نه قصد تعریف سینما را دارم و نه توانش را. اما سینما حداقل برای من و در یک تجربه شخصی، یک نوع سفر است. سفری به دنیای دیگر با آدمهای جدید و قصههای جدید. هر فیلمی فارغ از کیفیت، سفری را تداعی میکند که در پایان مخاطب از خود خواهد پرسید آیا این سفر خوش گذشت؟ هرچند که این پاسخ بسیار شخصی است و هزاران عامل درونی و بیرونی میتواند بر آن اثر گذار باشد. اما به هر حال این سفر است که بر قضاوت ما تاثیر میگذارد و فیلم The Dink سفری کمدی محور و حال خوب است که نمیشود آن را اثری جدی در نظر گرفت. فیلم داستان سادهای دارد و اصلا هم سعی نمیکند که از این فراتر برود. هرچند که بعضی از این سادگیها میتوانست در لحظاتی عمیق باشد، اما وارد آن نوع از روایت نشد. ساده شروع شد و ساده هم پایان یافت. The Dink مخصوص روزهایی است که نه حوصله فیلم جدی را داریم و نه تحمل فیلم بد را.

داستان فیلم درباره «داستی بوید» با بازی جیک جانسون است؛ یک نابغه سابق تنیس که سالهاست از دوران اوج خود فاصله گرفته و حالا در باشگاه پدرش، چاک، به آموزش کودکان مشغول است. داستی هنوز درگیر شکستهای گذشته و بهخصوص رابطه نهچندان خوبش با پدر است و همین موضوع باعث شده تا همچنان به دنبال اثبات خودش باشد. از سوی دیگر، چاک بهشدت با ورود ورزش جدیدی به باشگاه یعنی پیکلبال مخالف است و داستی نیز برای جلب رضایت پدر، در همین جبهه مقابل این ورزش تازه قرار میگیرد.
اما همهچیز زمانی تغییر میکند که آسیب قدیمی داستی دوباره عود میکند و دیگر نمیتواند مثل گذشته تنیس بازی کند. پزشک برای دوران توانبخشی به او پیشنهاد میکند پیکلبال را امتحان کند؛ پیشنهادی که برای داستی تقریبا شبیه توهین است، اما چاره دیگری ندارد. او به تدریج وارد دنیای پیکلبال میشود و در همین مسیر با کندیس، بازیکنی متفاوت و پرانرژی، آشنا میشود. چیزی که ابتدا تنها یک راه موقت برای درمان است، کمکم تبدیل به علاقهای واقعی میشود و داستی را میان دنیایی که سالها به آن تعلق داشته و دنیایی که همیشه تحقیرش میکرد، قرار میدهد.
از همینجا فیلم در ظاهر وارد یک رقابت ورزشی ساده میشود اما در باطن قصه مردی را روایت میکند که هنوز با شکستهای گذشته خود کنار نیامده است. داستی باید هم با پدرش، هم با گذشته ورزشیاش و هم با تصویری که سالها از خودش ساخته، روبهرو شود. حتی بازگشت اندی رادیک، رقیب قدیمی او، دوباره همان زخمی را باز میکند که داستی سالها تلاش کرده بود پنهانش کند. در نهایت، پیکلبال برای او دیگر صرفاً یک ورزش نیست؛ تبدیل به فرصتی میشود برای اینکه بفهمد آیا هنوز میتواند خودش را از نو تعریف کند یا قرار است تا پایان عمر در سایه شکستهای گذشته زندگی کند.
همانطور که در ابتدای مقاله خدمت شما عزیزان نوشتم، اثر شاید روی فیلمنامه عمق داشته باشد و بتواند به مسائل جدی ورود کند اما در واقعیت اصلا چنین نیست. مثلا رابطه پدر و پسری بیشتر از اینکه یک رابطه عمیق فرویدی باشد، یک رابطه معمولی است که اصلا هم نیاز به آن نبود تا پسری که اکنون سنش رفته بالا، درگیر این مسائل در این سطح ساده شود. البته از سوی دیگر این رابطه خالی از جذابیت هم نیست. به هر حال آقای اد هریس بازیگری با پرستیژ جدی و خشک است که نوع اکت او نیز در این فیلم توانسته آن حسِ پدر سلطهگر را زنده کند و از سوی دیگر آقای جیک جانسون یک کمدین معروف است که همیشه به نقشهای بیخیال خود شناخته میشود و ترکیب این دو در فیلم بسیار جالب اما بیعمق است.

یکی از مهمترین مسائلی که میشود درباره اثر نوشت، بخش کمدی آن است. همواره باور داشتهام که کمدی سختترین نوع ژانر سینماست و کار هر بُز نیست خرمن کوفتن. پس کمدی را نمیشود به لودگی پژمان جمشیدی وار ربط داد. کمدی عمیق است و ذاتا از عمق میآید. نیچه بزرگ آن را تفکر شاد مینامد. پس گارد ما نسبت به کمدی همیشه بالا بوده و خواهد بود. پس در کلامی ساده کمدی فیلم The Dink روی خط باریکی حرکت کرده است که در دام لودگی و بیمزه بازی سقوط نکرده است؛ اما کمدی به آن معنای واقعی نیست. خندههای تصنعی از مخاطب میگیرد اما شاد کن نیست. بازیگر اصلی با اینکه کمدین خوبی است، نتوانسته کاراکتر خود را کمدی کند. شخصیت هربار سعی میکند بامزه باشد، مخاطب با خود میگوید این نوع از کمدی در شان یک مرد بالای 40 ساله نیست.
البته همانطور که ذکر شد، فیلم لودگی نیست. چیزی میان این دو است و نمیشود اثر را آنقدری کمدی دانست که جدی دربارهاش بحث کنیم.
اما بخش دیگری که برای من مهمتر است، داستان و نوع قصه است. بافت قصه طبعا بسیار ساده است اما بعضی وقتها سعی کرده تا به عمق برسد. مثلا کاراکتر اصلی تحت فشار بزرگ شده و اسطوره موفقیت باعث شده تا زندگی او تباه شود. او هنوز از بار زندگی گذشته بیرون نیامده و به نوعی شکست بر روی زندگی او سایه انداخته است. فیلم در این مرحله میتوانست وارد عمق شود که نتوانست. خواست اما نشد. سعی کرد اما به ثمر ننشست. مثلا رابطه داستی با کندیس کاملا تصنعی است. از دید روانشناسی قابل توضیح است که داستی هرگز با هیچ فرد بزرگسالی رابطه سالم نداشته است. نه مادر و نه پدر هرگز با اون برخورد مناسبی نداشتهاند؛ کندیس اما از سوی دیگر تنها فرد میانسال و پیری است که با او یک رابطه سالم بر پایه احترام شکل میدهد و همین داستی را در موقعیتی عجیب قرار میدهد.
او حس میکند مجبور است عاشق او شود یا دوستی جدی با کندیش شکل دهد و همین باعث پیچیده شدنِ رابطه این دو میشود. اما همه این موارد روی کاغذ اجرایی شده و در بازی، منِ مخاطب باورم نمیشود که چنین رابطهای میان این دو شکل گرفته باشد. هیچ شیمی میان این دو نیست. پس از همین جهت است که باور دارم فیلم جالب است اما وارد عمق نمیشود.

نکته دیگری که درباره داستان وجود دارد این است که در اوج سادگی، بسیار هم گیراست و مخاطب را به درون اثر میکشد. مثلا مخاطب از همان ابتدا مجذوب داستانی دروغینِ داستی میشود. کُری خوانی پیکلبال با تنیس ساده اما جذاب است. مخاطب دلش میخواهد ببیند آخر این کُری خوانی به کجا خواهد رسید. تم ورزشی نیز کاملا مناسب با اثر مچ شده و توانسته حس و حال یک فیلم ورزشی را زنده کند.
کارگردان نیز چه در دوربین و چه در رنگ و موسیقی، روی همین خط ساده حرکت کرده تا مخاطب با فیلمی با کیفیت و ساده مواجه شود و به دنبال دوربینهای عجیب و غریبی نبوده که منتقدان ساعتها درباره زاویه آن و رابطهاش با روانشناسی باشند.
بازیگران با اینکه با نقشهای مهم و جدی روبرو نبودند، توانستند در حد انتظار ظاهر شوند و به پیشبرد قصه کمک کنند. قهرمانِ داستان هرچند فردی شکستخورده، با این حال درونیات بسیار سرحال و سر زندهای دارد. اهل رقابت است و اهل زندگی. برای مخاطبی که دلش یک قصه ساده میخواهد، این فیلم موفق میشود دقیقا چنین حسی را زنده کند. فیلم آنقدری جدی نیست که ذهنش را درگیر کند و آنقدری جالب هست که بشود تا آخر دید و منتظر نتیجه شد که آیا پیکلبال ورزش جالبتری است یا تنیس.

در نهایت The Dink فیلم بزرگی نیست و قرار هم نبوده که باشد. نه قصهای دارد که قرار باشد جهان مخاطب را تغییر دهد و نه شخصیتهایی که پس از پایان فیلم تا مدتها در ذهن باقی بمانند. فیلم تلاش میکند درباره شکست، رابطه پدر و پسر، فشار موفقیت و حتی پیدا کردن دوباره خود حرف بزند اما در هیچکدام از این موارد آنقدر عمیق نمیشود که بتوانیم دربارهاش به صورت جدی بحث کنیم. همهچیز در سطح باقی میماند و شاید این همان انتخاب فیلمساز باشد. او میخواهد قصهای ساده تعریف کند، کمی بخنداند، کمی رقابت ورزشی ایجاد کند و در نهایت مخاطب را با حال بهتری از مقابل پرده بلند کند.
از همین منظر اگر بخواهم درباره سفر سینمایی The Dink قضاوت کنم، باید بگویم سفر بدی نبود. حتی اگر در طول مسیر گاهی احساس کنیم فیلم میتوانست بیشتر از اینها باشد، باز هم آنقدر جذابیت دارد که مخاطب را تا مقصد همراه خودش ببرد. جیک جانسون و اد هریس در کنار یکدیگر ترکیب جالبی ساختهاند، رقابت تنیس و پیکلبال قصه را سرپا نگه داشته و کارگردانی ساده نیز اجازه نداده فیلم از جهان خودش خارج شود. شاید اگر فیلمنامه کمی جسارت بیشتری داشت و به همان مسائلی که خودش مطرح میکرد وارد میشد، امروز میتوانستیم درباره The Dink به عنوان فیلمی مهمتر حرف بزنیم.
اما حالا با فیلمی مواجهیم که بیشتر از آنکه بخواهد چیزی به سینما اضافه کند، میخواهد چند ساعت حال مخاطب را خوب کند. و راستش را بخواهید، همیشه هم لازم نیست سینما چیزی بیشتر از این باشد. گاهی آدم فقط میخواهد بنشیند، فیلمی ببیند، کمی بخندد، با چند شخصیت همراه شود و در پایان احساس نکند وقتش را تلف کرده است. The Dink دقیقا همین کار را انجام میدهد؛ نه بیشتر و نه کمتر. سفری ساده، کمادعا و سرگرمکننده که مقصد بزرگی ندارد، اما حداقل در طول مسیر آنقدرها هم خستهکننده نیست.
نمره نویسنده به فیلم: 6.5 از 10






































