هزار و یک شب | تاریخ به قلم تری آرک | بررسی داستان بازی Call Of Duty: Black Ops

۲۸ تیر ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

حقیقتش، بعضی چیزها هستند که اگر بخواهیم حذفشان کنیم، رسماً یک جای کار خواهد لنگید! مثل حذف کردن بازیکنان حیاتی یک تیم؛ مثل حذف کردن هافبک دفاعی‌های بزرگ، مثل حذف کردن بزرگترین دانشمندان دنیا و صد البته مثل حذف کردن اِمِنِم از تاریخ هیپ‌هاپ!!!! خلاصه اینکه کلی حذف کردن دیگر هم هست که اتفاقاً زیاد هم هستند. سری Call Of Duty هم دقیقاً از آن مواردی است که اگر بخواهیم حذفشان کنیم، همیشه یک تیکه از دنیای بازی‌ها گم می‌شود. خیلی ظالمانه است اگر بخواهیم COD را از تاریخ بازی‌ها جدا کنیم. حتی هم اکنون که حسابی هم بد کرده، بازهم سهمش خیلی زیادتر از این حرف‌ها است! Call Of duty را شاید بتوان، رزیدنت اویل چهارِ تمام شوتر‌ها خواند! چرا که سهم بزرگی در پیشرفت شوتر داشت و کارش حسابی درست بود (برخلاف این روزها). خب، Call Of Duty: Black Ops هم یکی از بهترین‌های این سری است. یک حرکت عالی و جدید و بی‌نظیر، تکرار ناشدنی و قوی! البته، با تمام شگفتی‌ها در گیم‌پلی، داستانِ بازی، دلیل نوشته شدن این پست، ماجرای دیگری دارد! داستانی که، آنقدر سوژه قوی داشت که بخواهیم، برایش یک هزار و یک شب دیگر بنویسیم، و پس از آخرین هزار و یک شب ما، یعنی بررسی داستان بازی Bioshock Infinite، که خیلی هم خاص و متفاوت نوشته شده بود، و بدون شک، بهترین قسمت این سری مقالات تا به امروز بوده، حالاً به سراغ Black Ops برویم! داستانی که بیشتر از همه، به دلیل حضور شخصیت‌های بزرگی مانند فیدل کاسترو و صد البته جان اف. کندی جذاب می‌شود و خب، در برهه پرآشوب و خاصی از تاریخ، قرار می‌گیرد. انقلاب کوبا، یکی از مهمترین اتفاقات آن دوران بود که باعث ایجاد تنش‌های مهمی بین حکومت کاسترو و آمریکا شد. COD: Black Ops نیز، با دست گذاشتن روی این موضوع، قصد در ساخت یک بازی خاص داشت. به دلیل همین خاص بودن، حالا ما، در یازدهمین قسمت هزار و یک شب، به سراغ این بازی خواهیم رفت، تا رک و پوست کنده، ساخته تری آرک را زیر ذره‌بین بگذاریم. مثل همیشه، با حسین غزالی، هزار و یک شب و بررسی داستان بازی Call Of Duty: Black Ops همراه باشید.

سربازهای آمریکایی همیشه اینقدر جذاب هستند! مگر نه؟!

دروغ، دروغ است! فقط به دلیل اینکه در کتاب تاریخ نوشته شده، دلیل نمی‌شود تا آن را واقعیت بدانیم. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که حتی نمی‌توانیم به آنچه می‌بینیم اعتقاد داشته باشیم! ما فقط چند مورد کوچک را واقعاً متوجه هستیم. (حقیقتش) ما در دنیایی زندگی می‌کنیم، که هر چه می‌دانیم، دروغ است! 

-الکس میسون

بله! شاید این جمله، یکی از معروف‌ترین جملات روی زمین باشد. البته منظورم این نیست که شما حتماً عین همین جمله را شنیده باشید! بلکه همین جمله را، به اشکال مختلف و با کلمات مختلف، بارها و بارها دیده‌اید. هزاران بار حتماً، خوانده‌اید که فلان جا اشتباه نوشته‌اند و فلان جا درست! خب، دروغ که دروغ است! این دیگر مشخص است. ولی آن دروغی مهم‌تر می‌شود که به عنوان حقیقت، در کتاب‌های تاریخ نوشته می‌شود/خواهد شد! آن دروغ مهم‌تر است. چرا که همان دروغ، باعث می‌شود انسان‌های متفاوتی تولید و منتشر بشوند. خب، با دروغ می‌شود کارهای بزرگی کرد! و وقتی می‌گویم بزرگ، یعنی واقعاً بزرگ و تعیین کننده! مثلاً با دروغ می‌توان افکار یک جامعه را تکه تکه کرد و کاری کرد که مانند لایه‌های زیر زمین، مدام یکدیگر را تخریب کنند. با دروغ، می‌توان واقعیت‌ها را به احمقانه‌ترین شکل ممکن جلوه داد، و زندگی انسان‌ها را تباه کرد. با دروغ، می‌توان یک قاره از گرسنگان آفرید؛ با دروغ، می‌توان یک کوه را جا به جا کرد و درنهایت، با دروغ، می‌توان یک ارتش ساخت… . تاریخ هم دروغگوی خوبی است، وقتش که برسد، حسابی می‌ترکاند! برای نشان دادن واقعیت‌های شخصیت‌ها و ترور کردن آنها، برای نشان دادن جنایت‌ها و کثیفی آنها، برای نشان دادن یک تفکر مهم و تأثیرگذار. خنده‌دار است! بله خنده‌دار است؛ اما از آن خنده‌های تلخ! وقتی می‌نشینیم روی مبل، زیر کولر، و تلویزیون را روشن می‌کنیم، نیم ساعت پای اخبار داغ می‌نشینیم و سرمست و راضی بلند می‌شویم و می‌رویم سراغ ناهار از اینکه خب اوکی! “امروزم که فهمیدم دنیا دست کیه”؛ اما، معلوم نیست که اصلاً “دنیا دست کیه”! اینگونه است که ما می‌شویم، انسان‌های دسته چندم! اینگونه است که از انسان متفکر و تحلیلگر، می‌شویم محصول! بارکد می‌خوریم و بسته‌بندی می‌شویم و می‌رویم وسط سیاهی لشگر! آری خنده‌دار است! از همان خنده‌هایی که پشتش، هزاران هزار اشک نریخته نشسته… . بگذریم، تری آرک و رفقا هم خوب می‌دانستند که اصلاً قضیه از چه قرار است و چه می‌گوید. خب خوبی تمام ماجرا هم آن است که آنها از همان ابتدا تکلیفشان را با اثری که خلق کرده‌اند، مشخص هم کرده بودند؛ دروغ، دروغ است و به عنوان تاریخ در کتاب‌ها ثبت می‌شود! بَه بَه!

عجب!

به رسم همیشگی هزار و یک شب، بگذارید تا با یک شرح کلی از داستان بازی آغاز کرده باشیم. خب، داستان بازی، ما را در نقش شخصی به نام الکس میسون تنها می‌گذارد. جنگاور و شخصیتی مهم که بعدها، بسیار هم باارزش می‌شود. داستانی که در دوره بسیار پر التهابی روایت می‌شود. دنیایی که در آن، آلمان نازی، بار و بندیلش را بسته و از میدان‌ها دور شده، ولی حالا، جانشینی به بزرگی شوروی دارد! دنیایی که دو سر دارد و یک سرش، شوروی و دیگری آمریکاست! جایی که شوروی و آمریکا، مدام برای یکدیگر خط و نشان می‌کشیدند، اما خب، اوضاع به مراتب خطرناک‌تر از این‌ها بود، چرا که با رو در رو شدن مستقیم آمریکا و شوروی، احتمال وقوع جنگ جهانی سوم بسیار زیاد بود و باقی داستان را که همه ما می‌دانیم. اینجاست که سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی مهم می‌شوند که در ادامه مقاله، بیشتر توضیح خواهیم داد.
الکس میسون، یکی از مامورین ویژه SOG به همراه باقی دوستان، شبی در جریان مأموریت چهل، که یک مأموریت سری برای سرنگونی حکومت فیدل کاسترو است حضور یافته(شروع مستقیم بازی در کوبا پس از بیدار شدن میسون). میسون در حال دریافت اطلاعات از جاسوسشان، کارلوس است که البته، هنگامی که می‌خواهند اولین تحرکات را آغاز کنند، ناگهان با دخالت مأموران حکومتی مواجه می‌شوند و در حالی که آنها سه-چهار نفر هستند، یک لشگر از مأموران حکومتی را سرنگون می‌کنند و الفرار (!) اما این پایان ماجرا نیست و در ادامه، الکس  میسون و دوستان، (به خصوص وودز) در جریان حملات سازماندهی شده آمریکا، موفق می‌شوند تا با حرفه‌ای‌ترین و خفن‌ترین روش ممکن، به محل سکونت فیدل کاسترو حمله کنند و فیدل را در حالتی که اصلاً اینجا نمیشه توضیح داد به قتل برسانند! پس از آن، در حالی که می‌خواستند از شر نیروهای حکومتی خلاص بشوند، متاسفانه میسون بین نیروهای فیدل جا می‌ماند و مهمان آنها می‌شود! و این یعنی اوضاع اصلاً به نفع میسون پیش نمی‌رود و از طرفی، حسابی به نفع آمریکا پیش می‌رود (در واقع، فیدل کاسترو یکی از مهمترین مخالفین آمریکا بوده که البته هیچگاه به دست آمریکایی‌ها کشته نشد!). صحنه‌‌های بعدی بازی، گویی دوباره همه چیز را به حالت اول برمی‌گردانند. جایی که میسون، پس از دستگیر شدن توسط حکومت کوبا، خودش را زیر پاهای فیدل کاستروی واقعی می‌بینید (در واقع، حالا متوجه می‌شویم که شخصی که کشته شد، بَدَل کاسترو بوده و عملیات، ظاهراً ناموفق تمام شده).کاسترو نیز، او را تقدیم به متحد روسیِ خود، جنرال دراگوویچ می‌کند. در میان اعترافات میسون، متوجه می‌شویم که دراگوویچ، او را به یک زندان و اردوگاه کار اجباری به نام Vorkuta فرستاده است که ۵ سال سخت را در آنجا گذرانده. و بازهم یک حرکت هنرمندانه دیگر از تری آرک را شاهد هستیم! زمانی که میسون، پس از یادآوری خاطرات زندان، خودش را به همراه ویکتور رزنوف می‌بیند! بله! همان رزنوفی که در Call Of Duty: World At War به عنوان یکی از افراد مهم شوروی دیدیم! آنها در همان صحنه با یکدیگر درگیر می‌شوند، اما پس از مدتی، زندان‌بان خودش را وارد ماجرا می‌کند و رزنوف را کتک می‌زند، در همان حال، میسون زندان‌بان را به قتل می‌رساند و فرار شروع می‌شود. جالب است بدانید که میسون و رزنوف پس از این دعوا با یکدیگر آشتی نکرده بودند، بلکه اصلاً این قضیه دعوا، یک نمایش بود، برای فرار از زندان و کشاندن زندان‌بان به داخل محوطه مرگ! حالا دیگر نقشه فرار عملی می‌شود، آنها تک تک موانع را کنار می‌زنند و به جلو می‌روند تا اینکه به طور کلی از محوطه زندان خارج بشوند. پس از رسیدن به وسایل نقلیه، ظاهرا تنها افرادی که با استفاده از مهارتشان موفق به خروج از محوطه زندان و رسیدن به قطار می‌شوند، میسون و رزنوف هستند، اما متاسفانه، الکس موفق به پریدن در قطار و فرار از دست مأموران می‌شود، اما رزنوف، همانجا می‌ماند و دستگیر می‌شود.

 

 

یک روز عادی در سیا!!

میسون عازم آمریکا می‌شود و به همراه با جیسون هادسون به پنتاگون می رود تا رئیس جمهور را از نزدیک ملاقات کند. جان.اف.کندی او دستور قتل دراگوویچ را به میسون و تیمش می دهد. جالب اینجاست که میسون در یک لحظه فکر میکند اسلحه‌ای به سمت کندی گرفته و می خواهد او را به قتل برساند. اینبار میسون و تیمش به یک پایگاه موشکی در شوروی می روند تا جلوی پرتاپ یک موشک را بگیرند آنها در ابتدا Weaver را می بینند که یک چشمش توسط  Kravchenko فرمانده دارگوویچ زخمی می‌شود. الکس همه چیز را عوض می‌کند و میی‌خواهد که تیم ابتدا ویور را نجات بدهد و بعد به سراغ موشک بروند. تیم کمی دیر به محل می‌رسد و موشک پرتاپ می‌شود اما میسون با یک راکت موشک را در هوا منفجر می‌کند تیم به سرعت از منطقه خارج، و پایگاه نابود می‌شود. پس از تمامی این اتفاقات، میسون برای برنامه‌ریزی حملات دیگر به ویتنام می‌رود تا صحبتی با افراد مهم داشته باشد که البته، همانجا اوضاع خراب می‌شود و درگیری شدیدی با ویتنامی‌ها شکل می‌گیرد. پس از اتمام درگیری‌ها، به تیم خبر می‌دهند که یک روسیِ فراری در یکی از ساختمان‌های شهر پنهان شده! حال این فرد، فرصت مناسبی برای استخراج اطلاعات به شمار می‌رود. پس جنگاوران ویژه عازم شهر می‌شوند. پس از درگیری‌های سنگین در شهر، میسون و وودز، هرطور شده به داخل ساختمان مهمِ داستان پرتاب می‌شوند و پس از پاک شدن ساختمان، میسون در کمال ناباوری رزنوف را می‌بیند! رزنوفی که قبل‌تر در ماجرای فرار از زندان دستگیر شده بود حالا اینجا است، اما هیچ توضیحی درباره اینکه چطور زنده ماند نمی‌دهد (قضیه مشکوک است!).

همانطور که می‌دانید، اتفاقات اصلی بازی حول بمبی شیمیایی به نام Nove 6 می‌گذرد؛ پس بازجوی ابتدای بازی (همان صندلی و همان اتاقی که اولین بار دیدیم) از میسون منبع انتشار اعداد لازم برای بمب Nove 6 را می‌خواهد که میسون، به هادسون و ماجرای دستگیری Daniel Clarke اشاره می‌کند! حال در نقش هادسون هستیم ویور را می بینیم که کلارک را گرفته است هادسون از او می خواهد که توضیح بدهد که چرا با دراگوویچ همکاری میکرده و او می‌گوید که با دانشمندی نازی به نام Steiner همکار بوده و بر روی پروژه Nove 6 کار می‌کردند. در همین لحظه است که نیروهای دراگوویچ به آن ها حمله می‌کنند اما کلارک که از قبل به فکر چنین روزی بود سلاح‌ها را در اختیار آنها قرار می دهد و جنگ بر روی پشت بام های هنگ کنگ آغاز می‌شود. ویور از یک ارتفاع زیاد می پرد هادسون هم همینطور اما کلارک نمی رسد، هادسون دستش را می‌گیردو پس از آن است که کلارک سعی می‌کند آدرس یک منطقه در شوروی را به آنان برساند.  استانیر همانجاست و می‌گوید اعداد از همه چیز مهم‌تر هستند اما قبل از اینکه بتواند حرف دیگری بزند تیری به سرش می‌خورد و او هم به قتل می‌رسد. البته پس از آن ماجرا، هادسون و ویور موفق به فرار می‌شوند. میسون بیان می‌کند که هادسون و تیمش برای پیدا کردن محلی که کلارک به آنها داده بود عازم روسیه شدند و من و و تیمم هم به ویتنام رفتیم تا Kravchenko را بکشیم. بازجو از میسون می‌پرسد رزنوف چیزی درمورد Nove 6 به تو نگفت؟ و میسون جواب می دهد که رزنوف برای من داستان آخرین ماموریتش تو ارتش رو تعریف کرده بود. رزنوفی که دستگیر شده بود!

رزنوف بزرگوار!

حال به نقش ویکتور رزنوف می‌رویم. جنگ جهانی دوم به پایان رسیده اما هنوز گروهی از نازی‌ها باقی مانده‌اند. پس نیروهای ارتش به فرماندهی دراگوویچ به آن‌ها حمله می‌کنند تا استاینر را هم پیدا کنند. بعد از یافتن استاینر آنها به یک کشتی نازی می‌روند تا Nave 6 را بیابند بعد از پیدا کردن این ماده دراگوویچ خیانت می کند و رزنوف و تیمش را درون سلول‌هایی زندانی می‌کند که گازهای سمی همه جا را فرا گرفته‌اند. اما هرطور که شده، رزنوف و تیمش موفق به فرار می‌شوند که  دراگوویچ آنها را به Vorkuta می‌فرستد.(اشاره به داستان آشنایی با میسون).

ماجرا دوباره به ویتنام بازمی‌گردد. هلی کوپتری در آب غوطه‌ور است تلاش می کنیم تا در باز شود اما درگیر کرده دیگر اکسیژن در حال تمام شدن است که رزنوف از راه می‌رسد و در را باز می کند (خیلی جالب است که رزنوف همه جا به همراه میسون آمده در صورتی که حتی یک توضیح درست و حسابی درباره زنده ماندش نداده است!). خلاصه هر طور شده، تیم به روستای آن اطراف می‌رسد و پس از پاکسازی این محل میسون به تونلی می‌رود که به پایگاه مخفی راه دارد. او ناگهان رزنوف را نیز در کنار خود می‌بیند! (ببینید که بازهم به طور ناگهانی رزنوف وارد ماجرا می‌شود!). پس از یافتن اتاق Kravchenko می‌بینیم که او زودتر فرار کرده اما اطلاعات درون اتاق نشان می دهد دراگوویچ تحقیقات بر روی Nove 6 را به اتمام رسانده و حال می‌خواهد آن را منتشر کند ناگهان تونل میلرزد و می‌فهمیم که استادِ بزرگ، Kravchenko در آن بمب کار گذاشته!  میسون به سختی از میان سنگ‌های ریخته شده خودش را نجات می‌دهد اما راهش بسته می‌شود. بزرگوار دست از تلاش بر نمی‌دارد و سرانجام نجات پیدا می‌کند و به همراه وودز از محل خارج می‌شود. به آنها خبر می رسد که یک هواپیما به همراه Nove 6 سقوط کرده! میسون به محل سقوط می‌روند تا آن را بیابد. پس از رسیدن به محل و باز کردن در جعبه می‌بینیم که یک سورپرایز درون آن است و اینجاست که روشن می‌شود همه این اقدامات یک تله بود برای به دام انداختن آن‌ها سپس هواپیما دوباره از روی کوه به زمین می‌خورد و میسون، وودز و بومن دستگیر می‌شوند. بازجو بیان می کند وقتی شما در ویتنام بودید، هادسون و ویور به شوروی رفتن تا در مورد اون اطلاعات کلارک سرنخ‌هایی به دست بیارند!

تری آرک در شخصیت‌پردازی‌ها واقعاً خوب عمل کرده بود. مخصوصاً شخصِ وودز، که مرگش برای هرکدام از ما ناراحت کننده بود.

خود را در نقش Mosely می‌بینیم. وظیفه ما نشان دادن راه امن به هادسون و تیمش روی زمین می باشد. سرانجام تیم راه امن را پیدا می کنند و به محل مورد نظر میرسد اما اثری از استاینر نیست (بازهم اوضاع مشکوک می‌شود). ناگهان صدایی می‌گوید: من استاینر هستم، دراگوویچ در حال از بین بردن تمامی مدارک هست و احتمالا می‌خواهد من را نیز بکشد. من در منطقه Rebirth Island می‌باشم و اگر شما امنیت مرا تامین کنید من با شما همکاری می کنم.  بازجو بازهم  از میسون می‌خواهد که منبع اعداد را بیان کند چون او هم یکی از افرادی بوده که برای انتشار بمب انتخاب شده اما میسون به یاد کشتن Kravchenko می‌افتد. در ابتدای مرحله بومن توسط یک افسر شوروی کشته می شود اما وودز و میسون می‌توانند فرار کنند و با یک بالگرد به مقر Kravchenko می‌روند؛ که خب خوشبختانه در آنجا زندانی‌ها را آزاد می‌کنند که در بین آنان رزنوف نیز حضور دارد. وودز و میسون به اتاق Kravchenko می‌رسند و در همان حال که  Kravchenko می‌خواهد همه را به جهنم بفرستد، وودز دخالت می‌کند و خودش و Kravchenko را از پنجره به بیرون می‌اندازد. میسون  متوجه می‌شود که استاینر در Rebirth Island پنهان شده!

میسون و رزنو به پایگاه استاینر می رسند در همین زمان ویور و هادسون نیز در حال جنگ با نیروهای دراگوویچ برای رسیدن به استاینر هستند. رزنوف و میسون پس از درگیری به اتاق استاینر می رسند الکس به استاینر می گوید: این پایان تو خواهد بود. اما استاینر داستان زندان رو تعریف می‌کند و به میسون می‌گوید که نمی‌داند چه کارهایی که روی او انجام ندادند! استاینر ادامه می‌دهد کشتن من جلوی Nove 6 رو نمی‌گیره. اما رزنوف جواب می‌دهد که من اهمیتی به Nove 6 نمی‌دهم، اسم من ویکتور رزنوف هست و من انتقام خودم را خواهم گرفت. از سوی دیگر هادسون و ویور به پشت شیشه اتاق استاینر می‌رسند و می‌بینند که به به! میسون هم دارد همین جملات را تکرار می‌کند! من ویکتور رزنوف هستم و  من انتقامم رو خواهم گرفت درست وقتی که میسون استاینر را می کشد هادسون او را دستگیر می‌کند. حالا، متوجه می‌شویم که رزنوف واقعاً در جریان فرار از زندان به قتل رسیده بود و تمام مدت، این ظاهر شدن‌های وقت و بی وقت، همه زاییده ذهن شخصِ میسون بوده! حالا هادسون هم وارد اتاق بازجویی می‌شود و متوجه می‌شویم که بازجو‌ها هادسون و ویور بودند. هادسون دست های میسون را باز می کند و از او می‌خواهد که منبع اعداد را شناسایی کند اما میسون فک هادسون گرامی را پایین آورده و با حالتی نامتعادل وارد سالن می‌شود. حالا میسون خاطرات مهمی به یاد می‌آورد. صحبت‌های مهمی که در رأس آنها، دراگوویچ بوده. ناگهان مشتی به میسون می خورد و هادسون خطاب به الکس می‌گوید که روزنوف، حس انتقام را در تو ایجاد کرده و باعث شده که اینطور باشی! حالا دوباره فکر کن و منشأ اعداد را بگو! میسون کمی فکر می کند و به یاد روز دستگیری در کوبا می افتد و نوشته روی کشتی را به هادسون اطلاع می‌دهد! بله Rusalka منبع انتشار اعداد است. حالا وقت انتقام واقعی فرا می‌رسه! الکس میسون و ویور به سراغ کشتی در خلیج مکزیک می‌روند و پس از در اختیار گرفتن اسناد، متوجه می‌شوند که دراگوویچ در زیر آب مخفی شده! حالا دقیقاً وقتش است! میسون به کمک تیمش، دراگوویچ را پیدا می‌کنند، میسون انتقام می‌گیرید، دراگوویچ را به قتل می‌رساند، و فریاد پیروزی، گوش همه را کر می‌کند… .

و بله! The End! چشم حسود هم کور!

حقیقتش، تری آرک بسیار عالی عمل کرده بود! هم در زمینه شخصیت‌پردازی و هم در زمینه گیم‌پلی، با یک اثر عالی طرف بودیم. شیوه روایتی که برای اولین بار، به طرز عجیبی گیج‌کننده به نظر می‌رسید و سخت بود درک کردن بسیاری از مسائل. در کنار اینها، وجود شخصیت‌های مهم و معروف، در کنار افرادی که واقعاً دوستشان داشتیم، مهر تایید دیگری بودند بر عملکرد شدیداً قابل قبول تری آرک و سازندگان بازی. اما اگر در زمینه داستان بازی بخواهیم عمیق‌تر برویم، باید بگویم که داستان بازی، می‌توانست بیشتر از اینها روی مسائل میان کوبا و آمریکا و شوروی مانور بدهد. اما خب، مسئله به جاهای دیگری کشیده می‌شود و ظاهراً وجود شخصیت‌هایی مانند فیدل کاسترو و کندی، هرچند تأثیرگذار و جذاب بوده، اما در نهایت فقط برای جدی‌تر نشان دادن فضای بازی است! راستش را بخواهید، کاری که سازندگان و نویسندگان بازی با شخصیتی مانند روزنوف کردند، در تاریخ بازی‌های ویدیویی بی‌نظیر و فوق‌العاده بود و واقعاً قابل تقدیر. چرا که نشان دادن دوگانگی‌های شخصیتی و توهمات، به طوری که قابل درک و تأثیرگذار باشد، هنرمند می‌خواهد و البته ساخت رفیق و همراه فداکاری مانند وودز و شخصیت‌های جذابی مثل هادسون، که البته از اینطور شخصیت‌ها زیاد در سری Call Of Duty دیدیم هم عالی بودند. و اما درباره وقایع تاریخی بازی، به رسم هزار و یک شب، باز هم باید توضیح بدهیم. پس تکان نخورید!

تصویری از فیدل کاسترو

فیدل کاسترو، برای خودِ من، یک شخصیت بسیار خاص است! اگر چه او را در عنوانی مانند Black Ops دیده‌ایم، اما واقعاً نمی‌توان درباره او بیشتر مطالعه نکرد. او یکی از بزرگترین سیاستمداران تاریخ است و البته اینکه نگاهش، نگاه خاصی است. همان نگاهی که چه گوارا را نیز همراه خود می‌کرد (با تفاوت‌های خودش). او از سال ۱۹۷۶ تا ۲۰۰۸ به عنوان رئیس جمهور در کوبا فعالیت سیاسی داشته؛ همچنین، هفده سال را به عنوان نخست وزیر در کوبا گذرانده. لباس نظامی کاسترو، ریش‌هایی که به چهره‌اش می‌آمدند و البته سیگار برگش، او را خیلی خاص نشان می‌داد. تقریباً یک نماد! یک نماد مانند چه گوارا! پس از آنکه او از دانشگاه هاوانا فارغ التحصیل شد، مصمم به سرنگونی حکومت ثالدیوار بود و البته که سرانجام موفق به انجام این کار شد. اما موردی که خیلی درباره داستان بازی جالب است نیز پس از پیروزی انقلاب کوبا روایت می‌شود. زمانی که تمام اموال آمریکایی‌ها در کوبا مصادره شد، و این حرکت حکومت کوبا، شروع کننده تنش‌های سیاسی میان آمریکا و کوبا بود. پس از آن، آمریکا تلاش‌های زیادی برای سرنگون کردن فیدل کاسترو و حکومتش کرد که معروف‌ترین آنها حمله به خلیج خوک‌ها بود. جایی که آمریکا، با ایجاد ارتشی از تبعیدشدگان کوبایی و البته نیروهای خودی، در پی ضربه زدن به انقلاب بود که البته با دخالت بی‌نظیر سیستم اطلاعاتی شوروی، این حمله به طرز باورنکردنی و سنگینی شکست خورد (شوروی و آمریکا قبل از این هم مشکلات خودشان را داشتند)! پس از شکست آمریکا، فیدل این پیروزی را بارها یادآور می‌شود و از آن برای به سخره گرفتن نمادهای آمریکایی استفاده می‌کرد. او ابرقدرت بودن آمریکا را با کتاب تاریخ زیرپای می‌گذاشت و بدون شک این حرکاتش به مراتب نمکی بر روی زخم آمریکایی‌ها بود تا از هر فرصتی برای ضربه زدن به او استفاده کنند. بارها هم توسط سیا، برنامه‌هایی برای ترور فیدل کاسترو تنظیم شده بود که همه با هم شکست خوردند! فیدل کاسترو، در نهایت در ۲۶ نوامبر ۲۰۱۶ درگذشت.

جنگ ویتنام نیز یکی از تلخ‌ترین تجربیات این کشور است که خرابی‌ها و ضربات روحی شدیدی به جامعه آنان وارد کرد.

جنگ ویتنام نیز یک تجربه تلخ دیگر در تاریخ بود که بین نیروهای ضد کمونیست یعنی آمریکا، ویتنام جنوبی، تایلند، استرالیا و حتی حکومت شاهنشاهی ایران، و در نقطه مقابل، ویتنام شمالی، چین، شوروی و کره شمالی بود. از سویی، در شمال، نیروهای خواهان کمونیست ساکن بودند و در جنوب کشور هم ، نیروهای ضد کمونیست حضور داشتند که باعث شد ویتنام به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم بشود و درگیری‌ها شکل بگیرد. به مرور زمان، کشورهای متعددی همانگونه که نام بردیم وارد میدان شدند اما از مهمترین آنها آمریکا بود که کمک‌های فراوانی به ویتنام جنوبی کرد و معتقد به روحیه ضد کمونیسم آنها بود. جنگ خونین ویتنام، بیش از سه میلیون کشته ویتنامی برجای گذاشت و حدود ۲۰ سال به طول انجامید. نا گفته نماند که تجرکات مشکوک برای شروع جنگ، از دوران جنگ جهانی دوم شکل گرفته بود. جان اف. کندی، رئیس جمهور دو ساله آمریکا نیز سیاست‌هایی ضد کمونیسم داشت و با همین دیدگاه به مبارزه با آمریکای لاتین و به کمک ویتنام جنوبی رفت. او سی و پنجمین رئیس جمهور آمریکا و سناتور اهل ماساچوست بود. رشادت‌های او در جریان جنگ‌ جهانی باعث محبوبیت و در نهایت گرفتن مدال‌ها و یادبودهای مختلف شد. در دوران او، اتفاقات مهم زیادی مانند ساخته شدن دیوار برلین و مشکلات موشکی کوبا و البته جنگ ویتنام افتادند. او در سال ۱۹۶۳ ترور شد.

البته یک شخص حقیقی دیگر هم در بازی با نام رابرت مک نامارا وجود دارد که او، در زمان کندی، وزیر دفاع آمریکا بود! او را در مرحله پنتاگون در بازی دیده‌ایم. او به مدت هفت سال وزیر دفاع آمریکا بود که این مدت زمان در تاریخ این کشور برای یک وزیر دفاع بی سابقه بوده است!

رابرت مک نامارا

 

1
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید