گیفت کارت
گیفت کارت

زندگینامه : تاوان گذشته بد | جان مارستون

۲۸ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۴

عجیب است… یک وقتهایی گذشته ات در پی تو می آید تا بگیرد آن انتقامی که خیلی وقت است میخواهد.عجیب است هر خطایی را کردم جوابش را خیلی زود گرفتم پس قرار است تاوان چه گناهی را پس بدهم در جهنم خدا؟من خانواده ام را میخواستم.من برای آنها همه کار کردم.گاهی گذشته ات نمیگذارد جبران کنید.نمیگذارد خوب شوید.نمیگذارد آب خوشی از گلویتان پایین رود.من به گذشته ام باختم.به گناهانم.همیشه سعی کردم از هیچ چیز هراسی نداشته باشم ولی اشتباهم این بود که بایستی سعی میکردم از گناهانم بترسم!رستگاریم چند لحظه بیشتر به طول نینجامید.رستگاریم با مرگم شروع شد.گلوله هایی که صف کشیده به پیکر بی جانم برخورد میکردند فریادی از رستگار شدنم را ندا میدادند.رستگاریم مبارک.تاوان گذشته ام,تاوان خطاهایم,کمرم را شکست.سرنوشت بازیچه خوبی نیست.اهل شوخی نیست.لبخندت را شوخیت را نمیفهمد.سرنوشت من رستگاریم را شوخی گرفت.اما چیزی از خود بر جای گذاشته ام که پاسخ زخمهایی بود که بی دلیل و با تعجیل به سراغم آمدند.جک انتقامم را خواهد گرفت…

JOHN MARSTON

 

بدشانسی در بدو تولد

1873 جان چشم بر جهان گشود.یک مهاجر اسکاتلندی که بعدها چشمانش را از دست داد و بعدتر به دلیل بیماری جانش را. او کسی نبود جز پدر نگون بخت جان.مادرش حال و اوضاع مناسبی نداشت!او نیز در سال 1873یعنی زمان تولد جان، جانش را از دست داد.8 ساله بود که پدرش را از دست داد و  تا سال 1890 بود که در یتیم خانه ماند. او از آنجا فرار کرد در حالیکه 17 سال داشت و با ابیگل ازدواج کرد.او سپس به گروه داچ پیوست.هم او و هم همسرش ابیگل.راه و روش زندگی به سبک وسترن را آموختند.جان در این گروه دست به سرقت و جنایت میزد و به گفته خویش آنها منبع را از ثروتمندان میگرفتند و به فقرا میدادند.در یکی از سرقتها جان زخمی میشود و این باعث آن شد تا جان گروه را ترک کند و به خانواده خویش برسد.یعنی ابیگل و جک که تک پسر او بود و البته دختری که به دلیل بیماری نامشخص جانش را از دست داده بود.جان قصد داشت انسان خوبی باشد ولی گذشته افراد قابل پاک شدن نیست.اگر جبران پذیر بود که هیچ وگرنه بایستی تاوانش را داد.ماجرا از این قرار شد.دولت فدرال قصد احداث دفتری برای تحقیق و نابودی خلافکاران داشت.برای این کار ادگار راس مسئول شد.او طبق تحقیقاتش به داچ و بیل ویلیامسون  یعنی خلافکاران بزرگ رسید.او با اندکی تحقیق بیشتر متوجه شد جان مارستون از گروه بیرون کشیده است و دست از خلاف باز کشیده.برای همین تصمیم گرفت او را وارد قصه کند تا دخل داچ و بیل را بیاورد.برای این امر خانواده او را به گروگان گرفت.جان نیز مجبور به انجام این کار شد.بیل ویلیاسون شریک جان در مزرعه بود و همچنین مقر اصلی او قلعه FORT MERCER بود.شایعه بوده است که وی با ابیگل همسر جان نیز رابطه ج.ن.س.ی داشته است.داچ نیز میشود گفت او جان را به این جا رساند و تیراندازی و نحوه زندگی در غرب را به وی یاد داد.او رهبر گروه گانگستری بود.او در ابتدا آرمان گرا و با هدف برای کمک به مردم فقیر وارد این بازیها شد ولی بعدها با جرم و جنایات و سرقتها و بدست آوردن پول زیاد شخصیتش برگشت و سرکش شد و حتی خیلیها از گروهش سر همین تغییر رفتار خروج کردند.طی ماجراهایی که اتفاق می افتد و ما برای شما خواهیم گفت جان او را در بالای کوهی گیر می اندازد و وی نیز خود را به پایین پرتاب میکند البته چند جمله اینکه آنها تو را فریب دادند و دروغ گو هستند میگوید سپس خود کشی میکند.

بکششون بیا ببرشون

ماجرا از این قرار شد که جان بیل و داچ و هاویر را میکشد و سپس به سراغ خانواده اش می آید.جان به سراغ بیل میرود و او نیز با گلوله ای مهمان نوازی میکند از جان و او زخمی و بیهوش میشود.خانم بانی از او مراقبت کرده و او نیز در انجام اموری مانند کشتار حیوانات که مزاحمت ایجاد کردند و افرادی که انبار را آتش زدند به وی کمک میکند.همینطور او به کلانترها در شهرها برای دستگیری و کشتن یکسری یاغی نیز کمک میکند.او دیگر تبهکار نیست.او دگر برای تفریح یا پول آدم نمیکشد.او برای رستگاریش میجنگد.او برای خانواده اش میجنگد و این بالاترین هدف یک مرد میتواند باشد.بعد از حملاتی توسط جان با کلانتر به مقر بیل وی به مکزیک فرار میکند و جان در آنجا ماجراهایی را تجربه میکند.فرماندار یکی از شهرهای مکزیک به همراه مشاورش دست به ظلم و آشوب میزنند.جان برای بدست آوردن اطلاعات از بیل و اسکوئلا مجبور است تا با وی همکاری کند.مخالفان را سرکوب کرده ولی بعد همین فرماندار دستور کشتن وی را صادر میکند.در درگیریهایی که اتفاق می افتد در نهایت جان هم بیل و هم فرماندار نا به کار را از بین میبرد.او به بلک واتر برگشته و ادگار مرگ داچ را اینبار میخواهد.پس از تعقیب و گریزهای فراوان داچ به سرنوشت خودکشی میرسد همانطور که بیان کردیم.ادگار مکان خانواده وی را به جان میگوید.او به آغوش خانوادش برمیگردد و به خوشی زندگی میکند.تا اینکه روزی افراد ادگار راس به مزرعه و خانه و کاشانه وی حمله میکنند.آنها عموی ابیگل را کشته و قصد از بین بردن تمام اعضای خانواده را داشتند.جان در نهایت توانست ابیگل و پسرش جک را از طریق اصطبل فراری بدهد.اما خودش تنها در آنجا باقی ماند.

رستگاری در چند لحظه

جان میدانست در بیرون از اصطبل چه انتظارش را میکشد.میدانست مردهای زیادی برای مرگ او پول گرفته اند. میدانست راهی برای مقابله با این همه گلوله نیست.اما چرا, اینگار راهی وجود دارد.همیشه راهی هست.لمس گلوله ها.بوییدن طعم تلخ آنها.حس کردن داغی آنها پس از برخورد با عضلات و بافتهای بدن.آن هم برخی مواقع لذتی دارد.خانواده اش را نجات داد.تمام لذتش و هدفش در زندگی همین بود.موفق شد.رستگار شد.رستگاری قیمتی دارد.جبران گذشته تاوانی دارد.بکشی میکشند تو را.خون بریزی خونت ریخته خواهد شد.یک چیز را در تنهایی و سکوت و گرفتن تصمیم برای مرگ آموخت.میشود با دردها کنار آمد.خواه ناخواه آنها در کنارت خواهند بود.جان بیرون آمد. ولی میدانست نباید انتظار کیک تولد و جمله رستگاریت مبارک باشد.میدانست گلوله رحمی ندارد و محبتی را نمیشناسد.گاهی مدارا کردن بهترین نشانه عقل و رستگاریست.او با گلوله ها مدارا کرد.او رستگار شد.صحنه گلوله باران شدن وی مرا به یاد صحنه گلوله باران شدن سانتینو در فیلم پدرخوانده 1 می اندازد.او نیز برای خواهرش قربانی شد و جان نیز برای خانواده اش برای رستگاریش رستگار شد.سالیانی بعد جک که حلال زاده بوده و خون جان در رگ هایش بود انتقام پدر خویش را از ادگار میگیرد.همه با هم بر سر مزار جان ,مردی که خواست جبران کند.خواست تغییر کند.اما هر گذشته تاری تاوانی دارد…

0
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید