روزی روزگاری: تنها در تاریکی | نقد و بررسی بازی Alone in the Dark

وقتی صحبت از بازی های ترس و بقا می شود، شاید اولین نام هایی که به ذهن هر گیمری می رسد، «رزیدنت اویل» و «سایلنت هیل» است. شاید کسانی که بعدها به این سبک وارد شدند، نام هایی مانند Alan Wake یا Outlast و حتی Dead Space هم به ذهنشان خطور کند. در میان این ها، یک بازی هست که معمولاً به آن کم توجهی می شود و آن بازی Alone in the Dark است. شاید این بازی اندازه ی رزیدنت اویل یا سایلنت هیل در سبک ترس و بقا شهرت نداشته باشد یا به اصطلاح در این سبک پرچم دار نباشد، اما بازی اول این سری در سال ۱۹۹۲ منتشر شده بود، یعنی ۴ سال قبل از اولین نسخه ی رزیدنت اویل و ۷ سال قبل از اولین نسخه ی سایلنت هیل! این سری سرگذشت پرفراز و نشیبی داشته، میانگین نمرات آن در هر نسخه تغییرات دراماتیکی کرده و ناشران و سازندگان مختلفی به خود دیده است. آخرین بازی این سری که تحت عنوان Alone in the Dark: Illumination در سال ۲۰۱۵ به بازار آمد، یک افتضاح تمام عیار بود که آینده ی سری را در هاله ای از ابهام قرار داد. اما جدا از همه ی این ها Alone in the Dark همواره طرفداران سرسخت خود را داشته است. این بازی همواره ترکیب خوبی از ترس و اکشن را در خود جای داده و از نظر پلات معمولاً چیزی کم نداشته است. بیشتر بازی های این سری با تاثیر از رمان های اچ پی لاوکرفت ساخته شده اند ولی بعدها از کتاب های نویسنده های مشابه نیز الهام گرفته شده است.

بازی ای که امروز در بخش روزی روزگاری قرار است نگاهی گذرا به آن داشته باشیم و خاطراتمان را با آن زنده کنیم، پنجمین بازی از سری Alone in the Dark است که به شکل ریبوت و بدون پسوند و پیشوند خاصی در سال ۲۰۰۸ به بازار عرضه شد. در ابتدا این بازی برای پلتفرم های مقصد PC، پلی استیشن ۲، اکس باکس ۳۶۰ و نینتندو Wii عرضه شد و نسخه ی PS3 آن با کمی فاصله و با نام Alone in the Dark: Inferno به بازار آمد. گرچه داستان همه ی نسخه ها یکسان بود، اما نسخه های Wii و پلی استیشن ۲، مراحل متفاوتی داشتند که در آن، حالت سندباکس گونه‌ی بازی حذف شده و مراحل کاملاً خطی بودند. Alone in the Dark بازی کاملاً متوسطی بود که در برخی زمینه ها مثل داستان می درخشید، اما مشکلات فنی و گرافیکی آن باعث شد تا نمراتی متوسط و حتی بد دریافت کند. با این وجود، فروش بازی به اندازه ای بود که ناشران بازی را راضی نگه دارد تا بعداً افتضاحی مانند Illuminations را به بازار عرضه کنند! به هر حال، برویم تا نگاهی گذرا به پنجمین بازی این سری داشته باشیم که اکنون مانند ژنرالی بازنشسته در سبک ترس و بقا به آن کم توجهی می شود. در ادامه با من و گیمفا همراه باشید.

در میان بازی های سبک ترس و بقا، یک بازی هست که معمولاً به آن کم توجهی می شود و آن بازی Alone in the Dark است. شاید این بازی اندازه ی رزیدنت اویل یا سایلنت هیل در سبک ترس و بقا شهرت نداشته باشد یا به اصطلاح در این سبک پرچم دار نباشد، اما بازی اول این سری در سال ۱۹۹۲ منتشر شده بود، یعنی ۴ سال قبل از اولین نسخه ی رزیدنت اویل و ۷ سال قبل از اولین نسخه ی سایلنت هیل! با نقد پنجمین بازی این سری همراه گیمفا باشید!

داستان بازی از جایی شروع می شود که ادوارد کارنبی (Edward Carnby)، پروتاگونیست سری و کارآگاه مسائل فراطبیعی، با چشمانی که تار می بینند به هوش می آید. به نظر می رسد مراسمی در حال جریان است که ادوارد کارنبی هم جزئی از آن بوده. فردی نزدیک ادوارد می شود تا او را به سقف ساختمان ببرد و اعدامش کند که به شکل غیرمنتظره ای توسط یک نیروی فراطبیعه کشته می شود. ادوارد سپس کمی به خودش می آید و به دنبال راهی برای خروج از این ساختمان می گردد و می بیند که افراد دیگر هم دقیقاً به شیوه ی همان نگهبان دارند یکی یکی به قتل می رسند. او در راهش با سارا فلورز (Sarah Flores) برخورد می کند که در آن ساختمان مانند او گیر افتاده و موفق می شوند با هم از آنجا فرار کنند و در پارکینگ ساختمان با فردی که مراسمات جن گیری را روی ادوارد اجرا کرده دیدار کنند. او درباره ی کراولی (Crowly) که سردسته ی این ماجراهاست به ادوارد می گوید. آن ها ماشینی را دزدیده و به سمت نیویورک می روند، اما پس از ورود به آن متوجه می شوند نیویورک هم دست کمی از ساختمانی که از آن فرار کردند ندارد و نیروهای فراطبیعه آن را فرا گرفته و همه چیز در حال ویران شدن است. آن ها با ماشین تصادف می کنند و ماجرا از اینجا ادامه پیدا می کند… .

پلات بازی عالی نوشته شده و پر از صحنه های دراماتیک و سینمایی است.

Alone in the Dark تم فلسفی و فراطبیعه ی خاصی دارد که کل اتمسفر بازی را تحت تاثیر قرار می دهد. داستان بازی با داستان های کلیشه ای این سبک فرق می کند. جریان این بار فقط یک ویروس نیست که آدم ها را به موجوداتی دیگر تبدیل کند، یا دیوانه ای که شما را در جای جایِ بازی دنبال کند و شما مجبور باشید از دست او فرار کنید. Alone in the Dark داستانی غنی دارد که جزئیات آن واقعاً تحسین برانگیز و نوآورانه است. ادوارد کارنبی، که در این نسخه با چهره ای متفاوت تر از همیشه در بازی حضور پیدا کرده، پروتاگونیستی به یاد ماندنی است و سایر شخصیت های بازی نیز خوب پرداخت شده اند و داستان را جذاب تر می کنند. همچنین، روایت نیز در Alone in the Dark عالی است و بازی همه چیز را یک جا به شما نمی دهد و ذره ذره پرده از معمایی که در ابتدای بازی مطرح کرده بر می دارد. میان پرده های بازی از نظر پیشبرد داستان خوب عمل می کنند، اما مشکلات فنی در آن ها وجود دارد که در ادامه به آن اشاره خواهیم کرد. در کل، داستان تنها نکته ی Alone in the Dark است که می توان با قطعیت از خوب بودن آن حرف زد و این بازی به عنوان یک بازی در سبک ترس و بقا، کاملاً موفق می شود که آن حس استرس و دلشوره را به شما انتقال دهد، آن هم نه با جامپ اسکرهای عامیانه و موجودات کریه المنظر، بلکه با یک داستان قوی که مرموز و موذیانه است.

داستان تنها نکته ی Alone in the Dark است که می توان با قطعیت از خوب بودن آن حرف زد و این بازی به عنوان یک بازی در سبک ترس و بقا، کاملاً موفق می شود که آن حس استرس و دلشوره را به شما انتقال دهد، آن هم نه با جامپ اسکرهای عامیانه و موجودات کریه المنظر، بلکه با یک داستان قوی که مرموز و موذیانه است.

بر خلاف داستان که می توان با اعتماد به نفس از خوب بودن آن حرف زد، گیم پلی Alone in the Dark ترکیبی از لحظات لذت بخش و باحال، و لحظاتی است که حسابی از دست سیستم کنترل بازی شاکی می شوید. می دانید، Alone in the Dark یک بازی با پتانسیل بالاست و اینکه آدم می بیند این مشکلات فنی باعث شده اند تا بازی ای که می توانست شاهکار باشد، به یک بازی متوسط تبدیل شده، واقعاً ناراحت کننده است. یکی از مشکلات بازی، کنترل نامانوس آن است که باعث می شود راندن ماشین (که روی کاغذ ایده ی بسیار خوبی به نظر می رسد)، عذاب دهنده و نچسب باشد. ماشین شما طبق سیستم خاصی عمل نمی کند؛ گاهی اوقات هنگام رد شدن از کوچک ترین مانع، به هوا پرواز می کند، انگار ماشین هیچ وزنی ندارد. گاهی اوقات ممکن است ۴ تا درخت را سر راه بِکنید و هیچ مشکلی برای ماشین پیش نیاید، ولی بعضی وقت ها، یک برخورد کوچک باعث شود تا آتش بگیرد! کنترل خود ماشین هم که بسیار زمخت و سنگین است. البته گاهاً کنترل خود ادوراد هم چندان دوست داشتنی نیست و زاویه های بد دوربین ممکن است باعث شود اعصابتان به هم بریزد، اما در کل بهتر از ماشین سواری در این بازی است.

یکی از مشکلات بازی، کنترل نامانوس آن است که باعث می شود راندن ماشین (که روی کاغذ ایده ی بسیار خوبی به نظر می رسد)، عذاب دهنده و نچسب باشد. ماشین شما طبق سیستم خاصی عمل نمی کند؛ گاهی اوقات هنگام رد شدن از کوچک ترین مانع، به هوا پرواز می کند، انگار ماشین هیچ وزنی ندارد. گاهی اوقات ممکن است ۴ تا درخت را سر راه بِکنید و هیچ مشکلی برای ماشین پیش نیاید، ولی بعضی وقت ها، یک برخورد کوچک باعث شود تا آتش بگیرد! کنترل خود ماشین هم که بسیار زمخت و سنگین است.

مشکل بزرگ دیگر این است که می توان هر مرحله را در بازی Skip کرد! جالب این است که سازندگان این را به عنوان یک قابلیت مثبت در بازی قرار داده اند و در نظر خودشان یک تجربه ی فیلم گونه برای مخاطب ایجاد کرده اند که نتیجه ی آن کاملاً برعکس از آب در آمده است. با این کار، حس خوبی که مخاطب باید پس از پایان هر مرحله داشته باشد را ندارد، چون انگار یک نفر قبل از شما بازی را تمام کرده و حالا شما می توانید به راحتی به هر مرحله ای که می خواهید دسترسی داشته باشید و بدون بازی کردن مراحل پیش از آن، آن مرحله ی خاص را تجربه کنید. خوشبختانه داستان بازی آنقدری خوب هست که مخاطب به طور ذاتی بخواهد ببیند در هر مرحله چه اتفاقی می افتد و داستان به کجا می رود، اما آنالیز اینکه در ذهن سازندگان چه می گذشته که تن به اجرای ایده ی افتضاحی مانند این داده اند، کمی مشکل است!

اما گیم پلی Alone in the Dark در کل بد نیست و نکات مثبتی هم می توان در آن یافت. سیستم Inventory بازی، یکی از جالب ترین سیستم هایی است که تا به امروز طراحی شده است. شما نمی توانید هم اسنایپر رایفل حمل کنید، هم راکت لانچر، هم کلت و گلوله های همه ی این ها. ظرفیت حمل شما، ظرفیت جیب های ادوارد کارنبی است. این موضوع به معنای واقعی کلمه در بازی پیاده سازی شده و هر وقت دنبال چیزی در Inventory خود بگردید، ادوارد نگاهی به جیب های کت‌اش می اندازد. این ویژگی نه تنها به خاطر نوآورانه بودنش، لذت بصری خاصی دارد، بلکه باعث این می شود که راه خلاقانه تری در پیش گیرید. برای مثال اگر جا ندارید چند تا کوکتل مولوتوف را با هم حمل کنید، در عوض می توانید آن ها را به هم چسبانده و با چسبی دیگر آن را به دشمن بچسبانید. هنگامی که آن دشمن خاص به سمت گله‌اش بر می گردد، به آن شلیک کرده و شاهد آتش بازی باشید. این سیستم ترکیب کردن سلاح های مختلف با یکدیگر، شما را مجبور می کند تا فسفر بسوزانید و همیشه به بهترین ترکیب فکر کنید. این را هم در نظر داشته باشید که دشمنان شما بیش از هر چیز دیگری به آتش حساس اند، لذا همیشه از این عنصر می توان استفاده ی بهینه کرد.

سیستم Inventory بازی، یکی از جالب ترین سیستم هایی است که تا به امروز طراحی شده است. شما نمی توانید هم اسنایپر رایفل حمل کنید، هم راکت لانچر، هم کلت و گلوله های همه ی این ها. ظرفیت حمل شما، ظرفیت جیب های ادوارد کارنبی است. این موضوع به معنای واقعی کلمه در بازی پیاده سازی شده و هر وقت دنبال چیزی در Inventory خود بگردید، ادوارد نگاهی به جیب های کت‌اش می اندازد.

علاوه بر این، معماهای بازی نیز جزو نکات مثبت آن هستند. در واقع دو نوع معما در بازی وجود دارد، آن هایی که دشمنان شما نقشی در آن دارند و برای مثال باید یکی از آن ها را از سر راهتان کنار بزنید تا به مکان بعدی بروید، و آن هایی که مربوط به محیط هستند. در هر دو مورد، آتش نقش عمده ای در این بازی ایفا می کند. همانطور که بالاتر هم گفتم، دشمنان شما بیش از هر چیزی، نسبت به آتش حساس هستند و معمولاً آتش زدن آن ها راه اول و آخرتان است. اما معماهای محیطی که در اوایل و اواخر بازی تعداد آن ها بیشتر است، بیشتر شامل مجموعه کارهایی می شود که باید انجام دهید و ترتیب انجام آن ها نکته ی اصلی بیشتر این پازل هاست. البته مشکلات فنی و کنترلی در اینجا هم شما را تنها نمی گذارند و گاهی اوقات وقتی شدیداً درگیر یکی از این معماهای جذاب هستید، باگ های نا‌به‌هنگام و فیزیک بد بازی لذت آن را برایتان از بین خواهد برد.

از جمله صحنه های بازی که باید با آن «کنار بیایید».

گرافیک کلی Alone in the Dark و مدل های ساخته شده برای این بازی، در سال ۲۰۰۸ خوب و قابل قبول بودند، ولی مشکلاتی که بازی در بخش نورپردازی دارد، هم موقع عرضه ی بازی، و هم الآن، اصلاً جالب نیست. کل بازی یک حالت مه آلود و تار دارد و گاهی نورهای مصنوعی در بدترین نقطه ی ممکن قرار گرفته اند. طبیعتآً مشکلات در بخش نورپردازی، مسبب مشکلاتی هم در بخش سایه ها می شود که باید بگویم تعداد آن ها هم در بازی کم نیست. کاراکترها و دشمنان با جزئیات خوبی طراحی شده اند و Central Park که بازی در آن رخ می دهد نیز می تواند تا حد خوبی جو بازی را انتقال دهد. صداگذاری محیط و کاراکترها عالی است و چیزی جز این نیز از آتاری انتظار نمی رفت.

نورپردازی در برخی صحنه ها بد است، اما صحنه های خوبی مانند این هم داریم. البته تا «خوب» را چه معنا کنید!

روی هم رفته، Alone in the Dark یک بازی متوسط است، اما کوهی از ایده و پتانسیل پشت آن پنهان شده. شاید اگر سازندگان در بازی آخر سری یعنی Illuminations، بیشتر از اضافه کردن قابلیت های نالازم و اضافی، به فکر اصلاح مشکلات این بازی بودند، اکنون نام Alone in the Dark نیز خیلی بزرگ تر از این بود. اگر طرفدار سبک ترس و بقا هستید یا از Alone in the Dark های قبلی لذت برده اید، شاید بتوانید چشمتان را بر روی مشکلات فنی بازی بسته و از پلات بی نظیر آن لذت ببرید.

 

12345678910(17 رای, میانگین آرا 9٫12 از 10 )
Loading...

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید