The Leftovers از سریالی بحثبرانگیز و دشوار برای تماشا به اثری تبدیل شد که بسیاری آن را یکی از بهترین درامهای تلویزیونی قرن بیستویکم میدانند.
وقتی صبر کردن نتیجه میدهد
وجه مشترک تمام این سریالها این است که موفقیتشان از ابتدا تضمینشده نبود. بعضی از آنها به شخصیتهای بهتر نیاز داشتند، بعضی باید جهان داستانی خود را گسترش میدادند و بعضی نیز باید از ایده اولیه خود فراتر میرفتند. اما شاید مهمترین درس این آثار این باشد که یک فصل ضعیفتر همیشه به معنای یک سریال بد نیست. گاهی یک مجموعه فقط به زمان نیاز دارد تا بفهمد دقیقاً چه چیزی آن را خاص میکند.

















































برعکس هم جالب میشه
Breaking bad..
شروع پایان و وسط برکینگ بد شاهکار بود شروع ضعیف و قسمت و فصل ضعیفی کلا نداشت فقط هرچی جلوتر رفت بهتر شد
جای سیلو خالیه اونم فصل به فصل نمراتش و کیفیت داستانش خیلی بهتر شد فصل اول ۸۸ فصل دوم ۹۲ فصل سوم ۹۶
فصل اول روایتش خیلی کند بود و کمی خسته کننده بود و خیلی ها نمره پایین دادن بهش ولی از فصل دوم به بعد هم کیفیت سریال بیشتر شد و هم فضاسازیش
فصل اول اتفاقا بهترین فصله تو ای ام دی بی هم فکر کنم نمرش بالاتر باشه نسبت به بقیه البته دو اپیزود اخر فصل ۳ نمرشون خیلی بالاست
فصل سوم بالاترین نمرات رو داره دوم کمی کمتر از فصل اوله
اگه به نمراتشون دقت کنی میفمهی ۸۸ ۹۲ ۹۶ سریال روند پیشرفت داشته ولی چون مردم کل فصل رو کامل ندارن و قسمت به قسمت میاد نمرات رو کم میدن و بعد از اینکه کامل میاد دیگه دست به نمره ای که دادن نمیزنن و همین باعث میشه نمره سریال پایین بیاد برای همین نمرات منتقدا خیلی بیشتر از مردمه
تو سریال بنظرم imdb بیشتر ملاکه تا متا و راتن
imdb نمرات مردمه
متاسفانه سریال های اورریتدی هستن که نمرات بالایی دارن مردم به اکثرا سریال های مواد فروشی یا مواد سازی نمرات بالایی میدن (برکینگز بد نه چون کیفیت داستان و روایتش عالی بود) یکی از سریال های اورریتد euphoriaس
یا برعکس سریال های خوبی بودن که در حقشون کم لطفی کردن و نمرات پایینی دادن همین سیلو بنظرم بیشتر از ۸.۱ حقشه ولی خوب همین طور که توضیح دادم مردم حوصله ندارن و از داستان سازی طولانی بدشون میاد و نمره کم میدن
نقد منتقدین رو خیلی توی سینما و تلویزیون جدی نگیر برعکس ویدیو گیم
با احترام…
اتفاقا برعکس.
سیلو در فصل۱، هم سریعتر بود، هم منسجمتر؛ شخصیت سازی و… هم خیلی دقیق و لایهبهلایه پیشرفت.
ولی تو فصل۲، سرعت خیلی کم شد و بنظرم ضعیفترین فصل بود. محتوایی که تو فصل۲ در ۱۰ قسمت روایت شد، میشد در ۳ قسمت روایت بشه. یعنی شما اگر کل فصل رو هم نمی دیدی و فقط قسمت ۱ و کمی هم از ارتباط نیکولز و سولو و قسمت آخر رو میدیدی، برای فهم کل فصل و ورود به فصل بعد کافی بود.
اما خب، تو فصل ۳ دوباره قدرت گرفت و تونست کیفیت و سرعت رو به حد مناسبی برسونه.
لفت اورز اصلا ابدا شروعش ضعیف نیست اتفاقا تا اخرشم فصل اول فیوریتم بود بخاطر اتمسفر سنگینش
اسپارتاکوس رو نباید تو این لیست میزاشتین. اسپارتاکوس از اول تا آخر یه سریال قدرتمنده.
بنظرم آندرریتد ترین سریال لیست، ۱۲میمونه.
اونم به دو دلیل؛ یکی اینکه زیر سایۀ سینمایی بود.
دومی هم دقیقا همین موضوع این مقاله.
فصل۱ سریال، با اینکه از انسجام روایی و کیفیت و سرعت خوبی برخوردار بود و از طرفی هم خیلی آروم و شمرده شمرده داشت منطق سریال رو به مخاطب نشون میداد، ولی هیجان و جذابیت زیادی نداشت و باعث شد مخاطب عام نتونه باش خیلی ارتباط بگیره؛ همین باعث شد که دیده نشه.
اما این نکتهٔ آندرریتد بودن درمورد بقیه لیست صادق نیست. چون تقریبا کل لیست، بعد از انتشار و گذر زمان، متناسب با ارزش و کیفیتشون دیده و شناخته شدن.
منتظر بودم یکی به اندرریتد بودن 12monkeys اشاره کنه
قشنگ معلومه به خاطر کمبود بودجه اونقدر که باید دیده نشدن وگرنه جزو بهترینای سفر در زمانی بود که دیدم
با اینکه با ویلن اصلی فصل اخر حال نکردم ولی پایانشم عالی بود (کم پیش میاد از پایان سریالی راضی باشم)
Person of interest رو هرچه ادامه دادم بیشتر تو ذوقم زد متاسفانه
من تو تلویزیون دیدمش ینی تو صدا و سیما
اگه یکم بیشتر از بقیه میفهمید و بوجک رو نبینید و بمیرید باخ دادید
۱۲میمون واقعا عالیه حوسم کرد دوباره نگاش کنم پایانش هم شاهکار بود
سریال گریم یه چیز دیگه هست مخصوصا توی اون بخش که پرونده ها رو حل میکنه تازه اول راه نیک 😍
لفت اورز فصل اولش بهترین فصلشه
اصلا شروع ضعیفی نداشت
یادش بخیر گریم اسپارتاکوس و …
خداییش از نظره من بهترین سریال ها واسه دوران دهه ۲۰۰۰ هستن
نمیگم ۲۰۱۰ خوب نبود
یا الان خوب نیستن
ولی اون موقع ی چاشنی همیشگی داشت
یادش بخیر
سریال فرار از زندان نوستالژی ترین سریال بخصوص برای ما ایرانیاست کماکان سریال موفقی بود خیلی سروصدا کرد تو امریکاشم همینطور
خیلی سریالهای گادی داریم از گیم تا وایکینگ از بتر کال تا سوپرنچرال وااای کیا یادشونه؟ تا لست یا همون لاست
تا سریالهای جدید ک اکثرا کوتاهن مث لست اف اس تا اسکویید گیم و …
دنیای سریال دنیای زندگیه
ولی برای من همچون خیلی از سایتا خیلی از لیست ها از نظره خیلی منتقد ها
برای من هم همینطوره
بهترین سریال عمرم فقط یک سریاله که هیچ سریالی نتونسته جاشو برام پر کنه و فکر میکنم تکرار نشدنی جاودانهس مگر اینکه نسل بعد نوستالژی میشی و …
اونم سریال بریکینگ بد جسی ایدیت و هایزنبرگ بزرگ
بااین سریال میخندین گریه میکنید
استفاده از مواد مخدر رو تجربه میکنید لذت و … همشو در مقابلش آسیب هاش نابودی هاش همرو تجربه میکنید بااین سریال عاشق میشین شکست عشقی میخورین این سریال یک سریال نیست در نگاه اول یه داستان ساده داره ولی یک دنیاست
والا اسپارتاکوس رو من شروعش خیلی جذبم کرد و قشنگ بود ک نمیدونم چرا میگید ضعیفه😅