۱۰ لحظه‌ی احساسی در دنیای بازی‌ ها؛ وقتی چشم‌ ها خیس می‌ شوند

بازی‌های ویدئویی یک رسانه‌ی بسیار قوی برای منتقل کردن احساسات مختلف به بازی‌بازان هستند و در تاریخ بازی‌ها بارها و بارها شاهد بوده‌ایم که عناوین شاهکار مختلف توانسته‌اند در بالاترین سطح و حتی بیشتر از دیگر رسانه‌ها، انواع و اقسام احساسات مختلف از شادی و خشم و ناامیدی گرفته تا غم و اندوه را به ما منتقل کرده و حسابی ما را احساساتی نمایند. البته خب این کار هر بازی و هر بازی‌سازی نیست که بتواند به راحتی حجم زیادی از احساس را به ما منتقل کند، ولی خب نوابغی هستند که طوری داستان و وقایع آن را رقم می‌زنند و طوری شخصیت‌پردازی می‌کنند که غیرممکن است نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت باشید و احساساتتان را بروز ندهید. بهترین مثال برای چنین بازی‌هایی، عنوان The Last of Us و نسخه‌ی دوم‌ آن هستند که بارها و بارها ما را احساساتی کرده‌ و حتی به گریه واداشته‌اند. به شخصه طی حدود ۳ دهه‌ بازی کردن، عناوین شاهکاری را تجربه کرده‌ام که توانسته‌اند در مقیاس‌های مختلف من را احساساتی کنند، ولی خب بدون شک برخی از آن‌ها در این زمینه برتر از بقیه بوده‌اند و گاها حسابی اشکم را هم در آورده‌اند. در مطلب امروز دست روی همین لحظات گذاشته‌ام که توانسته‌اند کاملا من را احساساتی کنند و تحت تاثیر خود قرار دهند. البته تعداد این لحظات در دنیای بازی‌ها خیلی زیاد است ولی این ۱۰ مورد، برای شخص من که نویسنده‌ی مقاله هستم، خاص‌ترین هستند. لازم به ذکر است که یک قسمت دیگر هم برای این مقاله در نظر می‌گیرم که آن قسمت برخلاف مقاله‌ی امروز، کاری به نظرات من نداشته باشد و کلی‌تر باشد و مثلا صحنه‌ی پایانی بازی رد دد ردمپشن که یکی از احساسی‌ترین‌هاست در آن مقاله قرار می‌گیرد.

خطر شدید اسپویل


۱۰ – از دست دادن جیسون در Heavy Rain

یکی از صحنه‌هایی که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود صحنه‌ی مرگ جیسون است که بسیار غمناک بود و زندگی یک خانواده و یک مرد و یک پدر را به نابودی کشاند. درست است که آن جیسون جیسون جیسون گفتن‌های قبلش در فروشگاه واقعا روی مخ بود، ولی در صحنه‌ی مرگ جیسون واقعا احساساتی شدیم. با وجود تلاش فداکارانه‌ی پدر، سرنوشت کار خودش را کرد. به طور کلی داستان بازی Heavy Rain یک شاهکار بی‌نهایت جذاب و تراژیک بود که عشق و غم و درام و اکشن و … را کاملا در خود داشت و روند روایت را طوری پیش می‌برد تا در نهایت، عواقب انتخاب‌های خود در بازی را مشاهده کنید و بهای برخی از آن‌ها را سنگین‌تر و برخی را سبک‌تر، بپردازید. نقطه‌ی عطف Heavy Rain، داستان بسیار پخته و جذاب آن است. داستانی که مانند تمامی عناوین استاد دیوید کیج بسیار زیبا و جذاب نگارش شده است و هر بازی‌بازی را در مسیر خود احساساتی می‌کند، به او استرس می‌دهد، او را می‌ترساند، مشکوک می‌کند، خوشحال و ناراحت می‌کند، سردرگم می‌کند و یا عصبانی و خشمگین. محوریت داستان بازی هوی رین و شخصیت‌های آن بر موضوع قتل‌های سریالی یک قاتل دیوانه که به قاتل اریگامی شهرت دارد بنا شده است و داستان شخصیت‌هایی را که به نوعی با این قاتل درگیر می‌شوند، بیان می‌کند. بازی از همان ابتدا و در صحنه‌های اول تا لحظات آخر خود، شما را میخکوب و تشنه‌ی فهمیدن ادامه‌ی داستان نگاه می‌دارد و هرگز نمی‌توانید اتفاقاتی را که در ادامه رخ خواهد داد، حدس بزنید. شما در نقش چند شخصیت مختلف در بازی ایفای نقش خواهید کرد که هرکدام به نوعی درگیر ماجرای قتل‌ها هستند و این داستان‌ها گاها با هم در نقاطی تلاقی می‌یابند. شخصیت‌های بازی شامل Ethan Mars که به نوعی نقش اصلی بازی است، Scott Shelby که یک کارآگاه خصوصی است و در مورد پرونده تحقیق می‌کند، Norman Jayden که یک مامور اف‌بی‌آی است و از واشنگتن، برای بررسی پرونده‌ی قتل‌ها فرستاده شده است و همین‌طور Madison Paige که یک شخصیت زن فوتوژورنالیست است و به نحوی با پرونده‌ی قتل‌های اریگامی ارتباط می‌یابد، هستند. شما از دید تک‌تک این شخصیت‌ها در مقاطعی بازی را دنبال خواهید کرد و هر چه که می‌گذرد بیشتر به سوالات شما پاسخ داده می‌شود و موارد بیشتری را کشف می‌کنید. این بازی، صحنه‌ی غمگین و احساسی کم نداشت و بدون شک کسانی که این عنوان را انجام داده‌اند هیچ‌گاه سکانس‌هایی مانند گم شدن فرزند اتان در فروشگاه یا صحنه‌ی کودکی قاتل اریگامی و ماجرای دردناک و عم‌انگیز وی و برادرش را فراموش نخواهند کرد.

۹ – مرگ غم‌انگیز Aerith در Final Fantasy VII

هر قدر که در داستان فاینال فانتزی ۷ پیش می‌رفتیم، بیشتر عاشق Aerith می‌شدیم و واقعا وقتی که او را از دست دادیم، به معنای واقعی شکستیم. گاهی با خودم می‌گویم اصلا آخر چه دلیلی داشت که Aerith کشته شود و او را از بازی بگیرند. ولی به هر حال این اتفاق افتاد و ما هم همراه کلاود، احساساتی و غمگین شدیم و شاید اشک ریختیم. بیشتر از این نمی‌توانم چیزی در این مورد بگویم، بدون این که احساساتی شوم. نمی‌توانم تصور کنم که علاقه‌مندان وعاشقان سری فاینال فانتزی وقتی با مرگ Aerith روبه‌رو شدند، چه حسی داشتند و چه حالی به آن‌ها دست داده است. رابطه‌ی بین Cloud و Aerith به قدری عمیق و زیبا بود که بازی‌باز را نیز  به راحتی در خود فرو می‌برد و برای این رابطه، حاضر است هر کاری بکند. این دو با هم به معنای واقعی یک زوج و یک جفت جدایی‌ناپذیر هستند و مرگ غمناک Aerith تنها و تنها باعث شد تا افسانه‌ی عشق این دو ابدی و فناناپذیر گردد. در نسل هشتم مجددا این صحنه را در بازسازی شاهکار فاینال فانتزی ۷ مشاهده کردیم (ویژن‌های کلاود از مرگ Aerith) و یادمان آمد که چقدر تلخ بود و البته یادمان آمد که چرا داستان فاینال فانتزی ۷ یک شاهکار بی‌نظیر است.

۸ – ‌پایان خوب BioShock

واقعا در صحنه‌ی آخر بایوشاک احساساتی شدم. خیلی زیبا بود که تمام دخترانی که از طمع خود گذشته بودیم و نجات داده بودیمU همگی در هنگام مرگ و در پیری کنارمان بودند و هر کدام زندگی داشتند و درس خواندند و عاشق شدند و ازدواج کردند و فرزند داشتند. باعث همه ی این‌ها ما بودیم. ما که به خاطر طمع Adam بیشتر کور نشده و لیتل‌سیسترها را نجات داده بودیم. من همیشه در بازی‌ها کار خوب را می‌کنم، زیرا دوست دارم جوری باشم که خود واقعی‌ام تصمیم می‌گیرد و کاری که در قلبم حس می‌کنم درست است انجام می‌دهم. هرگز در بازی بابوشاک دوست نداشتم که به آن دختران کوچک آسیب بزنم. آن هم به خاطر چه؟ Adam؟ این اصلا با ذاتم در تضاد است. بازی هم در نهایت پاداش این کار را در انتها با یکی از زیباترین و احساسی‌ترین ویدئوهایی که در دنیای بازی دیده‌ بودم به من داد و دخترانم همگی هنگام پیری و مرگ در کنار بسترم بودند. داستان بایوشاک به قدری زیبا و استادانه توسط استاد کن لوین خلق شده است که مو لای درز آن نمی‎رود و از هر نظر با فکر و حساب شده ساخته و پرداخته شده و داستانی کامل است که مفهوم یا بهتر است بگویم حقیقتی تلخ و دردناک را به شبوه‌ای خاص بیان می‌کند و بذر غم و ناراحتی را در دل بازی‌باز می‌کارد، اما نه غمی پوچ و بیهوده از نوع فیلم‌های ایرانی و ترکی که این روزها همه جا ریخته‌اند، بلکه غمی که مخاطبش را به فکر می‌اندازد و او را وادار می‌کند که به کلیت این داستان و این سرنوشت و این حقیقت تلخ، فکر کند. داستان بایوشاک و روایت آن همان‌قدر که غم و اندوه دارد و تلخ است، هدفمند نیز هست و غمی پرمعنا یا یک دنیا حرف دارد که در کنج دل شما خانه می‌کند، اما مهم این است که این غم در مغز شما نیز رسوخ می‌کند و شما را نه فقط از نظر احساسی، بلکه از نظر عقلی نیز درگیر خود می‌کند که این هنری است که هیج بازی دیگری نتوانسته است در این سطح چنین کاری را انجام دهد و بایوشاک را تبدیل به گنجینه‌ای بزرگ کرده است.

۷ – پایان The Last of Us Part 2 وقتی که الی به یاد جوئل می‌افتد و از جان Abby می‌گذرد

واقعا در لحظه‌ی آخر The Last of Us Part 2 وقتی الی در مرز کشتن یا نکشتن Abby بود، قلبم داشت از سینه بیرون می‌آمد و شدیدا تحت تاثیر این لحظه قرار گرفته بودم. وقتی ناگهان الی به یاد جوئل افتاد که روی بالکن نشسته بود و از کشتن Abby صرف نظر کرد، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و هم برای این که الی کار درست را کرد اشک شوق داشتم و هم دلم برای جوئل تنگ شده بود و اشک ناراحتی در چشمانم حلقه زده بود. این چه بازی‌ای بود که ناتی‌داگ ساخت؟ این‌ها چه بازی‌سازان و داستان‌نویسانی هستند؟ اهل زمین نیستند یا از آینده آمده‌اند. آخر چقدر پایان‌بندی یک بازی می‌تواند زیبا و احساسی باشد. انگار که هیجان کل بازی و تمام کارهایی که با Abby و الی انجام داده بودیم، به اوج خودش رسیده بود و به این نقطه‌ی حساس تصمیم‌گیری. احسنت به الی که نشان داد با این که کلی از دشمنانش را که آن‌ها هم قصد جانش را داشته‌اند، کشته است، ولی یک قاتل سنگ‌دل و بی‌رحم نیست که شخصی ضعیف و بی‌دفاع را فقط برای انتقام بکشد. الی معرفت داشت و می‌دانست که Abby دو بار می‌توانسته او را بکشد، ولی نکشته است. در لحظه‌ی آخر بازی، الی نشان داد عشقی که جوئل به او آموخته است، حالا به کار زندگی‌اش می‌آید و حتی تصور کردن جوئل در ذهنش هم او را از انجام کار بد برحذر می‌دارد. این خیلی زیبا و احساسی و سنگین است. الی و Abby هر دو دخترانی خوب و خوش‌قلب بودند که کارهای بدی هم در این دنیای سیاه انجام داده بودند، ولی ذاتشان سیاه نیست. ما عاشق جوئل هستیم، اما آیا او حق داشت ده‌ها انسان که فقط یکی از آن‌ها یک جراح بود که یک دختر جوان داشت و می‌توانست واکسن بسازد (شاید) را بکشد، در حالی که خود الی که قرار بود کشته شود، راضی بود؟ چرخ روزگار می‌چرخد و همان دختر می‌شود Abby و می‌آید سراغت و با خشن‌ترین شکل سلاخی‌ات می‌کند. Abby همان  کاری را برای پدرش کرد که الی برای جوئل کرد، ولی در نهایت الی در آخر کار توانست ببخشد. این است که او را شایسته‌ی دختر جوئل بودن می‌کند. جوئلی که با وجود کارهای بدش، به الی خوبی را یاد داده بود. یکی از سخت‌ترین کارها برای یک داستان‌نویس این است که در طول یک بازی ۲۵ ساعته کاری کند شخصیتی جدید مثل Abby که محبوب‌ترین شخصیت کل سری که عاشقش بوده‌اید (جوئل) را کشته است و ابتدای بازی به حد مرگ از او متنفر بوده‌اید را طی همراهی چند ساعته، تبدیل به یکی از شخصیت‌های محبوبتان کند که کاملا با او ارتباط برقرار می‌کنید و ناگهان می‌بینید که او را دوست دارید و وقتی در بخش‌های پایانی بازی الی قصد می‌کند که برود و او را پیدا کند و بکشد، در دلتان حس می‌کنید که کاش الی این کار را نمی‌کرد و پیش دینا و بچه‌اش می‌ماند و می‌گذاشت Abby هم زندگی‌اش را با Lev داشته باشد. بالاخره Abby دو بار می‌توانست الی را بکشد ولی نکشت. البته درنهایت این کار الی به نفع Abby شد وگرنه مرگ بدی داشت. الی تمام دوستان Abby و حتی زن حامله را کشت (هر چند نمی‌دانست حامله است)، ولی Abby دقیقا زمان انتقام، عشق حاملهٔ الی یعنی دینا را نکشت و در حالی که همه چیز در اختیارش بود، از جان آن‌ها گذشت. یک‌جورهایی آدم می‌تواند بگوید در این بازی Abby شخصیت بهتری نسبت به الی است. می‌دانید پیاده کردن صحیح این کار در داستان چقدر سخت است؟ این که Abby را در چند ساعت، محبوب بازی‌باز کنید؟ ولی داستان‌نویسان The Last of Us: Part 2 این کار را کردند، آن هم به شکلی بی‌نظیر. باور کنید تمام بازی می‌خواستم از Abby متنفر باشم، ولی نشد که نشد و آخرش دیدم واقعا او را دوست دارم، زیرا دختر خیلی خوش‌قلبی است که ذات پلیدی ندارد و گذشت هم دارد؛ این یعنی شاهکار سازندگان و نیل دراکمن.

۶ – کلیت روند داستانی و پایان‌های Spec Ops The Line

راستش Spec ops: The Line بعد از ۲ ساعت بازی کردن، دیگر تا انتها من را احساساتی نگه داشت و در واقع لحظهٔ احساسی نبود، بلکه کل بازی احساسی بود! واقعا این بازی فوق‌العاده بود و شما را شدیدا تحت تاثیر قرار می‌داد. Spec ops: The Line داستانی فراتر از شاهکار و روایتی بی‌نظیر و استثنایی و بسیار غمگین داشت که اصلی‌ترین نقطهٔ قوت بازی بود و هرگاه صحبت از احساسی‌ترین داستان‌ها، برترین پایان‌ها، برترین روایت‌ها و واقعی‌ترین نمایش تلخی‌های جنگ و تصمیمات سخت مطرح باشد، نام بازی Spec ops: The Line را خواهیم شنید. الحق والانصاف که این بازی داستان بی‌نظیری داشت و به واقع بدون هیچ‌گونه تعارفی، زشتی جنگ و عواقب انتخاب‌های سخت و مرگبار در جنگ و تاثیری که روی مردم عادی می‌گذارد را نشان می‌داد. صداگذاری‌های شخصیت‌های بازی فوق‌العاده بود و شاهد هنرنمایی Nolan North بزرگ در نقش شخصیت اصلی بازی، یعنی Captain Martin Walker بودیم و در این زمینه نیز بازی کاملا استانداردهای جهانی داشت. به شخصه گمان می‌کنم که منتقدان در آن ابتدا که می‌خواستند بازی را نقد کنند، نگاهی به نام سازنده‌ی کم‌نام و نشان بازی یعنی Yager Development انداختند و بازی را در سطح شناخته‌شده بودن این سازنده پایین آوردند و به آن فرصت دیده شدن به عنوان یک بازی، فارغ از نام سازنده‌‌اش را ندادند و با دیدی منفی آن را نقد کردند. Spec ops: The Line تعداد ۴ پایان فوق‌العاده تاثیرگذار و سنگین داشت که اصلا شوخی نداشتند و ذره‌‌ای مثبت و Happy Ending نبوده و ابایی از بیان واقعیت نداشتند و اثر واقعی تصمیمات سخت بازی‌باز را به او نشان می‌دادند. در واقع بازی نشان می‌داد در چنین تراژدی‌هایی اصلا سمت مثبت و منفی و رستگار شدن و … نداریم و آخر چنین فجایعی، به صورت دو سر باخت تمام شده و عواقب کشتار مردم، چه با هدف منفی و چه بر اساس گول زدن خود و مثلا دیدن Greater Good، گریبان همه را خواهد گرفت و سرانجام آن‌ها را به زمین خواهد زد. چیزی به نام خوبی و خوشحالی و «برد» در جنگ وجود ندارد. وقتی از بین بد و بدتر، بدون هیچ چاره و گریزی، بد را انتخاب کنید و مثلا انتخاب کنید که به جای ۱۰۰ نفر، ۱۰ نفر کشته شوند، در دنیای واقعی و همین‌طور در عنوانی مثل Spec ops: The Line، اصلا دلیلی بر این نیست که با خود حس کنید موفق شده‌‌اید و خوشحال باشید، بلکه بار گناه و عذاب وجدان تا ابد بر دوشتان سنگینی می‌کند و اگر شما را دیوانه نکند، مطمئنا عذاب سختی را به شما تحمیل خواهد کرد. بدتر آن است که بدانید یک تصمیم که در زمان اتخاذ آن درست به نظر می‌رسیده است، باعث خلق یک فاجعه شده است و این از درون شما را خواهد خورد. این‌ها همه مواردی هستند که در بازی Spec ops: The Line با آن‌ها دست به گریبان خواهید بود و داستان و روایت غمگینی را از فاجعه‌‌ای که «جنگ» خلق می‌کند خواهید شنید. بسیاری بر این باورند که حق این بازی بسیار بیشتر بود و یکی از برترین داستان‌های تاریخ بازی‌های رایانه‌‌ای را در این بازی شاهد هستیم که زشتی جنگ واقعی را نشان می‌دهد و به معنای واقعی کلمه غمگین و ناراحت‌کننده است. در واقع به اعتقاد اکثر کسانی که این بازی را تجربه کرده‌‌اند، Spec ops: The Line یکی از آن عناوینی است که به حق واقعی خود نرسید.

۵ – مرگ جنی در The Darkness

صحنهٔ مرگ جنی واقعا دل من را شکست و بیشتر از خیلی بازی‌های بزرگ و مشهور دیگر قلبم را به درد آورد. البته این صحنه، قلب جکی را هم شکست و او دیگر خود را تسلیم تاریکی کرد، زیرا تنها جنی بود که وجود او را روشن نگه می‌داشت. اگر بازی بی‌نظیر the Darkness را بازی کرده باشید خوب می‌دانید که شخصیت جکی استکادو چقدر سرسخت و قدرتمند است و چقدر دشمنانی که به دنبال او هستند از او هراس دارند و می‌ترسند. اما همین شخصیت هر گاه که نزدیک جنی است و یا حرف او به میان می‌آید، بسیار شکننده و نفوذپذیر مانند همهٔ افراد عادی می‌شود. در واقع، همین عشق است که هم‌چنان او را انسان نگاه می‌دارد، ولی خب حیف که به بدترین شکل، مرگ عشقش را می‌بیند و ما هم همراهش غصه می‌خوریم. این عشق هرچند که یک عشق شکسپیرگونه محسوب نمی‌شود ولی هم‌چنان یک داستان تراژیک عشقی است که در طول بازی تنها پیچیده و پیچیده‌تر و البته زیباتر می‌شود و عمق بیشتری می‌یابد. بد نیست مقداری از داستان این بازی احساسی و تاریک را برای شما تعریف کنم. عنوان The Darkness داستان Jackie Estacado را روایت می‌کند. داستان بازی به صورت روایت شدن وقایع گذشته در زمان آینده برای بازی‌باز تعریف می‌شود. در جشن تولد ۲۱ سالگی جکی استکادو، در پی انجام ناموفق یک ماموریت گرفتن پول، وی توسط مزدوران «عمو پالی» یا «Uncle» Paulie Franchetti که رئیس مافیای نیویورک است، هدف قتل قرار می‌گیرد. وی در حالی که در دستشویی قبرستان مخفی شده است، طرف صحبت «تاریکی» واقع می‌شود و این نیروی باستانی شیطانی که قرن‌ها در خانواده‌ی وی وجود داشته است، در وجود او بیدار می‌شود و تمامی مزدوران را قتل عام می‌کند و از جکی به عنوان شخصی استفاده می‌کند که از قابلیت‌های شیطانی این نیروی نامقدس که تنها در تاریکی عمل می‌کند، بهره می‌برد.  با استفاده از نیروی تاریکی، جکی قصد می‌کند تا تجارت عمو پالی را با از بین بردن بزرگ‌ترین دلال و توزیع‌کننده‌ی مواد مخدر او با نام Dutch Oven Harry نابود کند و کشتارگاهی را که وی پول‌هایش را در آن‌جا نگه می‌دارد، سوزانده و از بین ببرد. در جواب، عمو پالی و بزرگ‌ترین نیروی فشار او یعنی Eddie Shrote که کاپیتان دپارتمان پلیس نیویورک است، نامزد جکی با نام Jenny Romano که بی‌نهایت عاشق اوست را می‌ربایند. آن‌ها او را به یتیم‌خانه‌‌ای که جکی و جنی با هم در آن‌جا بزرگ شده‌‌اند برده و در جلوی چشم جکی که توسط نیروی تاریکی گیر افتاده و نگه داشته شده است و کاری از دستش بر نمی‌آید، عمو پالی با بی‌رحمی، جنی را به قتل می‌رساند. در اپیلوگ بازی، جکی خود را در رویایی می‌بیند که بر روی نیمکتی در پارک در آغوش جنی قرار دارد و جنی به او می‌گوید که آن‌ها تنها چند دقیقه وقت دارند تا با هم خداحافظی کنند و قبل از بیدار شدن جکی، از بهترین لحظه‌ی زندگی خود لذت ببرند و نهایتا بعد از بیدار شدن جکی، صفحه به صورت کاملا سیاه و تاریک محو می‌شود. داستان بازی بسیار جذاب و زیبا دنبال می‌شود و باید این را نیز بدانید که این تعریف کردن داستان به صورت نوشتاری، حتی نصف زیبایی داستان این بازی را در خود ندارد و در بازی با روایت فوق‌العاده‌ی داستان و موسیقی و صداگذاری و فضاسازی عالی، داستان بازی بسیار جذاب‌تر و البته غمناک‌تر دنبال می‌شود. داستان بازی کاملا تراژیک است و هیچ پایان خوب و خوش و رستگاری و … در خود ندارد که این موضوع داستان را بسیار واقعی‌تر و جدی‌تر جلوه می‌دهد و نقش زیادی در احساساتی کردن شما دارد.

۴ – ماموریت “No Russian” در بازی Call of Duty Modern Warfare 2

چقدر این ماموریت بد بود. چقدر انجامش حتی به عنوان یک بازی سخت بود. به این فکر می‌کردم که من که دارم بازی می‌کنم به سختی این کار را انجام می‌دهم، پس آن‌ها که در دنیای واقعی صدها نفر را قتل عام می‌کنند چه حیواناتی هستند؟ ببخشید به حیوان بی‌احترامی کردم. حیوان هم‌نوعانش را گروهی قتل عام نمی‌کند. ماموریت No Russian بسیار از نظر احساسی روی من تاثیر گذاشت و شدیدا من را احساساتی کرد و باعث شد تا همیشه این ماموریت جلوی چشمم باشد و اگر به من بگویند سریعا از چند ماموریتی که در دنیای بازی‌ها یادت مانده است نام ببر، قطعا یکی از اولین‌هایشان همین No Russian لعنتی است. بی‌دلیل نیست که می‌گوییم سری Modern Warfare شاهکار است؛ عنوانی که این‌طور با احساسات شما بازی کند واقعا باید شاهکار باشد. ماموریت No Russian در بازی Call of Duty Modern Warfare 2 آن‌قدر سنگین و سیاه و خشن بود که حتی با این که بازی درجه‌ی بزرگسال داشت، گزینه‌ی رد کردن و بازی نکردن آن را گذاشته بودند، زیرا می دانستند این ماموریت چقدر از نظر احساسی سنگین است.

۳ – مرگ جوئل در The Last of Us Part 2

وقتی Abby به سر جوئل می‌کوبید و جوئل با این که در حال مرگ بود باز هم نگاهش به الی بود و انگار داشت می‌گفت “اصلا نگران و ناراحت نباش، همه چیز درست می‌شود”، واقعا اشک از گونه‌هایم می‌لغزید. این جوئل بود. عاشقش بودیم. با او ماجراها داشتیم. ولی خب ما فقط این سمت قضیه را دیده بودیم که جوئل ده‌ها نفر را کشت تا الی را بردارد و برود. دیگر ندیده بودیم که حالا برای خانوده‌ی آن ده‌ها نفری که جوئل کشت چه اتفاقی افتاده است، ولی نوابغ ناتی‌داگ در لست ۲ به ما نشان دادند. اگر شما جای Abby بودید و قاتل پدرتان (دور از جان) که او را با بی‌رحمی در حالی که سعی داشته برای بشریت واکسن بسازد، به همراه ده‌ها نفر از دوستانتان به قتل رسانده است، به دستتان می‌افتاد چکار می‌کردید. می‌گفتید برو دنبال زندگیت عزیزم؟ البته ما نمی‌توانیم خوب به این سوال جواب بدهیم، زیرا نمی‌توانیم حسش را درک کنیم و تازه در آن دنیا هم نیستیم که همه چیز به آخر رسیده باشد، ولی باز هم این را می‌دانیم که آدم از قاتل پدرش راحت نمی‌گذرد. مخصوصا وقتی بدانی دادگاه و عدالتی وجود ندارد که بگویی قانون به حسابش می‌رسد. اصلا مگر کار Abby که برای گرفتن انتقام پدرش رفت با کار الی فرق داشت که برای انتقام جوئل رفت؟ تاره Abby الی را دو بار نکشت و زن حامله را نکشت. بگذریم؛ به هر حال هر طور که بوده باشد باز هم تماشای مرگ جوئل واقعا غم‌انگیز بود و تلخ.

بد نیست گریزی کوتاه بزنیم به مطلبی که در مورد نسخه‌ی دوم این بازی برایتان نوشتم، تا بیشتر به عمق شاهکار بودن این بازی در انتقال احساس و غم به بازی‌باز پی ببرید.”می‌دانید موضوع اصلی شاهکار بودن و بی‌نظیر بودن داستان و روایت بازی چیست؟ این است که انگار همه دارند کار درست را انجام می‌دهند و خود را جای هر کدام از شخصیت‌های اصلی که تصمیمات مختلفی گرفته‌اند بگذارید، می‌بینید تصمیمشان توجیه دارد!

  • آیا جوئل اشتباه کرد که الی را نجات داد و نگذاشت واکسن ساخته شود؟ نه اشتباه نکرد، او عاشق الی بود و نمی‌خواست یک دختر دیگرش را هم از دست بدهد. (قابل قبول)
  • آیا جوئل اشتباه کرد که الی را نجات داد و نگذاشت واکسن ساخته شود؟ بله قطعا او خودخواهی کرد و کلی آدم را به خاطر یک نفر که خودش هم راضی بود برای واکسن بمیرد، قربانی و سلاخی کرد. (قابل قبول)
  • آیا Abby حق داشت که دنبال گرفتن انتقام پدرش باشد و جوئل را بکشد؟ بله کاملا؛ بالاخره جوئل پدرش را بی‌رحمانه کشته بود و در بازی می‌یینیم که او عاشق پدرش بود و می‌خواست عدالت را اجرا کند. (قابل قبول)
  • آیا Abby حق داشت که دنبال گرفتن انتقام پدرش باشد و جوئل را بکشد؟ خیر، این کار صحیح نبود و در این حالت او نیز وارد راه غلط و مسیر کشتار می‌شود و فرقی با بقیه‌‌ی آن‌ها ندارد. اگر پدرش زنده بود نمی‌خواست Abby این کار را بکند. (قابل قبول)”

۲ – کنار گذاشتن غرور توسط کریتوس و صدا کردن پسرش برای اولین بار با کلمه‌ی Son در God of War

از ابتدا تا انتهای بازی God of War مشخص بود که کریتوس عاشق پسرش است، ولی خب او هیچ‌گاه با بیان احساس و این قبیل مسائل خوب نبوده است و در زندگی‌اش فقط خشم و کشتار دیده است، به همین خاطر خیلی نمی‌تواند به پسرش ابراز محبت کند و نمی‌خواهد او را لوس بار بیاورد، به همین دلیل هم فقط به او می‌گوید Boy و حتی در اوایل بازی دستش را روی شانهٔ او هم نمی‌گذارد، ولی نهایتا در بازی به نقطه‌ای می‌رسیم که کریتوس برای اولین بار پسرش را با کلمهٔ Son خطاب می‌کند و به او با محبت نگاه می‌کند. واقعا دیدن این صحنه و تماشای این که در وجود این مرد خسته و با ابهت و زخم‌خورده هنوز عشق وجود دارد، واقعا برای من زیبا و احساسی بود و اشک در چشمانم جمع کرد. کریتوس در این بازی بسیار پخته‌تر شده و دلیل این هم چیزی نیست جز داشتن یک فرزند که پدرش را قهرمان خود می‌بیند و از هر کاری که او انجام می‌دهد درس می‌گیرد و همان را درست می‌داند. در واقع کریتوس خوب می‌داند که اکنون او یک کتاب آموزش زندگی برای فرزندش است و از قدیم گفته‌‌اند که شاید شرورترین و بدترین آدم‌های دنیا هم وقتی صاحب فرزند می‌شوند، در جلوی فرزندشان سعی می‌کنند بهترین باشند و در کنار فرزندشان خیلی از مسائل را رعایت می‌کنند که این موضوع کاملا در بازی God of War در مورد کریتوس واضح است. کسی که داغ کشتن دختر و همسرش او را دیوانه و مجنون کرد و تبدیل به یک ماشین سلاخی خدایان شد، حالا با داشتن فرزند پسری که کاملا خود را در وی می‌بیند، هرگز نمی‌خواهد که فرصت دوباره‌‌ای که به دست آورده را از دست بدهد و می‌خواهد که فرزندی خوب و درست‌کار را در کنار یک جنگجوی قدرتمند بودن، تربیت نماید. در واقع در این عنوان ما جنبه‌‌ای دیگر از شخصیت کریتوس را شاهد هستیم، جنبه‌‌ای که هرگز آن را ندیده بودیم و نمی‌دانستیم که کریتوس می‌تواند چنین فردی نیز باشد. در واقع در این بازی جدا از خشم و جنون و مرگ و رنج، ما شخصیت پدرانه‌ی کریتوس را به تماشا می‌نشینیم که بسیار جذاب است. جذاب از این نظر که در طول بازی ما مدام کریتوس را با گذشته‌‌اش مقایسه می‌کنیم و با شخصیتی که از او می‌شناختیم، تک‌تک تصمیماتش را می‌سنجیم و دیدن تغییر شخصیتی وی به خاطر فرزندش و البته به خاطر با تجربه‌تر شدنش، موضوعی است که بسیار جذاب و جدید بوده و برای ما جالب است که با زاویه‌‌ای دیگر از شخصیت مردی که می‌شناختیم روبه‌رو می‌شویم. کریتوسی که که از یک موجود فانی تبدیل به یک خدا شد و تک‌تک خدایان و حتی تایتان‌های عظیم الجثه و افسانه‌‌ای را سلاخی کرد. مردی که تا ابد کابوس کشتن زن و دخترش را با خود حمل می‌کند. مردی که برادر خود هرکول افسانه‌‌ای و مادر خود را می‌کشد. پدر خود یعنی خدای خدایان زئوس را سلاخی می‌کند، خدای جنگ را جنگاوری می‌آموزد، چشم‌های پوسایدون را با انگشت کور می‌کند و سر هلیوس را با دست از جا می‌کند. مردی که کرونوس غول پیکر و عظیم را به زانو در می‌آورد و وی را نابود می‌کند. مردی که خیانت مادر زمین یعنی گایا را نیز تاب نمی‌آورد و دست او را قطع می‌کند و وی را از بلندای کوه‌های المپ به سقوط و نابودی روانه می‌کند. مردی که به دل جهنم می‌رود و دنیای زیرزمین و جهنم را برای صاحب آن یعنی هیدیس که خودش خدای جهنم و دنیای زیرزمینی است و روح‌های مردگان را می‌گیرد، تبدیل به جهنم می‌کند و خدای مرگ را به کام مرگ می‌فرستد، حالا دیگر خیلی تغییر کرده است و تک‌تک رفتارهایش را در بازی براساس این که چه تاثیری روی پسرش می‌گذارد، انجام می‌دهد و خیلی بیشتر از خودش به فکر فرزندش است و حتی در بازی می‌بینیم که گاها کریتوس خشم خود را در مقابل فرزندش کنترل می‌کند و بیش از آن که به فکر خود باشد به فکر پسرش است. رابطهٔ بین کریتوس و فرزندش در عنوان God of War یکی از برترین روابطی است که تاکنون بین دو شخصیت در تاریخ بازی‌های رایانه‌‌ای دیده‌‌ایم و این طور بگویم که حتی «تک‌تک» دیالوگ‌ها و کلماتی که در بازی از زبان این دو نفر می‌شنوید، کاملا حساب‌شده است و همین کلمات و دیالوگ‌ها در طول بازی آرام‌آرام شخصیت تقریبا جدید کریتوس و فرزندش را برای ما آشکار می‌سازد و شاهد یک رابطه‌ی پدر و پسری فوق‌العاده عمیق و واقعی در این شاهکار هستیم که به خوبی داستان بازی را شکل می‌دهد. شاید باید گفت شبیه به نوع رابطه‌‌ای که در لست او آس بین جوئل و الی دیده بودیم، منتها از نوع جنگ‌جویانه و خشن‌ترش و بهتر بگویم از نوع «کریتوسی‌اش!». این که کریتوس مدام به فکر این است که چه تاثیری بر روی پسرش دارد، داستان بسیار عمیق‌تری را نسبت به قبل و شخصیت یک بعدی و تمام خشن و بی‌فکر و مجنون کریتوس رقم می‌زند. کریتوس مدام سعی بر این دارد که تعادل رفتاری خود را بین فرزندش و دیگر شخصیت‌ها حفظ کند و جز در مبارزات با هیولاها، آن وجههٔ مجنون و آن ماشین سلاخی را نشان فرزندش ندهد.

۱ – مرگ سارا در The Last of Us

هیچ‌وقت در این ۳ دهه بازی کردنم، صحنه‌ای مثل مرگ سارا در آغوش جوئل مرا تکان نداده و احساسی نکرده بود. در این لحظه من واقعا به شدت بغض کردم و گریه‌ام گرفت و نمی‌توانستم خودم را نگه دارم. جوری که جوئل به سارا نگاه می‌کرد و ملتمسانه می‌خواست او نمیرد، قلب سنگ را آب می‌کرد. واقعا ناتی‌داگ در این صحنه نبوغ را نشان داد و بازیگری بی‌نظیر تروی بیکر هم واقعا شاهکاری را در این صحنه رقم زد. The Last of Us و نسخه‌ی دومش پر بودند از احساس و صحنه‌های احساسی زیبا، تلخ و نفس‌گیر، اما خب این یک صحنه در کل دو بازی تک بود و همان ابتدای بازی نشان داد که قرار است با چه عنوان و دنیای تلخ و بی‌رحمی روبه‌رو شویم. واقعا می‌شود گفت این صحنه در کل تاریخ بازی‌‌های ویدئویی، احساسی‌ترین و تلخ‌ترین است. چه چیزی از جان دادن یک دختر بدون مادر نوجوان در آغوش پدرش که هیچ‌کس را غیر از او ندارد، دردناک‌تر و احساسی‌تر و تلخ‌تر است؟ The Last of Us و نسخه‌ی دومش، واقعا آینه‌ی تمام‌نمای تلخی و احساس و مظهر قدرت داستان‌پردازی و قدرت شخصیت‌ها هستند. مفهوم ترکیب سرگرمی، درام، غم، ترس، مرگ و البته در راس آن‌ها عشق. عشقی که به طرزی فوق‌العاده با غم و اندوه ترکیب شده است و این اندوه، یک لایه‌ی خاکستری محزون را بر روی تمام دنیای بازی و داستان آن کشیده است. حتی مفهوم غم و اندوه نیز در این بازی به شکلی خاص و استادانه در دل داستان بازی و وقایع آن جای گرفته است و گاهی خواندن یک خط از دیالوگ‌های بازی و یا نگاه به چهره‌ی یکی از شخصیت‌های آن، خودش به اندازه‌ی سال‌ها غم و حزن و اندوه را در دل بازی‌باز تداعی می‌کند که این بازی کردن با احساسات، کاری نیست که از هر بازی‌ساز و هر داستانی ساخته باشد.


برای شما احساسی‌ترین لحظات بازی‌ها کدامند؟ در کامنت‌ها برای ما بنویسید.

محمد کرامت‌ فر-amirhosein-Commander shepardآرینKinorasasaAmirtheGRBPlayStation Studios PS5kanamemeysambهادی صفاییDIOسعید آقاباباییMeMoDaenerys TargaryenDk-_-ManXbox one s pro gamer@alistarInsideNightFuryکسری نراقی
برچسب‌ها: ، ،

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

  • Cheguevaraa گفت:

    یادی کنیم از. لحظه مرگ دومنیک در gears of war 3 که واقعا بغض کردم خیلی زیبا،حماسی و ناراحت کننده بود
    یادش بخیر سریه gears of war در اوج خودش بود :yes:

  • اسپویل مس افکت دو و بلک فلگ و اوری
    .
    .
    تو مرحله ی آخر مس افکت دو همه چیز خیلی پشت سر هم اتفاق می‌افته و فرصت احساساتی شدن رو نمی‌ده
    چون تا یکی از رفقا میمیره سریع یه اتفاقی می‌افته ریتم بازی تند میشه
    من خودم در حین بازی کردن احساساتی نشده بودم و بیشتر هیجان زده شده بودم
    ولی بعد از اینکه تموم شد مرحله یاد نحوه و دلیل مرگشون ( مدیریت غلط من ) افتادم و واقعا اشکم در اومد
    .
    مرحله ی پایانی بلک فلگ هم که شاهکار بود اصلا قابل گفتن نیست اون کشتی رانی شگفت انگیز به سمت افق
    و حتی قبل ترش مرگ کید که واقعا شخصیت عالی ای بود
    .
    اوری هم که نگم انقدر زیبا و هنرمندانست نمیشه یه لحظه رو انتخاب کرد
    مرگ پدر خونده ی اوری تو پرولوگ قسمت یک اشکم رو در آورد
    کلا پرولوگ قسمت یک اشکم رو در آورد⁦:-D⁩
    جلوتر وقتی اون سیاهه گوی رو برداشت و برد برای زنده کردن پدرخوانده ی اوری
    بعد تر وقتی پدرخونده ی اوری برای نجات جون اوری خودشو به خطر انداخت
    وقتی فهمیدیم جغد چرا میخواست جلوی اوری رو بگیره
    وقتی تو قسمت آپشنال اوری یک اتفاقاتی که برای پدرخوانده ی اوری افتاده رو فهمیدیم و محلی که اون ازش اومده
    وقتی پرولوگ قسمت دو فهمیدیم چه اتفاق وحشتناکی برای کو افتاده
    وقتی فهمیدیم چرا اون جغد قسمت دو اینطوریه
    وقتی اوری خودشو برای زندگی دوستش قربانی کرد ( تقریبا )
    وقتی دوستی کو و اوری رو می‌دیدیم
    وووو
    صحنه ی احساسی تو بازی ها زیاد دارم ولی الان فقط اینها یادم بود
    ممنون از آقا سعید آقابابایی
    اگه میشه اول مقاله بنویسید چه بازی هایی اسپویل میشن که اگه کسی بازی نکرده بود نیاد تو پست

    • اسپویل لست دو
      .
      .
      بنظرم لحظه ی مرگ جوئل احساسی نبود و بیشتر شوکه کننده بود
      خیلی یهو اتفاق افتاد
      بیشتر از مرگ جوئل بعد از مرگش جایی که الی برمیگرده به جکسون و سر قبل جوئل و احساس گناهی که می‌کنه احساسی بود

      • Clara گفت:

        دقیقا چیزی که لست او آس پارت ۲ بهش میخواست برسه دقیقا همین بود که این بازی خود واقعیته سر مرگ جول نه موسیقی خاصی پخش میشه نه احساس خاصی جول یک انسان عادی بود و مث یک انسان عادی مث همه آدمایی که تو لست او آس کشتیم کشته شد انقدر که این بازی معیار ها رو بعد خود ش تغییر داد تا سال ها چیزی نمیتونه تغییر بده

        • دقیقا همینه
          اون مرگ مثل تمام کسایی بود که تو طول داستان کشتیم
          مرگش یه چیز عادی بود مثل تمام آدم های دیگه
          ولی بعدش میبینیم که درسته که جوئل یه انسان عادی بود
          ولی برای الی خیلی بیشتر از یه انسان عادی بوده و براش مثل پدر بوده
          این خیلی عجیب و جالبه

          • Ozhan گفت:

            واس کسایی که عاشق لست۱ بودن مرگ جول هم شوکه کننده بود هم احساسی
            من نمیدونستم گریه کنم یا شوکه شم

            • موافق نیستم
              وقتی اون اتفاق افتاد با وجود علاقم به جوئل تنها واکنشم این بود
              What the hell ؟؟؟؟؟

              • AmirtheGRB گفت:

                اتفاقا مرگ جول تاثیرگزار بود. بنظرم مرگ سارا WTF بود. کل شخصیت پردازیش ۱۰ دقیقه بود و خیلی هم کوتاه بود فک کنم ۳۰ ثانیه شد کلا

                • اینکه مرگ سارا تقصیر جوئل بود تاثیر گذار بود
                  اگه جوئل اونطوری نمیچرخید شاید سارا نمیمرد
                  از او بدتر احساس گناه جوئل بعد مرگ ساراست و گریه هاش وقتی سارا تو بقلشه

                • AmirtheGRB گفت:

                  ببین فرصت نمیشه آدم احساساتش بروز کنه. دقت کن اگر کارگردان بخواد مرگ سارا احساس غم رو تو گیمر ایجاد کنه دقیقا بعد از اون اتفاق انفجار اطلاعات نمیکنه تو تیتراژ و بجاش سکانس برای فکر کردن و غرق شدن او اون اتفاق میده‌ . مرگ سارا شوکه نه غم. من مطمئنم اون بار دومه بازیه که شخصیتا پردازش شده و اطلاعات جدیدی تو ذهن وارد نمیشه و اون موقعس که همه میگن مرگ سارا اشک مارو دراورد و اونه که تو ذهن همه مونده

                • درسته
                  ولی من اصلا برای مرگ جوئل احساساتی نشدم
                  نمیدونم چرا ولی فقط شوکه شدم که چی شد؟؟؟؟؟
                  الان یکی از محبوب ترین کارکترا با چوب گلف مرد⁦:-|⁩؟
                  خیلی عجیب بود اون سکانس

          • noobmaster69 گفت:

            درود
            درسته دوست عزیز نظر منم همینه، مرگ جوئل (یا برا من حتی سارا) غم انگیز نبود بدتر از همه جای خالی بود که بعدش به وجود میاد من شاید اغراق کنم بگم فلان بازی اشکمو در اورد ولی اخر لست دو به خاطر علاقه زیادی که به جوئل داشتم با بغضش منم بغضم گرفت و با فکر کردن به اینکه این آخرین باریه که میبینمش واقعا گریه م گرفت و حالم بد شد

      • ultrasahand گفت:

        باز خوبه شوکه شدی! من قبل اینکه بازی ریلیز بشه اسپویل شدم. :pissedoff:

    • واکینگ دد سیزن یک و دو رو نگم دیگه….
      از درون پوکیدم⁦:-|⁩

    • نامردا نصف کامنت برای اوری بود لستو ول کنید اوری رو بچسبید⁦:-D⁩

  • Clara گفت:

    فقط چندتا مثال من بزنم خارج از مواردی که تو لیست بود قاعدتاً پر اسپویل ه کامنت دیگه مث خود مقاله… حواستون باشه :
    ۱- پایان چپتر ۶ رد دد ریدمپشن ۲ و اون بخشی که آرتور با راهبه در مورد گذشته ش صحبت میکنه
    ۲- پیدا کردن شاون تو Heavy Rain در صورتی که ایدن فرض میکرد فقط چند ثانیه فرصت داره تا فرزندش رو ببینه و بعد به خاطر سم به دیار مرگ میره
    ۳- کلا Beyond Two Souls تک تک مراحلش از به دنیا آوردن بچه تیوز دی تو مرحله Homeless تا انتخاب نهایی بازی بین زندگی فانی و جاودانه و اون بخشی که هویت Aiden مشخص میشد
    ۴- پایان بی نظیر واکینگ دد تل تیل گیمز که هر دو پایانش تیر خلاصی بود به پیکر گیمر
    ۵- انتخاب بین Arcadia Bay و Chloe تو لایف ایز استرنج فصل اول… و سرگذشت ریچل تو DLC بازی
    ۶- مرگ شاون تو اپیزود آخر لایف ایز استرنج ۲ که مسبب ش خود برادر کوچکتر ش میشد
    ۷- اون صحنه صحبت های الی و جول تو لست او آس که الی میگفت من همه عزیزانم رو از دست دادم و جول با سنگدلی تموم جواب ش رو داد
    ۸- مرگ دام تو گیرز ۲
    ۹- پیدا کردن سریلیا تو ویچر ۳ بعد اون همه مدت و رسیدن پدر و دختر به هم دیگه
    ۱۰- جایی که کارا تو دیترویت هویت واقعی آلیس رو فهمید
    ۱۱- پایان بندی گوست آو سوشیما کلا
    ۱۲- ریختن خاکستر فی انتهای گاد آو وار
    ۱۳- ملاقات اتزیو و الطایر تو اسسینز کرید رولیشنز
    ۱۴- مبارزه با باس تو انتهای متال گیر ۳
    ۱۵- برگشت جوزف کپلی به خونه تو رزیستنس ۳ و…..

  • Zireael گفت:

    سلام آقا سعید، خسته نباشید، خیلی عالی بود مقاله. سری دلست لحظه های نابی داره مخصوصا مرگ سارا.

    اسپویل حتی برای شما سعید جان اگه بازی نکردی :

    خدایی جای مرگ آرتور و جان تو سری ردد خیلی خالیه

    لحظه پیدا کردن سیری در جزیره ایل آف میسس و حتی پایان های بازی مخصوصا پایان مرگ سیری و پرنسس شدنش چون از تو جدا میشه، لحظه مرگ وزمییر در نبرد کرمورن

    پایان فوق حماسی متالگیر ۳ و مرگ باس به دست اسنیک

    گرفتار شدن سارا کریگان در میان زرگ ها و تبدیل به ملکه زرگ ها به دست اورمایند و غم و اندوه جیم

    پایان بایوشاک اینفینیت و وقتی بوکر فهمید الیزابت دختر خودشه و پرافیت خودشه

    البته اینها بخشی اند و لحظه های حماسی و احساسی نسبت به خود شخص هست. برای من بالا از مرگ آرتور دردی وجود ندارد، خیلی دردناک بود. تمام زندگیشو برای داچ و گروه گذاشت و از عشقش مری گذشت تا گروه رو به موفقیت برسونه ولی امان از موش کثیفی به اسم مایکا……

  • AMR-8780-SS گفت:

    مرگ soap کو؟
    آرتور چی؟
    گوست؟
    ویچر؟
    بنظرم اینا مستحق بودن تو لیست باشن؟

  • مرگ شخصیت جوئل و آرتور مورگان و soap (در کال آف دیوتی مدرن وارفار) برام از همه دردناک تر بود 😥 😥 😥

  • فاینال رو که برای ما اسپویل کردی آقای بابایی. اون خطر اسپویل ریز آخه چیه 😐
    بازی ای که بیشترین صحنه احساسی رو برای من داشت لست ۱ و بیاند دو سول بود عجیبه تو لیست نیست

  • AmirtheGRB گفت:

    درود برشما جناب آقابابایی. تشکر بابت مقاله
    اسپویل red dead 2 . spec ops the line. life is strange
    من کلا سخت ناراحت میشم و یا اصلا نمیشم دراین حد که افتتاحیه تلو۱ اینجوری بودم خب مرد دیگه مرد. کی هست این اصلا؟! ولی تاجایی که یادمه سه بار خیلی احساساتی شدم. اول لحظه ای که توی spec ops the line چند ده نفر رو با فسفر سفید سوزونیم و بعدا فهمیدیم مردم عادی بودن دومی هم مرحله خواستگاری جان از ابیگل خیلی احساس عجیبی بمن دست داد تا جایی که فکر کنم ۱۰ دقیقه درحال پیدا کردن پوز و بکگراند مناسب بره عکسمون بودم. جزو معدود لحظاتی بود توی مدیوم های داستان محور که حس کردم من برای یه شخصیت مجازی ارزش قائلم و واقعا به احساساتش اهمیت میدم. سومی هم لحظه انتخاب بین مردم و کلویی آخر LIS که قشنگ از خجالت انسانیت دراومدم و کلویی رو انتخاب کردم

  • Ahmad1995 گفت:

    مرگ Kaileena در بازی Prince of Persia Warrior within خیلی غم انگیز بود.

    • Zireael گفت:

      سلام . عزیز پایان بد بازی رو دیدی . یادته یه مکان هایی بود که اون طلسم رو سینتو میزاشتی توش و آپگرید میشد و خون پرینس بیشتر میشد ؟ اگه همه اون هارو پیدا میکردی و خونتو کامل پر میکردی در پایان یه شمشیر آبی بازی بهت میده و با اون پایان خوب بازی آزاد میشه .

      اسپویل :

      در حقیقت در پایان خوب بازی باید داهاکا رو بکشی و با کلینا سورا بر کشتی از جزیره میری و سکانس زیبایی رو هم خواهی دید 😀 :laugh:

      • Ahmad1995 گفت:

        آره داداش یبار سال ۸۳ بود بازی کردم که خیلی رو روح و روانم تاثیر گذاشته بود و بار بعد سال ۸۸ بود که تونستم شمشر آب رو بگیرم و داهاکا رو بکشم و اون سکانس آخر با امپرس تو کشتی خیلی زیبا بود.

  • Kena گفت:

    در کل لست اف اس غم انگیز ترین سکانس هارو داشت چون یک بازی متفاوت و ضد کلیشه ای و با روایت بسیار متفاوتی در ژانر و سبکش بود،در کنار اینا رزیدنت اویل شیش کمپین کریس و پیرز و مرگ و ویروسی شدن پیرز شوک آور ترین سکانس آخر بازی بود

  • Valhalla گفت:

    قطعا بیاد ماندنی ترین بازی از سری cod همون مرحله است که با ماکاروف رفتیم ترور
    وهمینطور اسپیس د لاین یه مرحله ش هیچوقت یادم نمیره
    یه صحنه سه چهار نفر با زبون فارسی میگن ما امریکایی هستیم
    واون لحظه باید به قتل برسونیشون

  • این مورد ها هم به نظرم از قلم جا افتاده
    اسپویل
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    مرگ دام توی بازی Gears of War 3
    پایان گیرز ۵ که میتونی از بین پسر مارکوس و دوستت یکی نجات بدی
    مرگ جان مارستون توی رد دد ۱
    مرگ غم انگیز آرتور توی رد دد ۲ اسم بازی ها با خودشه رستگاری سرخ پوست مرده یعنی همه شخصیت های اصلی میمیرن

  • صحنه ی مرگ (Scorpion (Hanzo واقعا برا من خیلی بد بود :brokenheart:
    مرگ Lee تو the walking dead خیلی وحشتناک بود :brokenheart:
    مرگ vezemir تو ویچر ۳ خیلی دردناک بود :brokenheart:
    مرگ Ghost و Roach دیوونه کننده بود :brokenheart:

  • CARNAGE گفت:

    تنها لحظه ای که اشک من درومد، آخر فصل اول بازی واکینگ دد بود وقتی که lee مرد و کلمنتاین تنها شد…
    برام عجیبه که تو این لیست نیست! کلمنتاین اون سال جایزه بهترین شخصیت بازی گرفت

  • من هیچ کدوم از موردارو نخوندم اصلا ترسیدم بخونم یه دفعه اسپویل بشم فقط چشمم خورد به همون شماره ۱۰ قلبم درد گرفت این heavy rain منو نابود کرد

  • درود و سپاس آقای بابایی بابت این مقاله به نظر شخصه همه این لحظه ها واقعا احساسی و دردناک بود البته جا داره به مرگ پدر و برادران اتزیو جلوی چشمانش نیز اشاره کنیم.

  • god of left گفت:

    آقا سعید شما چند بار لست رو اسپویل کرده ای ! عجب گرفتاری شدیم یه زمانی که اینترنت نبود gta sa و اویل ۴ میزدیم تازه سال ها بازی میکردیم !! آخرشم خودمون میفهمیدیم چی میشه. این ظهور و گسترش اینترنت باعث شده هرررر گیمی با جزییاتش برای هر کسی اسپویل بشه اه اه

  • Johan Liebert گفت:

    برای من خطر اسپویل brothers و halo reach و black flag
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ۱٫با اختلاف خیلی زیاد مرگ یکی از برادرا تو برادرز که واقعا ناراحت شدم
    ۲٫پایان هیلو ریچ
    ۳٫پایان بلک فلگ و صحنه ادوارد و دخترش

  • Johan Liebert گفت:

    ۱٫یکی از صحنه های دردناک brothers که با اختلاف برام بهترین صحنه بود
    ۲٫پایان هیلو ریچ
    ۳٫پایان بلک فلگ

  • Farid گفت:

    اسپویل سه گانه mwو مافیا ۱

    مرگ ghost و soap تو سری کود هم واقعا غم انگیز بود با اینکه سنی نداشتم یه بغضی گلومو فشار میداد انگار برادرم داشت میمرد
    یه مطلبی هم در مورد مافیا نوشتم خوندنش خالی از لطف نیست
    همه چیز از یک شب شروع شد شبی که به خوبی از آن یاد نمی کند ولی خب این سرنوشت است سرنوشتی که گرچه ما با او کاری نداریم ولی او سایه اش را از روی سر ما کم نمی کند
    سال ۱۹۳۰: یک مرد با سیگاری در دست و کتی سیاه و کلاهی که مارا یاد آن دهه ها می اندازد نگاهی به سر و صورت تاکسی خود می اندازد و مشغول سیگار کشیدن می شود در این لحظه ما نمی دانیم که او کیست و چطور میخواهد در گوشه ای از قلب ما رخنه کند
    ناگهان صدای مهیبی به گوش می رسد دو نفر به سمت او می آیند یکی از آنها اسلحه را به سمت او می گیرد و از او میخواهد آنها را فراری دهد آن مرد با دستانی لرزان و چهره ای متعجب خودرو را روشن کرده و به خوبی هر چه تمام تر آن هارا فراری می دهد
    Faster faster!!!
    ما شاهد پیشرفت او بودیم از زمانی که یک راننده تاکسی ساده بود تا وقتی که تبدیل به گنگستری خفن شد(حاجی گنگش بالاس)
    ما با او زندگی کردیم کسی که با زندگی اش همراه شدیم تا بدانیم که کیست و برای چه جلوی کار آگاهی به نام نورمن نشسته است و از او چه میخواهد
    ما با او همراه شدیم تا رییس یکی از بزرگترین باند های مافیا یعنی مورلو را به خاک سیاه بنشانیم
    وقتی که اکیپ جذابمان تکمیل شد sam و pauli و tommy
    وقتی که به خود میبالیدیم که چه رفیق هایی داریم به این سه نفر عشق میورزیدیم اما طولی نکشید که این گروه منحل شد گروهی که تشکیل شده بود از شخصی جدی ولی دوست داشتنی به نام سم شخصی شوخ طب به نام پائولی و در آخر یک فرد که نمی توان وصفش کرد به نام توماس آنجلو
    همه چیز با خیانت این دو شروع شد خیانتی که از نظر خود آنها لازم بود و هیچ معنی بدی نداشت ولی این وسط یک sam متعصب و جدی وجود داشت او حاضر نبود به هیچ دلیلی به سالیاری خیانت کند
    تا اینکه روز از روز ها که تامی برای سرزدن به پائولی رفته بود او را نقش بر زمین دید در این لحظه تمام خاطرات او از جلوی چشمانمان رد شد مرحله مزرعه ی خونین را یادتان هست؟
    There is dead
    What what about
    همین what گفتن های او خنده بر لبان ما می آورد شوخی های او چهره جذاب او که با اینکه اگر الان نگاه کنید خنده دار باشد ولی آن زمان به خوبی شوخ طبع بودن او را به ما نشان میداد
    طولی نکشید که sam هم به دست پائولی قصه ما به کام مرگ کشیده شد با اینکه میدانستیم او چه کار هایی کرده ولی باز هم از مرگ او ناراحت میشدیم ناراحت از مرگ او ناراحت از مرگ پائولی نارحت از نابود شدن این گروه جذابمان گروهی که…
    اما همیشه بد تر از این هم میتواند باشد
    بعد از نابود شدن دار و دسته سالیاری تامی را در حال آب دادن به گل های حیاط خانه اش میبینیم چهره پیر و فرسوده او باز هم جذاب است
    یک خودرو جلوی خانه او می ایستد دو نفر از آن پیاده می شوند به نظر تامی آشنا نیستند یکی از آنها می گوید
    Mr. Angelo?
    Yes?
    Mr saliari hes regard
    سلاح لوپارا خود را در آورد و با یک شلیک تامی را نمی زند بلکه قلب مارا مورد اصابت قرار می دهد
    بد ترین لحظه ای که یک گیمر می تواند تحمل کند
    مرد رویاهایمان رفیق دوست داشتنی مان…..
    حال وقت شنیدن تفکرات یک مرد با چشمانی اشک بار است :
    در زندگی باید معیار هایی داشته باشید
    کسی که تلاش نمیکند هیچ چیز به دست نمی آورد و کسی هم که تلاش میکند میتواند خیلی چیز هارا به دست آورد
    در زندگی همیشه باید بالانس را رعایت کنید)
    بازی مافیا ۱ که اون موقع با ما بازی کرد وقتی فکر میکردیم ما داریم اون رو بازی میکنیم
    یکی از بهترین داستان ها در نوع خودش
    یکی از بهترین گرافیک ها در زمان خودش
    عشق و نفرت و انتقام و همه چی تو این بازی پیدا می شد
    اگه اطلاعات غلطی داشت بزارید به حساب اینکه خیلی وقت پیش بازی کردم
    ممنون از آقا سعید بابت مطلبتون بعضی هاش رو نخوندم چون حاوی اسپویل بود خودتونم گفته بودین
    از نظر داستانی شاهکار the last of us رو هم بازی کنید به خاطر تعصب و این چیزا خودتونو محرو نکنید یکی از بهترین داستان ها رو داره عشق پدر و دختری

    • Omidsoltani7 گفت:

      خب به نظرم هر چقدر ناتی‌داگ توی لست یک و مرگ سارا خواستش که گیمر خون گریه کنه توی لست دو و مرگ جوئل فقط و فقط میخواد شوکه بشی اونقدر جا بخوری که بلند بلند ۱۰۰ بار بگی یعنی چی!!!!
      حتی اگه دقت کنید زمانی که ابی با شات‌گان پای جوئلو نشونه میگیره دوربین جا میمونه و هیچ موزیکی پخش نمیشه و همه چیز مستند وار نشون داده میشه…
      لوکیشن مرگ جوئل بی‌نهایت سردو بی‌روحه..
      اصلا تیم سازنده میخواد بگه هیچ‌کسی یا هیچ‌چیزی توو اون لحظه نمیتونه به داد جوئل برسه…حتی تامی حتی الی
      خدا رو شکر مثل ۹۹٪ فیلما و بازیها هم به صورت احمقانه جوئل نجات پیدا نمیکنه…
      از نظر احساساتی شدن انصافا مرگ سارا بی رقیبه اما از نظر شوکه شدن و افتادن فشار در کنار نفرت مرگ جوئل
      کسی با مرگ سارا از بازی توو اون لحظه بیرون نرفت اما با مرگ جوئل نصف کسایی که میشناسم طاقت نیووردن و فقط اومدن از بازی بیرون چون احساس لمسی و‌بی‌حسی بهشون دست داد…مثل خود من.

    • Dk-_-Man گفت:

      اول از همه تشکر فراوان از آقا سعید بابت مقاله فوق العادشون و کامنت بسیار زیبای فرید جان فقط باید بگم که گوست نکرد فرید فقط سوپ مرد

    • Mohsenj74 گفت:

      واقعا کامنت زیبایی گذاشتی دمت گرم :rose:

      • Farid گفت:

        ممنون
        یادش بخیر تاثیر گزاری ای که داستان مافیا۱ داشت تو بازیای دیگه به سختی پیدا میشه
        تا چن روز تو شوک مرگ توماس بودم انگار بهترین رفیقمو از دست داده بودم واقعا اون دوران هیچ وقت فراموش نمیشه

    • لعنتی چرا یادم آوردی اون روز رو
      آخرین کلمات تامی:قانون اون چیزی نیست که روی کاغذ می‌نویسن……….

  • Neil_druckman گفت:

    اقا سعید از این دست مقاله ها میخوایم خسته نباشید اشک ما رو هم در اوردید 😥 :heart:
    بنظرم مرگ هنری و سم در دلست ۱ باید تو لیست میبود کلن واسه من اگر بخوام لیست کنم:
    ۱:مرگ سارا تو دلست۱
    ۲:مرگ جول
    ۳:پایان دلست ۲
    ۴:مرگ هنری و سم تو دلست ۱
    ۵:لحظه ای که گرالت سیری رو بغل میکنه و فکر میکنه مرده
    ۶:مرگ جان مارستون

  • اقا اگه گفتین جا کی خیلی خالیه
    مرگ آرتور تو ردد۲

  • Ozhan گفت:

    کاش یه اسمی از هیلو ریچ هم میبردید
    اون بازی جوری منو تکون داد که پایان لست۲ تکون داد
    شماره اول لیست هم که حجت رو تمام کرده و واقعا غم انگیزترین صحنه کل تاریخ ویدیو گیمه
    این حرفم رو کسایی که خودشون پدرن کامل درک میکنن…

  • خطر اسپویل شدید
    حقیقت برای من شاید حتی سخت ترین لحظه زندگیم لحظه مرگ آرتور مورگان تو رددد ۲ بود هنوز که هنوز جیگرم خونه موقع نوشتن این کامنت واقعا اشک نمیزاره که بخوام بنویسم اما واقعا مرگ آرتور ( توجه کنید روی های هانر) بسیاررررررررررر برای من احساسی و سنگین بود غروب و رستگاری یک مرد که تصمیم گرفته خوب باشه و به چیزی که مهمه وفادار باشه فوق العادهههههه برای من تاثیر گذار بود و آخرین سوارکاری آرتور کاری با من کرد که تا آخر عمرم نمیتونم اون لحظه و نگاه غم انگیز آرتور موقع سوار شدنش روی اسب و وقتی کلاه رو سرش گذاشت با شروع اون موسیقییییی فوق العاده اش واقعا شاهکار بود هر جور حساب میکنم بعد مرگ پدرم سخت ترینننن لحظه زندگی من مرگ آرتور مورگان بود این شخصیت فوق العاده بود کاری با من کرده و در جایی از قلب من رفته که هرگزززززززز نمیزارم کسی جای اون رو بگیره تنها نکته دلگرم کننده این بود که در حال انجام کاری که فکر میکرد درسته جونش رو گذاشت و برای داچ یا هر فرد دیگه ای نمرد و این نکته خیلی مهمه آرتور میتونه خیلی از خود ماها باشیم آرتور به من یاد داد که هیچ وقت برای خوب بودن دیر نیست و ارزش خوب بودن قابل تعیین کردن نیست و اطاعت کورکورانه وقتی مطمئنی چیزی غلطه منجر به نابودی و درنهایت به من یاد داد که “there ain’t no shame in looking for a better world”بعضی شبا با خودم فکر میکنم چی میشد اگر آرتور سل نمیگرفت چی میشد اگر داچ درست رو از غلط تشخیص میداد و …. ولی الان هیچکدومو اینا فرق نمیکنه اون پایان لعنتی تا آخر عمرم منو عذاب خواهد داد و واقعا باعث شد من سعی کنم خودمو جای آرتور بزارم و بدترین نکته مرگش این بود که آرتور بهترین انسان بود در بین اطرافیانش و بیشتر از همه لایق زندگی بود و این درآوره … خوب بسه دیگه برام دستمال بیارم یه بسته اشکاموو پاک کنم :laugh: :laugh: ازتون خواهش میکنم حتی یه بارم که شده رددد ۲ رو بازی کنید واقعاااااا برترین بازی تاریخ ( حداقل از نظر شخصیت پردازی) هستش و هرگز خودتون رو محروم نکنید بهتون قول میدم که باعث میشه تو زندگی واقعی تون هم سعی کنید آدم بهتری باشید و دنبال کمک کردن به دیگران برید و در نهایت یه تیکه آهنگ بود تو بازی که خیلی لایق آرتور بود : “you did your best,you tried your worest, now it is time to rest now it’s time to rest” هیییی RIP arthur morgan the best man i know who redempted and not died a good man but the best man :heart: :brokenheart: :rose:

    • SiRSiNa گفت:

      داداش منم مرگ آرتور واسم خیلی سخت بود ولی تو دیگه نوبری
      من هر دفعه ردد رو تموم کردم (سه دفعه) تا ۳ ساعت حالم بد بوده ، دفعه اول که دیگه خیلی گریه کردم ولی شما دیگه…
      :rose: خدا پدرتونو بیامرزه

      • قربونت برادر آره واقعا تاثیر شدیدی که ردد گذاشت رو من خیلی بود با این که سنی هم ندارم واقعا ۱۷ سالمه ولی خوب واقعا سخته برام درمورد آرتور صحبت کردن طوری که واقعا نمیتونم جلوی اشکم رو بگیرم

        • SiRSiNa گفت:

          داداش یه جوری گفتی سنی ندارم ، من آب شدم رفتم تو زمین (منم ۱۷ سالمه)
          اما راستش اونقده دیگه حساس نیستم سر آرتور ، حالا باز هرکسی یه جوری ارتباط برقرار میکنه
          اما من مرگ بابابزرگم تو بچگیم خودش اونقد تراژدی بود که هر مرگی تحت تاثیر قرارم نمیده (چون وحشتناک منو دوست داشت(چون اولین نوه پسر بودم) و وقتی اونجا بودم یهو چشاشو بست اصلا نابودکننده بود اون صحنه)

        • فقط میتونم یه چیز بگم
          سن یه عدده
          همین

  • Holy link گفت:

    اسپویل
    .
    .
    .
    .
    .
    اولین باری که برای یه بازی گریه کردم اونجایی بود که آگرو تو شادو آف کلوسوس از پل میوفته پایین و اونجا فک میکنیم مرده

  • با تشکر بابت این مقاله پایان بندی مس افکت ۳هم خیلی ناراحت کننده بود خصوص اگه از نسخه اول کسی مس افکت بازی کرده باشه

  • mm_44 گفت:

    اسپویل

    این دوتا صحنه اشک منو دراوردن
    لحظه ی ای که ارتور داشت برای اخرین بار به کمپ برمیگشت و اهنگ فوق العاده ی thats the way it is رو پخش میکرد بعد اگه شرافتت بالا باشه ارتور حرفای اطرافیان رو یادش میاد که بهش میگفتن تو ادم خوبی هستی و ……
    صحنه ی مرگ ارتور زیر طلوع خورشید رو هم که اینقدر گریه کردم رفتم تو اتاق درم بستم که کسی منو تو اون وضعیت نبینه
    دومین صحنه هم که اشک منو دراورد مرگ سارا تو لست ۱ بود که واقعا غم انگیز بود جون دادن دختر بیگناه و مظلوم تو اغوش پدر اصلا مگه میشه کسی با این صحنه گریه اش درنیاد یا احساساتی نشه

    بقیه صحنه ها هم بودن که گریه نکردم ولی خیلی احساساتی شدم سرشون
    مرگ اریث که واقعا شوکه کننده بود
    مرگ وزمیر یا پایانی که سیری تو ویچر ۳ ملکه میشه و با چشمانی گریان از گرالت خداحافظی میکنه , تصور اینکه گرالت کل دنیا رو برای پیدا کردن سیری میگرده ولی در اخر هم میدونه که سخت ترین کار اینه که بزاره سیری از پیشش بره
    صحنه ی فلش بک اخر لست ۲ که جوئل به الی میگه اگه یه شانس دیگه داشتم بازم نجاتت میدادم و الی هم میگه yeah یا صحنه ای که تو لست ۱ الی داشت دیوید رو تیکه تیکه میکرد و یهو جوئل میاد از پشت میگیرش و بغلش میکنه و بهش میگه baby girl
    مرگ دام در گیرز اف وار ۳
    پایان هیلو ریچ و پایان هیلو ۴ که کورتانا میمیره ( البته دقیق نمیدونم میمیره یا نه چون هیلو ۵ رو بازی نکردم )
    کل لحظات spec ops the line مخصوصا اون صحنه ی فسفر سفید که اعصابمو خورد کرد
    مرگ lee تو بازی واکینگ دد
    پایان متال گیر سالید ۳ و زمانی که اسنیک میفهمه باس قهرمان اصلی داستان بوده و دولت امریکا با باس مثل یه اشغال رفتار کرده
    پایان شادو اف کلوسوس که واندر همه غول های سنگی رو شکست میده تا عشقشو زنده کنه ولی دراخر هم بهش نمیرسه
    یه مرگ دیگه هم بود کسی بهش اشاره نکرد اونم مرگ عمه may تو بازی اسپایدرمن بود خودم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم تو اون صحنه که پیتر باید از بین نجات دنیا یا عمه اش یکی رو انتخاب میکرد و در اخر هم تصمیم گرفت که دنیا رو نجات بده و بزاره عمه اش از پیشش بره
    مطمئنم خیلی از مرگ های دیگه بودن یکیش مرگ جان مارستون بود که خب رد دد ۱ رو بازی نکردم

    • Fight Club گفت:

      اول اینو بگم دوست عزیز… نظرت رو کامل خوندم و لدت بردم
      فقط یه نکته که خیلی ها اشتباه میکنند تو داستان بازی shadow of the colossus اینه که فکر میکنند Agro اگه اسمشو درست گفته باشم شخصیت اصلیه بازی تو بازی دنبال نجاته اون دخترست چون عاشقشه… در صورتی این طور نیست…
      تا اونجایی که بنده یادمه از داستان چون حدودا ۱۲ سال پیش تجربش کردم این شاهکارو…
      Agro اون دختر رو یا به اشتباه میکشه یا به دستور رئییس قبلیه اعدامش میکنه… بازم میگم دقیق یادم نیست شک دارم
      خلاصه Agro تو به قتل رسیدن این دختر نقش داشته…حالا یا از سنت های قبیله متنفر بوده یا میخواسته کفاره گناهانشو بده
      تصمیم میگیره جسد دختره رو ببره شهر ممنوعه … دیگه بقیشم خودت میدونی
      الته یه تئوری هم اینجا هست… که میگه شاید شاید … Agro کم کم با کشتن هر غول که هر بار جلوی دختره ظاهر میشد .. کم کم بهش علاقه پیدا کرده با دیدن زیبایی و معصومیت دختره

      • mm_44 گفت:

        خوشحالم که خوشت اومد دوست عزیز
        درمورد شادو اف کلوسوس هم خب درسته هیچ وقت رابطه ی بین واندر و مونو مشخص نشده
        اکثریت میگفتن که مونو و واندر عاشق هستن ولی در اخر بازی وقتی اسب واندر همون اگرو پیش مونو میاد مونو اونو به یاد نمیاره بالاخره اگه این دوتا عاشق معشوق بودن مونو باید اسب باوفای واندر رو بشناسه که خب اخر بازی مونو اگرو رو به یاد نمیاره
        کلا تئوری های زیادی در این رابطه هست ولی حدس میزنم که به احتمال زیاد مونو واندر رو نمیشناخته یا اگر هم میشناخته حس عاشقانه ای بهش نداشته چون اسب واندر رو به جا نیاورد
        در مورد واندر هم اینکه خیلی اصرار داشت مونو به زندگی برگرده یا واقعا عاشقش شده بود یا به قول شما تو مرگش نقش داشته و عذاب وجدان گرفته و خواسته اونو به زندگی برگردونه

  • Fight Club گفت:

    مرسی از سعید عزیز…. مثل همیشه عالی و پر محتوا و لذت بخش
    برای بنده تو گل دوران گیمیریم … یه صحنه واقعا درد اور بوده..
    تو شاهکار تکرار نشدنیه metal gear solid 4 – guns of the patriots
    تو اخر بازی وقتی دختر بچه ای به نام sunny تو جشن عروسی Meryl Silverburgh که همه خوشحالن از پایان جنگ
    از Otacon سوال میگنه (که البته Otacon رو uncle hal صدا میکنه تو بازی)
    اسنیک کی برمیگرده؟
    Otacon یه لحظه بغض و مکث میکنه و میگه اسنیک مریضه…
    در ادامه میگه .. اسنیک میخواد به یه سفر بره تا کمک کنه حالش بهتر شه..
    sunny میگه.. ما باهاش نمیریم؟
    Otacon در جوابش میگه.. نه … اون نیاز داره تنها باشه … اسنیک زندگی سختی داشته … اون نیاز داره استراحت کنه
    در این لحظه بغض Otacon میترکه و گریه میکنه..
    برای کسانی که مثل بنده با داستان فرایچر mgs زندگی کردن و با تار و پود داستان و کارکترهای بازی اشنا هستند … این صحنه واقعا درد اور هست.. چرا که دیدیم سالید اسنیک برا صلح چه درد و عذابی کشید و در اخر تنها در انتظار مرگ نشست