Bookerneverdies

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد، عارفان را همه در شرب مدام اندازد

زاهد خام که انکار می و جام کند، پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار، بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر، بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد