آنالیز: چگونه A Plague Tale Requiem یکی از بهترین پایانبندیهای تاریخ ویدیوگیم را خلق میکند

چگونه نویسندگان عنوان A Plague Tale Requiem یکی از بهترین و متفاوتترین پایانها در مدیوم بازیهای ویدیویی را خلق کردهاند؟ با ما همراه باشید.
مدیوم بازیهای ویدیویی در طول دهههای مختلف، میزبان داستانها، حماسهها و ماجراجوییهای تلخ و شیرین مختلفی بوده است. در قامت قهرمانان، منجیان، شوالیهها و سربازان، به مصاف خطرات بسیار رفتهایم و اکثرا با سربلندی، به فرجامی خوش و دلپذیر دست یافتهایم. اما حقیقت این است که در میان خیل رخدادهای متنوع در این صنعت، تعداد آثاری که روایت، پرداخت و پایانبندی آنها در ذهن ما ماندگار شده باشد، انگشت شمار هستند. خصوصا در زمینه پایانبندی، با توجه به مسائلی مانند آینده فرنچایز، معمولا شاهد پایانهایی قابل پیشبینی هستیم که به ندرت در آنها کلیشههای رایج و مرسوم شکسته میشوند. ممکن است افراد تأثیرگذاری فدا شوند، قهرمان از پای درآید یا عواقب سنگینی را بچشیم، اما در نهایت با پایانی مطلوب و خوب طرف هستیم که به قول معروف همه چیز در آن ختم به خیر میشود و در سکانس Epilogue بازی، شاهد گردآوری بازماندگان قصه هستیم.
اما گاهی در بین داستانهای تکراری و کلیشهای، داستان و روایتی ظهور میکند که کلیشههای مرسوم و پرتکرار قصهگویی را خرد کرده و سمت و سویی جدید را پیش میگیرد. جایی که دیگر خبری از رنگینکمان و آواز و پایکوبی طرف مثبت در پایان بازی نیستیم و به جای توهمی شیرین، پتک حقیقت بر سر ما فرود میآید.
هشدار: ادامه متن به طور کامل به تشریح وقایع A Plague Tale Requiem میپردازد، قبل از مطالعه به این مورد دقت کنید.

بدون شک، داستان، روایت و علیالخصوص پایانبندی بازی A Plague Tale Requiem، تنه به تنه بزرگترین آثار ادبیات، سینما و بازیهای ویدیویی میزند و مخاطب را با حقیقت تلخ و سیاهش مبهوت میسازد.
داستان، شروعی آرام و دلنشین دارد. Hugo و Amicia به همراه Lucas در حال بازی هستند، انگار نه انگار شش ماه پیش چه حوادث و فجایعی را پشت سر گذاشتهاند. گویی جهان برای آنها متوقف شده و کل دغدغه آنها در نبرد با جادوگر پلید خیالی و یا سنگ زدن به کاجها خلاصه شده است.
اما این تنها آغاز کار است و حقیقت، کم کم نور کورکننده خود را به روی Hugo، Amicia و مادرشان میتاباند. Hugo که حامل Macula است، روز به روز بیشتر در این نفرین غرق میشود و با Macula یکی میشود.
شرایط درمانده به نظر میرسد و کامل به شکل قابل پیش بینی، Amicia و همراهانش سفری قهرمان مانند را آغاز میکنند برای پیدا کردن درمانی قطعی برای Macula.
با وجود سیاهی و سنگینی ابتدایی دنیای بازی، نشانههایی که این اثر به مخاطبان نمایش میدهد غالبا مثبت هستند. Hugo رویایی دارد که در آن جزیرهای سرسبز وجود داشته و ققنوسی او را به سمت برکه آبی راهنمایی میکند. برکهای که Hugo پس از لمس آن، دچار بهبودی کامل میشود و Macula را از بین میبرد.
بعد از دیدن این رویا ذهنیتی کلی از این ماجراجویی در ذهن ما مخاطبان شکل میگیرد. Amicia و همراهانش باید این جزیره را پیدا کنند و طبیعتا به واسطه معجون، معجزه یا عمل شفابخش دیگری، میتوانند Hugo را نجات دهند. یک سفر برای رستگاری …
از طرف دیگر در دنیای واقعی، این نقشه و برنامه مخالفان بسیاری از جمله مادر خودشان دارد. طبق نظر گروه باستانی Order که از قدیمیترین شیمیدانان و کیمیاگران تاریخ تشکیل شده و قرنهاست روی Macula مطالعه میکنند، Hugo شانسی ندارد و برای جلوگیری از فجایع احتمالی باید در مارسی تخت نظر قرار بگیرد و به نوعی برای مرگش آماده شود. نه Amicia و نه مخاطبان نمیتوانیم این مطلب را بپذیریم. مگر میشود Macula درمانی نداشته باشد و Hugo معصوم و دوستداشتنی قربانی شود؟ مگر ممکن است رویای Hugo عملی نباشد؟ طبق چیزی که همه ما میدانیم، همیشه یک راه حل وجود دارد. یا حداقل امید داریم که وجود داشته باشد. وگرنه چرا باید به حرکت ادامه دهیم؟
وقایع بعدی بسیار پر فراز و نشیب هستند. رفته رفته Amicia به یکی از خودخواهترین شخصیتهای تاریخ بازیهای ویدیویی تبدیل میشود که از لحاظ لجبازی و یکدندگی، با الی ویلیامز دنیای The Last of Us رقابت میکند. اما بر خلاف الی، آمیسیا برای برادرش میجنگد، میکشد و دوام میآورد. برای آمیسیا، هیچ حرفی به جز درمان هیوگو معنی ندارد و اگر سخنی غیر این بشنود، قطعا از دید او پشیزی ارزش ندارد. آمیسیا ایمان دارد که میتواند هیوگو را نجات دهد. البته این چیزی است که در ابتدا او و ما مخاطبین فکر میکنیم. اما رفته رفته به این نتیجه نزدیکتر میشویم که آمیسیا انتخاب دیگری ندارد جز این که به یک رویا دل ببندد. برای او، برادرش یعنی همهی زندگیاش و تصور دنیایی پسا هیوگو غیرممکن است. زخمی میشود، میکشد، میسوزاند و نابود میکند، به امید این که شعلهی حیات برادرش روشن بماند.
دنیای بازی مدام دو روی سکه را به ما نشان میدهند. شهرها و مناطق سرسبز و چشمنوازی که در چشم به هم زدنی به تلی از خاکستر و جنازههای بلعیده شده توسط موشها تبدیل میشود. آن قدر این رفت و آمد رنگهای روشن و تیره تکرار میشود که ما کم کم با دیدن هر منظره و منطقه سرسبزی، ناخودآگاه به حقیقت اجتناب ناپذیری فکر میکنیم که در آن سیاهی و مرگ، آن منطقه دلنشین را بلعیده است. آرامش، مفهومی است که در A Plague Tale Requiem معنایی ندارد. جایی برای آرامش و صلح و زیبایی نیست. چرا که با حقیقتی انکار ناپذیر طرف هستیم. هر جایی که Hugo در آن قدم بگذارد، بلافاصله مرگ، طاعون و موشهای دهشتناک به دنبال آن راهی میشوند. اهمیتی ندارد که Hugo کودک خردسال معصوم و بیگناهی است. بیگناه بودن در دنیای نیهیلیستی شما را نجات نمیدهد. آتش، همه چیز و همه کس را میسوزاند و خاکستر میکند. بیگناهی یا گناهکار بودن ذرهای تفاوت ایجاد نمیکند و این حقیقت دردناک به شکلی فوقالعاده در A Plague Tale Requiem به نمایش گذاشته میشود.

هزاران نفر از افراد بیگناه و گناهکار توسط Macula بلعیده میشوند چرا که اقتضای شرایط این است. آن قدر این اتفاق طبیعی تکرار میشود که هیوگو خردسال با وجود سن کمش در مییابد که او ارابه مرگ است و حامل نابودی است. آمیسیا اما در دنیایی دیگر سیر میکند و سرسختانه مقاومت میکند. مگر میشود هیوگو مقصر مرگ هزاران نفر و نابودی مناطق گسترده باشد؟ امکان ندارد. او قربانی است و باید او را نجات داد و قطعا راه حلی وجود دارد. همیشه در اوج تاریکی، یک منبع نور به چشم میخورد، مگر نه؟ مانند مشعلهای نوری که در جریان بازی، موشهای درنده را دور نگه میدارند.
آمیسیا، مزدوران، سربازان و موشها را دشمنان خودش و هیوگو میداند، با این که قلبا واقف است که Macula روز به روز برادرش را جذب میکند و کاری از دست او نیز بر نمیآید، اما خشمش را درون قلاب سنگ و زوبینش میریزد و به سلاخی سربازان و دشمنانش مشغول میشود. برای آمیسیا این مسئله قابل هضمتر است که بقیه را دشمن ببیند، تا برادرش را.
پس از اتفاقات فراوان و سختیهای بسیار، جزیره موعود پیدا شده و به آن جا میرسند. هم ما و هم آمیسیا امیدوار میشویم. پس رویای هیوگو واقعیت داشته و سرابی خیالی نبوده. کم کم برای رسیدن به برکه شفابخش خود را آماده میکنیم. جایی که هیوگو طبیعتا سلامتی خود را به دست میآورد و سیاهی و تباهی دنیا کمی از شدت خودش را از دست میدهد. اما باری دیگر پتک حقیقت رویاهای خام ما و آمیسیا را متلاشی میکند. هیوگو اولین حملکنندهی Macula نبوده و قرنها پیش، پسر خردسال دیگری شرایط مشابهی داشته و از قضا، دختری مانند Amicia نیز تا حد مرگ عاشق او بوده و از او مراقبت میکرده است. از سرنوشت آنها نیز مطلع میشویم. دخترک در راه رسیدن به پسر کشته میشود و پسرک حامل Macula از شدت احساسات و تنهایی توسط Macula بلعیده میشود و طاعون تاریخی ژوستینین را آغاز میکند. آمیسیا کم کم در مییابد که رویای هیوگو، میتواند سرابی بیانتها باشد. در دخمههای تاریخی جزیره، نه خبری از معجزه است و نه خبری از معجونی شفا بخش. که اگر بود قرنها پیش جان آن پسرک بینوا را میتوانستند نجات دهند.
جهنم آمیسیا و هیوگو، به لطف کنت و کنتس دیوانهی جزیره، خونینتر و مرگبارتر میشود. کنتس در دیدار اول مهربان و زیبا، هیولایی درون خود پنهان کرده که توسط گذشته آزار دهندهاش شکل گرفته و به توهمات امیدوار کنندهای دلباخته که کودکی بینوا را به عنوان منجی در نظر دارد. خرافهای که در نهایت به قیمت جان مادر آمیسیا تمام میشود.
به آخرین ساعات ماجراجویی A Plague Tale Requiem نزدیک میشویم. نه خبری از شفا و درمان بوده است و نه خبری از چیزی که بتواند هیوگو را نجات دهد. در دنیای A Plague Tale Requiem، نه خبری از شوالیه سوار بر اسب سفید است و نه خبر از کمکی از عالم غیب. به نوعی بر خلاف خواست قلبی ما و آمیسیا، همان حرفی که در اول بازی Magister Vaudin از گروه Order زده بود و مرگ هیوگو رو غیرقابل توقف خوانده بود، در واقع حقیقتی غیرقابل انکار بوده است.
مرحله پایانی بازی، در فضایی بیمارگونه روایت میشود که رنگ زرد بدی فضای دنیا را پر کرده است. آمیسیا شروع به دنبال کردن مجسمههای ققنوسی میکند که در ذهن او قرار است او را به هیوگو برسانند. اما در مییابد مجسمههای ققنوس، معنی واقعی سراب هستند و تنها توهم راهنمایی و کمک را ایجاد میکنند. این ضربه غافلگیر کننده دیگری است که نویسندگان به مخاطبان میزنند. ققنوس همیشه با مفاهیمی مانند تولد دوباره، امید و زندگی گره خورده است اما در این جا، چه در مرحلهی جزیره و چه در بخش پایانی، امید واهی را منتقل میسازند.
سفر مخاطبان در A Plague Tale Requiem، سفری برای نجات و رستگاری نیست بلکه سفری است برای اینکه دریابیم گاهی اوقات، بهترین کاری که میتوانیم انجام دهیم، تسلیم شدن است. به همان شکلی که آمیسیا در آخرین نبرد با موشها، دریافت که دیگر نبرد و مقابله با موشها فایدهای ندارد، بلکه باید آتش را خاموش کند، زانو بزند و شکست و ناتوانیاش را بپذیرد. بازی کاملا مفاهیم نیهیلیستی را در آغوش میگیرد و از آن استقبال میکند. همهی داستانها پایانی خوب و خوش ندارند، چرا که حقیقت غالبا تلخ و آزار دهنده است. همان طور که حقیقت داستان این عنوان این بود که هیچگاه هیوگو معصوم و خردسال، شانسی برای نجات پیدا کردن از Macula نذاشته است. درست مانند Basilius (کودک حامل Macula در قرن ششم) که شانسی برای نجات پیدا کردن نداشت. برخی مشکلات، راهحلی ندارند و بر خلاف اکثر داستانها و ماجراجوییها، حق پیروز نمیشود بلکه حقیقت پیروز میشود. فارغ از عواقبی که ممکن است به همراه داشته باشد.

آمیسیا تا پایان داستان، به نجات هیوگو امید داشت، اما در پایان دریافت که قلاب سنگش دیگر نمیتواند او را یاری کند چرا که دشمن اصلی نه موشها بودند و نه مزدوران. مشکل اصلی Macula و برادرش بود که هیچ چیزی نمی توانست آن را متوقف سازد. در پایان نیز آمیسیا از روی ناچاری، مجبور شد هیوگو را کشته تا هم به شکنجه ابدی او پایان دهد و هم جلوی فاجعههای بزرگتر را بگیرد. امری که سوالی جالب در ذهن ما ایجاد میکند. اگه هیچ معجون و شفایی برای Macula وجود نداشت، بهتر نمیبود هیوگو مدتها پیش جان خود را از دست میداد تا دهها هزار نفر انسان بیگناه قربانی نشوند؟ فکر کردن به این سوال نیز واقعا سخت و زجرآور است.
پایانبندی A Plague Tale Requiem، یک شاهکار کمرقیب در مدیوم بازیهای ویدیویی به شمار میرود چرا که جزو عناوین بسیار اندکی است که منطق را فدای احساسات نمیکند و مخاطب را مجبور میکند با واقعیتها روبهرو شود.
واقعیتی مثل اینکه هیوگو از همان اول شانسی برای زندگی نداشت. واقعیتی مثل اینکه به خاطر هیوگو انسانهای زیادی جان خود را از دست دادند و در نهایت، مهمترین حقیقت بازی این بود که گاهی اوقات، انسان عاجز و ناتوان است و فقط می تواند جلوی وقایع سر خم کند. چیزی که همان طور که اشاره کردم کاملا با تفکرات پوچگرایی گره خورده است.
خاص بودن پایان بندی این عنوان در کنار منطق تلخ و سیاه این اثر، باعث میشود مخاطب با وجود رنجیدن از اتفاقات پایانی، به این درک برسد که نمیتوان با همه چیز مقابله کرد و خشونت، نفرت، امید و حتی فداکاری، لزوما به نتایج مطلوب منتهی نمیشوند.




















پر بحثترینها
- آیا گیمرها ۸۰ تا ۱۰۰ دلار بابت GTA 6 پرداخت خواهند کرد؟
- حمله شدید حساب رسمی Assassin’s Creed به ایلان ماسک
- بازی Assassin’s Creed Shadows موفقترین نسخه سری از نظر تعداد بازیکنان همزمان استیم شد
- سلطه Assassin’s Creed Shadows در جدول پرفروشترین بازیهای استیم
- دراکمن: Intergalactic: The Heretic Prophet هماکنون قابل بازی است
- گزارش: Intergalactic تا سال ۲۰۲۷ منتشر نمیشود
نظرات
واقعا این ویدیوگیم به شدت خاص بود
از جهان بی نظیرش بگیر تا داستان حماسی آمیسیا و هوگو و گیم پلی و طراحی مراحل لذت بخشش و پازلهایه جالبش
واقعیتش خیلیا بعد پایان این بازی هفتهها به پایانش فکرمیکنن
واقعا این بازی میتونست حتی جایزه بهترین روایت سال رو هم دریافت کنه (از نگاه بنده)
از این سبک از روایت خواهر و برادری با همچین دنیاهایی خیلی کم داریم این روزها تو ویدیوگیم
واقعا هرچقدر از Asobo Studio تشکر کنم کمه
من گیمش رو تجربه نکردم اما با خوندن داستانش قشنگ متوجه شدم با چه چیز زیبایی در عین حال دردناکی مواجه ام !همیشه عاشق اینجور داستانا بودم ،داستان هایی که هم پر معنا و هم درگیر کننده ذهن مخاطب باشند !داستانی که تا چند وقت فکر کنی که آیا واقعا ارزشش رو داشت ؟یعنی نمیشد زودتر جلوی فاجعه را گرفت ؟امیدوارم از این دست گیم ها با این سطح از داستان قوی بیشتر ساخته بشن !
کاش اسپویل نمی کردی برای خودت و میرفتی تجربه اش می کردی
آره میدونی اصلا فکر نمیکردم همچین داستان غنی داشته باشه ،دارم حسرت میخورم🥲🥴خدایا دکمه فراموشی ما کجاست
بارم ارزش داره حتما پلی بده
خصوصا الان که ۶۰ فریم هم بهش اضافه شده
یک عنوان به یاد موندنی. اثری که تمام المان های هنری رو باهم ترکیب کرد و داستانی فرا تر از یک محصول تجاری ساخت.
از کاراکتر آمیسیا بگیر که به نظر خودم بهترین و کامل ترین پروتاگونیست زن در بین تمام بازیهاست، تا داستان تاریک و غم انگیزش.
این بازی برای من گوتی ۲۰۲۲ بود. اینکه بهش توجهی نشد خیلی منو دلخور کرد.
در مورد پایان After Credit بازی:
همونطور که کاتسین بهمون نشون داد، ویروسی که هیوگو رو اسیر کرده بود دوباره بعد از قرن ها در جسم یک خردسال دیگه ظاهر میشه، اما این دفعه با توجه به محتوایی که تو کاتسین دیدیم، احتمالا در برهه زمانی جنگ جهانی اول یا دوم این اتفاق میوفته. که بنظرم میتونه یک پتانسیل فوق العاده برای بازی بعدی این سری باشه.
اتفاقا در جنگ جهانی اول اگر اشتباه نکنم به دلیل جنگ مشکلات زیستی به وجود اومد که در نهایت به طاعون منجر شده بود و خب خیلی خیلی زمینه خوبیه ولی نسخه بعدی درست میفرمایید 👈
برای منم همین
این بازی واسم شاهکاره
داستان به شدت گیرا
واقعا بهش کم لطفی شد
برای چند تا عنوان نامزد بود
ولی رقبای خیلی قدری داشت
واقعیتش به عنوان یه طرف God of War باید صادقانه بگم
عنوان رگناروک از حیث داستان سرایی مشکلات و حفرههایی داشت نمیدونم شما داستان بازی رو میدونید یا خیر (بدون اسپویل)
ولی برایه مثال اتفاقات که بین دو شخصیت کریتوس و فریا اتفاق میوفته به شدت غیرقابل همزادپنداری هستش و تا همین حد بهتون گفتم که اسپویلی نشین و باز هم از این حفرهها در ادامه داستان قابل مشاهده هست و پایان بندی
گیم اواردز سالهاس که توجه زیادی به این نوع بازیها نمیکنه و از اونجایی که رگناروک نتونست بازیه سال شه این جایزه رو به این بازی که مشکلاتی داشت اهدا کرد
و A Plague Tale: Requiem داستان سرایی و پایان بندی ای خلق کرد که تا سالها تو ذهن مخاطب میمونه
بله بازی کردم (دوستان اسپویل تو صحبتا هست و اگر بازی نکردین نخونید)
قبول دارم
اینایی که فرمودی درسته و منم اذیت کرد
ولی بیشتر دو قضیه منو اذیت کرد
اول اینکه اودین این همه مدت خودشو تو قالب تیر جا زده بود و ما بین شون بود و از همه چی اطلاع داشت پس چرا جلوی اتفاقاتی مثل مردن هایم دال یا اومدن رگناروک رو نگرفت و فقط هم و غمش شده بود یه ماسک
کسی که خدای مکاری و حیله گری بود واقعا این طوری نشون نداد
یکی دیگه مردن به شدت غیر حماسی و حقیرانه تور بود
کسی که غولا رو از پا در آورده بود و کلی توی نسخه قبل هم حتی ازش تعریف و تمجید شد به حدی که من حس کردم تو این نسخه کریتوس به دست تور کشته میشه
که البته همون اول اتفاق افتاد ولی دوباره زنده ش کرد
حالا با یه نیزه به اون شکل بمیره هیچ بعدش ناپدید شه
در کل خلأ های داستانی داشت
دقیقا بر فرض مثال اون سکانس فریا و کریتوس منو به شدت اذیت کرد
تو نسخه ۴ وقتی کریتوس بالدرو کشت فریا قسم خورد که انتقام پسرشو بگیره و تا اینجا پیش زمینه عالی بود اما واقعیتش داستان از اینجا شروع شد که این سبک از روایت رگناروک به شدت مشکل داشت برایه مجموعهای که همیشه همزادپنداری شدید و داستان غیرمنطقی ای نداره
واقعا چطوری فریا انتقام فرزندشو فراموش کرد غیرممکنه یه مادر با قاتل پسرش هم دست شه اصلا واقعا غیرممکن هستش غیرقابل قبول بود اون سکانس و داستان سراییش
و سکانس مرگ تور واقعا اوج این مشکلات بودش تور به شکل احمقانهای مرد و غیب شد
بازی نه تنها به سوالات پیش اومده پاسخ نمیده و اصلا نمیفهمیم که چه اتفاقی برایه هیولایه رگناروک افتاد؟ اصلا چرا باید رگناروک رو به شکل احمقانه تبدیل به یک هیولا بکنن درحالی که اساطیر اینطور نبود
اودین هم که جایه خودشو داشت شخصیتسازی خوبی داشت اما پردازش خیلی میتونست بهتر باشه
درکل واقعا بازی ای که مشکلات زیادی تو داستان سرایی داره قطعا حقش دریافت اون جایزه نبوده بگذریم که بازم مشکلاتی داشت که بحث راجبش طولانی میشه
درکل عنوان Elden Ring هم بازی ای نیستش که در بحث داستان سرایی بتونه جوایز دریافت کنه چون این بازی تمرکز خیلی زیادش رویه المان های بی نظیر سولزلایکشه درکل این که از بازی هایه خوبی همچون Plague Tale Requiem حمایت نشد به دلیل آندرتید بودش ناراحت کنندس
در کنار یکی از بهترینا قطعا جز دردناک ترینا هم هست
این چیزیه که من دوست دارم سریالش رو ببینم اما به شرطی که با همون کیفیت گیم عرضه بشه چیزی که در tLoU ندیدیم و بی شک بازی از سریال جلوتر بود ( فصل نخست) .
هیچ وقت سریال یا فیلم از یه بازی نمیتونه از خود بازی بهتر باشه
مدیوم سینما و گیم چیزی جدا از همه و هیچ وقت نمیتونه چیزی در حد گیمش بشه ما تویه گیم خود شخصیت اصلیه مورد نظریم و این به ارتباط گیری کمک میکنه ولی تویه سینما ما فقط روابط بین کراکترا رو میبینیم سریال TLOU در مدیوم خودش یک سریال عالی بود فقط کافیه به کسی که بازی رو تجربه نکرده نشونش بدی و کار درستی نیست که بخوایمم یک گیمو با یک بازی مقایسه کنیم فکر میکنید چرا استاد کوجیما میگه بازی ها هالیوود دومن
حرفت درسته
ولی واقعا ساخت یه عنوان از روی گیم خیلی خیلی کار سختیه
چون توی گیم سازنده دقیقا می دونه چی میسازه و تمام المان ها و فاکتور های شخصیتی و ایده آل هاشو پیاده می کنه
و به نظرم واقعا لست یکی از بهترین و جزو معدودترین مواردی بود که از روی گیم ساخته شده و خوب در اومده
چقدر آخرش بغضم گرفت☹️
واقعا یکی از بهترین گیم های اخیر بود
گرافیکش هم که فوق العاده بود
بهترین بازی که سال ۲۰۲۲ بازی کردم.
سطح استرس و آرامش توی این بازی خیلی خوب کم و زیاد میشه .. برای همین کمتر کسی وسط گیم احساس خستگی میکنه ..
دقیقاً از مناظر بشدت زیبا و آرامش مردم بگیر تا مناطقی که توسط موش های آدم خوار احاطه شدن
ممنون از متن زیبای شما.
یکی از بهترین گیم های زندگیم بود.
کاملا حس ماجراجویی کنار کارکترای بازی رو به گیمر منتقل میکنه و گاهی حتی مارو مجبور میکنه که جلوتر از آمیسیا بفکر نجات هوگو باشیم و با هربار لبخند این بچه آرامشی در ذهن مخاطب ایحاد میشه.
(اسپویل) قسمت اخر که دنبال نوک دماغ سیمرغ ها راه میفتیم و پی یافتن مسیری برای رسیدن به هوگو هستیم، بازی درست جلوی پای ما کلید رسیدن به پادشاه موش هارو گذاشته و در واقع فقط آمیسیا نیست که همون مسیر همیشگی رو برمیگزینه و گیمر هم باید بپذیره که از زندگی در گذشته خارج بشه و برای گرفتن تصمیمی مهم در کنار محافط حامل قدم برداره و چه تصمیمی پسر!!!
(اسپویل)البته بعید میدونم این نسخه ، حکم پایان سری رو داشته باشه، چون کات سین اخر داشت زمان حال رو نشون میداد و آمیسیا هم گفت که میخواد به حامل ماکیولا جدید بپیونده و دانشش رو در اختیار اون قرار بده.
جدا از بازی اهنگ هر دو سری بسیار قشنگ بود
بعضی مواقع چشمام رو میبستم و فقط به موسیقی بازی گوش میکردم.
واو عجب گیمی ایکاش تموم نمیشد!
موسیقی متن Olivier Deriviere عالی بود
بعضی مواقع توی منوی اصلی نیم ساعت میموندم از بس زیبا بود
موافقم
اسپویل،
توی اون صحنه ای که آمیسا سپر محافظ پیش از خودش رو پیدا می کنه، توضیح می ده که بیماری از پسری به پسر دیگه منقل می شه و محافظ هم مسیولیتش از یک زن به زن بعدی.
یکی از بهترین تجربه های عمرم این سری بود به خصوص اینسنس که دیگه عالی بود 👌🏻
پایان بازی جوری حال منو بد کرد که تا دو روز بعد افسرده بودم 🤣
من بازی کردم خوب بود پایانش ولی نه در اون حد که تعریف کردید. ضمن اینکه در طول بازی خیلی حوصله سربر میشد و کشش داده بودن.
ولی گرافیک بالایی داشت که باعث میشد پیس کند بازی رو یه جوری تحمل کنم
مراحل استرس زا و مکان های زیبا چجوری می تونن خسته کننده باشن.
همچین حسی رو آخرین بار در لست ۲ و یه مقدار گاردین آو د گلکسی تجربه کردم که هردو عضو بهترین تجربیات گیمریم بودن.
وقتی گیمای زیادی پلی بدی خیلی از مناظر و مناطق شروع میکنن به تکراری شدن و در نتیجه خسته کننده شدن.
محیط های گاردین اف گلکسی خیلی یونیک تر و کمتر دیده شده بودن نسبت به این و لست.
وقتی دانشت از گیم صفره نتبجش میشه همچین کامنت مسخره ای شما از کنار. این بازی رد هم نشدی
شما بشین بتل رویال بزن برات مناسب تره
سلام مقاله بسیار عالی بود واقعا همانطور که اشاره شد علاوه بر پایانبندی A Plague Tale Requiem، یک شاهکار در بازیهای ویدیویی هم بود. بهترین بازی سال ۲۰۲۲ بنظر من لایق این بازی بود
واقعا بنده در شگفتم بازی که نسخه اولش تجربه معمولی رقم میزد چطور با چه جهش صعودی به یک شاهکار تبدیل شد تا جایی که خوندم فرانسویی ها بعنوان یک بازی ملی و نماد قرون وسطی فرانسه تمام زحمت خود را پای ساخت این بازی گذاشته اند.
یکی از بهترین داستان سرایی ها در این بازی پیاده شده گویی ارتباط که این بازی در گفتن داستانش با ما برقرار میکند همانند قصه گفتن مادر یا پدر (منظورم یک شخص آشنا و عزیز ) برای یک کودک (بازیکن) می باشد. که فقط دوست دارد بشنود تا خوابش بیایید .
داستان و دنیای بازی اینقدر با حوصله و ریتم نرم روان به جلو پیش میرود که هنوز بعد از گذشت چند ماه قدم به قدم یادم مونده در حالی که در تجربه بازی های عالی دیگر بجرات همچین خاطره ایی ندارم.
و یک نکته دیگر هم بنظرم اضافه کنم. موسیقی این بازی واقعا شاهکاره ،گوش دادنش واقعا خالی از لطف نیست.
دانلود کنید و ترک Unwilling Violence گوش دهید خلاصه این بازی را تجربه میکنید حتی اگر خود بازی را تجربه نکرده نباشید!
پیشنهاد میکنم گیمفا امکان دانلود این آلبوم را برای علاقه مندان تهیه نمایید . با تشکر مجدد./
یکی از بهترین های پارسال بود
هنوزم برام سواله وقتی میتونستن تو همون قسمت اول هوگو رو که ناخواسته مسعول مرگ هزاران نفره و میدونستن موش ها به خاطر اون اومدن رو بکشن ولی نکشتن؟ اگه خودشون تو همون قسمت اول میکشتن اصلن کار به قسمت دوم نمیکشید…
میتونستن ؟ کی میتونست ؟ خواهر خودش بکشتش ؟ /: اخر این بازی هم مجبور به این کار شد بعد از کلی بدبختی که کشیدن و راه برگشتی نبود و گرنه چطور امسیا دلش میومد برادرش خودش رو بکشه
یا اصلا بازی نکردیش یا به داستان و جزئیاتش توجه نداشتی
این نسخه مکمل نسخه ابتدایی اش بود که عالی بود…یه اثر خوش ساخت
پاسخ تیتر مقاله :
با هنرمندی و نبوغ 🤌🤌👌👌
پایان بندی این بازی کلاس درس هست برای سازندگانی که خودشون رو به آب و آتیش میزنن تا یه هپی اندینگ به هر قیمت دست و پا کنند. رو به رو کردن مخاطب با واقعیت تلخ و اجتناب ناپذیر، کمترین چیزی هست که امروزه چه در سینما و در گیم ، میبینیم.
آنچه که خودخواهی آمیسیا برداشت میشه درواقع روی دیگری هم داره که باعث میشه بازی بطور مطلق به سمت نهیلیسم نره و رگه هایی از اگزیستانسیالیسم هم در بازی ببینیم. درکل هوگو یکی از اون معانی بود که آمیسیا برای خودش خلق کرده بود و چنان القا میکرد که تمام تلاش این دختر بخاطر برادرش هست درحالی که بخاطر خودش هم بود. چون احساس میکرد بدون هوگو زندگی بی معنی خواهد بود و این بی معنی بودن به خودی خود معنایی به اعمال و دلیلی برای ادامه به آمیسیا میداد…
خسته نباشید آقای زاهدی ، مقاله خواندنی، لذت بخش و آموزنده ای بود.