400 روز تا انتهای زمین | نقد و بررسی بازی The Walking Dead 400 Days

۲۲ تیر ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۰

از لحظه ای که پاهایم توانایی حس کردن زمین را داشت ، تنها یار و یاوری که آرزوی نداشتنش را داشتم ، ترس بود . ترسی که از پوست و گوشت و خونم ، از لباس های پاره و تنگ و کثیفم ، از بوی عرق و تعفن تنم و حتی از خودم به هم به من نزدیک تر بود . سال های متمادی از زندگی خودم ، از دوران کودکی و نوجوانی تا میانسالی و امروز را با این حس زندگی کردم . ترسم در دوران کودکی آموزگار مشاهده ی مرگ ، در زمان جوانی استاد حمل سلاح مرگ و امروز وجود من در به انجام رسانیدن مرگ . مرگی که نفس را برای بقای خود از دیگران می ستاند و حیات را برای زنده نگه داشتن خود …

امروز من حیات را به قیمت جان دیگران می خرم ، فردا هم همین طور ، هفته ها ، ماه ها و سال های آینده را هم بدین منوال می گذرانم ولی به چه قیمتی ؟ آیا ارزش وجود من نسبت به دیگران برتری دارد ؟ من حیات را می ستانم چون می ترسم ، می ترسم از مردگانی که خواب ابدی را در جایی به جز گورهاشان می جویند ، از مردگانی که چون مستان بادیه نشین ، تلو تلو خوران ، جهنم را هدیه ی خانوادگانشان می کنند ، از مردگانی که امروز کرکس های زنده ی روی زمین بی قانون هستند و باز هم از مردگانی که دیروز آشنایانی برای تسکین دلم بودند و امروز کفتار های به دنبال گشوت تنم . من می ترسم و همین باعث شده که قاتلی در جهان بی نظم امروزی باشم !

آخرالزمان و فرارسیدن آخرالزمان مقوله ای بسیار بزرگ است که در چند سال اخیر مورد تهاجم هالیوود و صنعت بازی های رایانه ای از سوی غرب قرار گرقته است . در فیلم های مختلف که جدیدترین آن ها سریال The Walking Dead و فیلم سینمایی World War Z می باشد ، مشاهده می کنیم که زمین به گونه های مختلفی در حال نابودی است و زندگی نسل بشر به پایان رسیده . علاوه بر فیلم ها ، بازی هایی همچون نسخه ی سوم Assassins Creed ، بازی اپیزودی The Walking Dead و … هم وجود دارند که زمین خاکی را تا مرز نابودی و یا حتی خود نابودی می برند . دلیل این موضوع و چراهای آن و اینکه به چه دلیل ، در این مقاله به آن پرداخته نمی شود و فقط صرف اینکه غرب در تلاش است که نگاه اصلی ما به این مقوله عوض شود را خواستم تذکر دهم .

یکی از عناوینی که واقعا در به تصویر کشیدن آخرالزمان ( غربی ) موفق عمل کرده نام The Walking Dead می باشد . نامی که از سه رسانه ی مختلف تیرهای پر ضرافت خود را انداخته و در هرکدام به زیبایی هرچه تمام تر ظاهر شده . اولین رسانه ، کمیک های مشهور The Walking Dead می باشد ، بعد از آن سریال تلویزیونی The Walking Dead که از شبکه ی AMC پخش می شود و سومین مورد ( که در این مقاله اهمیت بالایی دارد ) بازی The Walking Dead ساخته ی شرکت Telltale Games است که فصل اول آن در پنج قسمت از آپریل 2012 تا دسامبر 2012 بازیبازان را مشغول کرد .

هنوز هم صدای کلمنتاین وقتی اسم لی را صدا می کرد زیر گوش هایم شنیدنیست
لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی …

از دو مورد اول فاصله می گیریم و به سومین آن ها یعنی  بازی The Walking Dead می رسیم . The Walking Dead بازی خوش ساخت و البته مورد توجهی برای بازیبازان و منتقدان بود . همین عامل ( محبوبیت ) باعث شد که Telltale Games که مشکلات فراوانی را قبل از عرضه ی این بازی داشت ، به همین راحتی ها آن را رها نکند . امسال در نمایشگاه E3 این شرکت ضمن تایید ساخت فصل دوم این عنوان محبوب یک بسته ی الحاقی هم برای فصل اول تایید کرد . بسته ای که داستان پنج شخصیت را در 400 روز اول شیوع بیماری ( که باعث تبدیل شدن انسان های مرده به زامبی می شود ) روایت می کند . نام این بسته ی الحاقی که چند روز پیش عرضه شد ، The Walking Dead 400 Days می باشد ؛ 400 روزی که ما امروز در این مقاله قصد بررسی آن را داریم .

کاور رسمی بازی

نام :  The Walking Dead 400 Days

سازنده : Telltale Games

ناشر : Telltale Games

سبک : Graphic adventure

پلتفرم : Xbox 360 , PlayStation 3 , Microsoft Windows , iOS ,Mac  , PlayStation Vita

تاریخ عرضه : July 2013

 

فقط 400 روز وقت است !

داستان همانطور که مشخص است در دنیایی اتفاق می افتد که زامبی ها ، وحشتزا ترین موجود وحشی برای انسان ها ، پا به کره ی خاکی می گذارند و کم کم نسل بشر را به بیراهه می کشانند . نسلی که مدتی زیاد زندگی و اشرف بودن در کره ی خاکی را به سر می برد حال به ضعیف ترین موجود تبدیل شده و حتی اگر توسط زامبی ها کشته نشوند توسط یکدیگر جان به جان آفرین می سپارند .

بر خلاف نسخه ی قبلی که داستان یک شخص در پنج اپیزود با شخصیت پردازی عالی روایت می شد ، این بار ما با پنج شخصیت جدید رو به رو می شویم . شخصیت هایی که هر کدام داستان جدایی دارند ولی آینده ی آن ها به هم گره خورده است . آینده ای که متناسب با انتخاب های شما و گاها انتخاب های تحمیل شده از سوی سازندگان رقم می خورد . قبل از بررسی داستان بهتر است که نگاهی اجمالی بر پنج شخصیت بازی بیاندازیم .

Vince : اولین شخصیت بازی ( از سمت چپ ) وینس است . او برای کمک کردن به برادرش مرتکب قتل می شود و این عامل باعث دستگیر شدن وی می شود .  داستان وینس دو روز بعد از شیوع بیماری شروع می شود .

Vince

Wyatt : ما وایات را 41 روز بعد از شیوع بیماری می بینیم . وی به همراه دوست خود در حال فرار از فردی می باشند و …

Wyatt

Shel : شل داستانش به همراه یک گروه کامل و حدود یک سال ( 236 روز ) بعد از بیماری اتفاق می افتد . او به همراه خواهر کوچکترش Becca ( بکا ) در این کمپ به سر می برند .

Shel

Russell : راسل یک جوان سیاه پوست آمریکایی ( اصلیتا آفریقایی ) است که برای یافتن خانواده اش ، 184 روز بعد از بیماری راهی سفر میشود .

Russell

Bonnie : آخرین شخصیت موجود در بازی بانی می باشد . وی در آغاز شیوع بیماری معتاد شد و حال با یک زن و شوهر به نام های Leland و Dee در 220 روز بعد از بیماری زندگی می کند .

Bonnie

داستان بازی The Walking Dead 400 Days در مورد 400 روز اول شیوع بیماری است . بازی روایت کارهایی است که هر کدام از این شخصیت ها در روزهای متفاوت بعد از شیوع بیماری ، انجام دادند ، اما مهم ترین مطلب رسیدن این شخصیت ها به هم می باشد . داستان هر کدام از شخصیت ها در مدت اندکی روایت می شود و بازیباز اعمال و انتخاب های خودش را متناسب با خلقیات یا روشی که دوست دارد انجام دهد ، میگیرد . بعد از اینکه کارتان با هر کدام از شخصیت ها به پایان رسید شما در انتهای بازی ، کنترل شخصیت ششم را فقط در چند انتخاب کوچک میگیرید و به یک کمپ جدید که تشکیل شده از شخصیت های اصلی قسمت های قبل می روید . چقدر در این صحنه بازی خوب کار کرده است ، شما در طی بازی شخصیت هایی را در کمپ های مختلف می دیدید و حال این شخصیت ها به هم رسیدند ، یکی قاتل ، یکی فراری ، یکی احساسی ، یکی ترسو ولی همه بازمانده ؛ انتهای بازی در ” 400 روز ” نقطه ی عطف بازی است ، این جاست که انتخاب های شما و اعمال شما علاوه بر اینکه در گذشته تاثیر گذار بودند ، اثرات اصلی خودشان را هم نشان می دهند .

قبل از توضیح در مورد انتخاب ها اول شخصیت پردازی بازی را بررسی می کنیم چون در ادامه دانستن خوب یا بد بودن و تاثیرات آن لازم می شود . یکی از مورادی که در The Walking Dead خیلی به چشم می آمد ، شخصیت پردازی مفصل آن بود . با اینکه در بازی اصلی بعضی از شخصیت ها به خصوص امید و کریستا در اپیزود معرفیشان چندان خوب ندرخشیدند اما تیم سازنده در بخش های بعدی جبران کرد ، و به طور کلی می توان گفت که شخصیت پردازی عنوان اصلی عالی بود . اما در مورد ” 400 روز ” وضع فرق می کند . در این نسخه دیگر همانند قبل نیست که از اول تا پایان با شخصیتی که به صورت کامل پرداخت می شود همراه شوید . اینجا شخصیت ها به سرعت معرفی می شوند و در کمترشان پیش می آید که بازیباز با آن ها رابطه ی نزدیکی برقرار کند . بعضی از آن ها در خاطرات و حرف هایشان گذشته ی خود را به ما نشان می دهند و باقی هم فقط به روزگار حال خود می اندیشند ولی مساله ی مهم این است که هیچکدام درست و حسابی پرداخته نمی شوند . به طور کلی شخصیت پردازی این عنوان آنطوری نبود که خیلی از ماها انتظار آن را می کشیدیم و دلیل اصلی آن هم زمان کم بازی است که باعث شده شخصیت ها برای ما پخته تر نشوند و همانطور خام آن ها را به سرانجام برسانیم .

حال بگذارید این بحث انتخاب ها در بازی ، که خیلی خوب پیاده شده ، را کمی بازتر کنیم . انتخاب ها در بازی به جز یکی دوتا تاثیر بسزایی در آینده دارند . به طور مثال انتخاب اینکه گروه اولیه ی خود را ترک کنید در پایان بازی هم تاثیر دارد و یا اینکه دروغ بگویید ، از مهلکه فرار کنید ، خوب باشید و یا بد ، نه تنها در همان بخش مربوطه تاثیر خود را می گذارد و راهی متفاوت را برای شما ایجاد می کند بلکه در انتهای بازی و جمع بندی کلی هم تاثیر به سزایی دارد . البته برای اینکه این تاثیرات به طور بهتری در بازی نمایان شوند بهتر بود Telltale Games در انتهای بازی بخش داستانی جدیدی قرار می داد و فقط به دو بخش کردن شخصیت ها اکتفا نمی کرد اما به طور کلی این انتها و نمایان شدن اینکه انتخاب ها چه تاثیری در داستان و آینده دارند واقعا خوب بود .

در اول بحث گفتیم که انتخاب ها به جز یکی دوتا ، حال می خواهم همین چند مورد را بررسی کنم که هرچند روند داستان را جذاب و هیجانی تر می کند ولی واقعا در حق بازیباز که به دلیل شخصیت پردازی نامناسب ، اطلاعات اندکی از بعضی از آن ها دارد ، ظلم شده . به طور مثال در بخش مربوط به وینس شما باید به یکی از دو نفر خلاف کاری که در پشت و جلوی شما قرار دارند آسیب برسانید ولی به شخصه هیچ لذتی در این تیر اندازی ندیدم و از اینکه یکی از آن ها را بدین صورت باید از بین می بردم ناراحت شدم ( بر خلاف وینس که فقط ابروهایش را خمیده کرد ! البته بر خلاف وینس من خودم این اپیزود را به هر دو صورت ممکن رفتم تا کمی احساس آرامش به من دست دهد ) . این جا بود که بازی انتخاب ” حتما باید این کار را انجام دهی ” را به بازیباز تحمیل کرد و حتی اگر کمی شخصیت پردازی نسبت به قبل بهتر بود این مشکل پیش نمی آمد . به عنوان نمونه در بین شخصیت های نسخه ی اصلی که پرداخت خوبی داشتند حس تنفر یا علاقه به خوبی شما را همراهی می کرد و اگر هم کسی که از وی متنفر بودید ، میمرد ، ناراحتی زیادی وجودتان را فرا نمی گرفت .

هیچ حس تنفری نسبت به این شخصیت بر اثر یک دعوای خسته کننده به شما دست نمی دهد ، ولی بازی شما را مجبور به چنین کاری می کند . جالب اینجاست که اگر این کار را انجام ندهید ، فرصتی برای زنده ماندن ندارید !

اما در مجموع در کنار این موارد ، انتخاب های خوب و به جا در بازی زیاد پیدا می شود که می توان آن یکی دوتا انتخاب را به حساب نیاورد . انتخاب هایی که از بین آن ها می توان به مرگ و زندگی یک انسان ، تنها و همراه بودن با دوستان ، کشتن یک دوست به دلیل دزدیدن جیره ی غذایی و … اشاره کرد که علاوه براینکه در سرنوشت کلی پنج شخصیت تاثیر می گذارد در روش و ادامه ی هر قست داستانی هم اثر دارد .

یکی دیگر از موارد ، بازی با احساسات می باشد . حس ترس و اضطراب ، یا عشق و نفرت در بازی قبلی خوب کار شده بود ولی در این نسخه چطور ؟

در همه ی قسمت های این بازی چنین حس هایی وجود ندارد و در بعضی از بخش ها بازیباز چنین حس هایی را عمیقا درک می کند . به طور مثال در بخش داستانی مربوط به Shel ، روابط میان دو خواهر نسبتا خوب و بهتر از باقی روابط کار شده است . یا در همین بخش دو صحنه ی خاص وجود دارد که یکی شوخی بین دو خواهر و دیگر نزدیکی به یکی از زامبی هاست ، که باعث شده حس ترس خاصی به بازیباز دست دهد . اما در باقی بخش ها ( نه کاملا ) این حواس کمرنگ شده ؛ به عنوان نمونه تنفری که شما باید از بعضی از شخصیت ها داشته باشید به یک حس ناراحتی کوتاه یا قهر بچه گانه تبدیل شده که در آینده ، بازیباز کمی در قبول انتخاب هایش و سرانجام آن شخصیت دو دل و گاها ناراحت می شود .

گهگاهی در طول داستان بازیباز با صحنه هایی مواجه می شود که واقعا احساسی و زیبا از آب در آمده اند و گذشته و آینده ی یک فرد یا محیط به تصویر کشیده می شود . به این پیرزن و پیر مرد در بخش مربوط به راسل توجه کنید ، همان زامبی موجود در بخش شل می باشند !
انتخاب با خودتان می باشد ، می خواهید قتل بر گردن شما باشد یا خیر ؟

تا اینجای نقد ، داستان خوب بود ، انتخاب ها در بازی علاوه بر یکی دو مورد که می توان نادیده گرفت ، تاثر گذار بودند و در جهت مقابل آن شخصیت پردازی بد بود و همین امر سبب بروز مشکلاتی در به وجود آمدن احساس نسبت به شخصیت ها شده بود که به طور کلی می توان گفت :

داستان این عنوان که در کل خوب و قابل قبول است به دلیل محدودیت های زمانی نتوانسته پنج شخصیت خود را به خوبی نشان دهد و اکثر اوقات در معرفی آن ها با عجله پیش می رود . اما در کنار این موارد باز هم نمی توان از پایان خوب بازی و انتخاب های جالب و تاثیر آن ها در آینده گذشت ، که حتی به جرات می توان گفت یکی از نکات مثبت بارز این نسخه از بازی است و حتی در بعضی نقاط بهتر از عنوان قبل خود را نشان می دهند .                                                             جوربنیان

سینمای تعاملی یا بازی سینمایی !

شاید خیلی از بازیبازان به بازی The Walking Dead  که بیشتر از دیالوگ ها تشکیل شده خرده بگیرند و آن را به جای بازی ، فیلم بنامند ، اما این درست نیست . بازی The Walking Dead بر خلاف خیلی از بازی های دیگر به داستان توجه دارد و در کنار آن هم گیم پلی زیبا و خاص خودش را به بازیباز نشان می دهد . گیم پلی ای که حتی گهگاهی هیجان بالایی دارد و بازیباز را با تپش قلب 200 در میان بازی رها می کند ، فارغ از هر چیزی …

در The Walking Dead 400 Days ، گیم پلی بازی بیشتر به صورت اشاره و کلیک انجام می شود . همچنین ساختار کلی گیم پلی نسبت به قبل تغییری نکرده ولی این بار به جای زامبی ها بیشتر به روابط انسانی توجه شده است . کشتن هم نوعان برای زنده ماندن ، فرار کردن و موارد این چنینی بخش اعظم بازی را تشکیل می دهند و در کنار آن ها هم گهگاهی با زامبی ها رو به رو می شویم ولی چندان لذت بخش و هیجانی نیستند . اگر یادتان باشد در قسمت اول بازی قبلی واقعا هیجان مبارزه با اولین زامبی دلچسب و عالی بود ( و حتی صد برابر برخی بازی های زامبی محور هیجان را به بازیبازان منتقل می کرد ) ولی اینجا در کل بازی چنین چیزی اتفاق نمی افتد و اندک مبارزه ها ساده و با هیجان متوسطی دنبال می شوند .


می خواستم در این بخش از گیم پلی صحبت کنم ، ولی حیف است داستان یک اینچنین بازی را به گیم پلی و … بفروشیم
کمپ شخصیت های بازی

گیم پلی بازی به جای اینکه جدا از داستان باشد در طول داستان است و این داستان بازی است که به گیم پلی می گوید چه کند و چه نکند . بازیباز در طول بازی باید دیالوگ ها را انتخاب کند ، به مرگ و زندگی یک نفر نظر بدهد ، فرار کند ، با زامبی ها مبارزه کند و گهگاهی هم به دنبال چیزی بگردد و یا تیراندازی کند . اسلحه ها چه گرم و چه سرد در اکثر قسمت ها وجود دارند ولی کار کردن با آن ها فقط در بعضی از قسمت ها وجود دارد !

به طور خلاصه گیم پلی بازی همانند قبل پر و پیمان نیست ، و دلیل اصلی آن هم مدت زمان کم بازی است . دیگر در پس صحبت های فراوان و شنیدن دیالوگ ها ، با یک بخش کاملا اکشن و هیجانی رو به رو نمی شوید و اگر هم لحظه ای اسلحه به دست بگیرید ، تا زمانی که احساس خوبی بهتان دست دهد ، آن بخش تمام می شود .  با این وضع باز هم لذت رسیدن به انتهای داستان و در طول آن انتخاب راه های متفاوت و انجام کارهای مختلف هرچند جزئی ارزش تجربه را دارد .

قهوه ای و مرده ، گوش نواز و متناسب

این ارزش تا الان در همه ی بخش های بازی نظیر داستان و گیم پلی خود را ثابت کرده ، ولی در بخش ظاهر و گرافیک بازی و همچنین موسیقی و صداگذاری چطور ؟ آیا همچنان ارزش بازی برای تجربه حفظ شده ؟

ظاهر بازی همان است که قبلا آن را دیده بودیم ! تغییری نکرده و همانند قبل با رنگ آمیزی ای سراسر غم و قصه همراه است . تیم سازنده که در فصل اول داستان را بر همه چیز ارجعیت داده بود ، گرافیک را ساده تر از همه ی بخش ها ، و شبیه کمیک های مختلف خلق کرده بودند . این روش برای این بازی هم تغییری نکرده و مطمئنا لازم هم نبود تغییر کند . از لحاظ هنری هم بازی تغییر چندانی بازی به خود ندیده و نه تنها ضعف خاصی ندارد بلکه حتی در بعضی صحنه ها بهتر هم شده . اما در کنار همه ی این موارد مشکلات بخش فنی هنوز هم با قاطعیت هر چه تمام تر وجود دارند . انیمیشن ها که از همان قسمت اول فصل اول در بازی خشک و بی روح بودند همچنان هم خشک و حتی گاهی بدتر هم می شوند . افکت ها و بافت های ساده هنوز هم در بازی یافت می شوند ولی می توان آن را به حساب طراحی ساده گرافیک گذاشت و به چشم مشکلی پر رنگ ندید . دیوار های نامرئی هم در بخش هایی از بازی یافت می شوند که با رسیدن به آن ها و نگه داشتن حرکت رو به جلو ، صحنه های مزحکی به وجود می آید .

جاده ! طراحی هنری …

در بخش طراحی محیط و شخصیت ها هم تیم ساخت کار خود را خوب انجام داده ولی نه به اندازه ی فصل اول که دلیل اصلی آن هم کوچکتر شدن بازی می تواند باشد . طراحی شخصیت های بازی و حالات و روحیات آن ها در اکثر موارد خوب و واقعی ( و گهگاهی خنده دار ! ) ساخته شده و در کنار این ها زامبی ها هم به زیبایی تمام در هر بخش از بازی خودنمایی می کنند . با این حال هرچند بازی گرافیک نجومی و ستاره ای را به نمایش نمی گذارد و اندک مشکلات فنی را هم در همین بخش دارد ولی می توان به همین چیزی که بازی به ما نشان می دهد راضی بود ، فقط امیدوارم که اگر قرار است بازی با همین گرافیک راه خود را در فصل بعدی ادامه دهد ، فقط مشکل انیمیشن ها به طور کلی رفع شود .

بر خلاف گرافیک ساده ی بازی ، صدا گذاری شخصیت ها و باقی اجزا در حد یک بازی خوب و حتی بالاتر می باشد . موسیقی در بازی متناسب با چیزی است که میبینیم و در هر صحنه ای متناسب با آن نواخته می شود ، در جایی آرامش بخش و در جایی هیجانی . صداگذاری هم ، هم تراز باقی شخصیت ها در فصل اول ( البته به جز صدای کلمنتاین ) می باشد و تنها خرده ای که می توان به آن گرفت عدم بروز بعضی احساسات در صدای شخصیت ها است .

400 روز به زودی گذشت !

در نهایت باید گفت که The Walking Dead 400 Days هر چند همانند شاهکار قبلی نیست ولی خیلی هم در درجه ی پایین تر از آن قرار نگرفته . داستان همچنان داستان آخرت است ، داستان رقم خوردن ارتباط میان شخصیت ها . هنوز هم انتخاب ها در بازی بیشترین تاثیر را دارند و بازیباز آینده ی امروز خود را می بیند . هرچند کلمنتاین و لی و … در این بازی حضور ندارند ولی بازماندگان ( نچسب ) دیگری هستند که تا دیدار دوباره ی ما با کلمنتایت می توانند ساعتها وقت ما را در تکرار بازی برای مشاهده ی باقی انتخاب ها بگیرند .

0
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید