لطفا گول نخورید! | ۱۰ دروغ بزرگ که باعث می‌شوند ۱۰ بازی جذاب را از دست بدهید – بخش چهارم

۲۸ شهریور ۱۳۹۹ - ۰۹:۰۰

دنیای بازی ها پر است از دروغ و اراجیف و حرف های مضحک که حتی منتقدین هم دیگر زیاد می گویند چه برسد به کاربران. حرف ها و نظرات افراد افراطی که خدا نکند با یک چیزی مشکل داشته باشند و دشمن شوند، دیگر تا ابد ذهن تک بعدیشان نمی تواند غیر از آن را قبول کند. مثال بارزش هم دشمنان بی منطق و کوته فکر یوبیسافت که چون فلان بازی این شرکت زمان عرضه باگ داشته است تا ابد دیگر هر بازی این شرکت را بدون این که جلدش را از نزدیک دیده باشند می کوبند (از نظر شخصی من اصلا لیاقت بازی های این شرکت را ندارند) و ذهن افراطی و کینه ای آنها نمی تواند دیگر چیزی غیر از این را قبول کند. همه ی ما بارها از این قبیل حرف ها و دروغ ها شنیده ایم که در مجامع بازی یک کلاغ و چهل کلاغ شده اند، هر کسی هم می رسد یک چیزی می گذارد رویش و می دهد دست بعدی تا نهایتا یک دروغ بزرگ درست شود که ذره ای هم با واقعیت همخوانی ندارد و خیلی وقت ها باعث می شود بسیاری از بازیبازان سراغ برخی بازی های عالی و جذاب نروند. امروز دقیقا دست گذاشته ام روی ۱۰ تا از این دروغ های بزرگ که در مورد ۱۰ بازی جذاب و باکیفیت یک کلاغ و چهل کلاغ شده اند و آن قدر دهان به دهان چرخیده اند که باعث شده اند از فلان بازی جذاب یک هیولا خلق شود که کلا غیر قابل بازی است و خیلی ها به همین خاطر سراغش نرفته اند. البته خب این مقاله نظر بنده است و شاید برخی از شما با این لیست موافق نباشید و یا شاید فکر کنید برخی از اینها دروغ نیستند. بالاخره نظر هر کسی محترم است ولی این مقاله ی من و نظر بنده است که مطالعه می فرمایید. پس اگر تا اینجا با من همراه بوده اید از شما دعوت می کنم که در ادامه ی مطلب قسمت دوم “۱۰ دروغ بزرگ که باعث می‌شوند ۱۰ بازی فوق العاده را از دست بدهید” با من و وبسایت گیمفا همراه باشید. امیدوارم که این مطلب باعث شود که شاید به سراغ برخی از این بازی ها که به خاطر این دروغ های بزرگ از دستشان داده اید بروید و یک تجربه خوب داشته باشید.

۱۰ – Operation Flashpoint: Red River کیفیت در حد متای ۶۰ دارد

Operation Flashpoint: Red River یکی از بازی های بسیار خاص و یونیکی است که بازی کردنش کار هر کسی نیست و به همین دلیل هم خیلی ها که اصلا آن را درک نکردند امتیازات پایینی به آن اختصاص دادند در حالی که الحق کیفیت بازی خیلی بالاتر از این امتیازات بود. دلیل نمی شود که چون شما از یک سبک خوشت نمی اید در نقدت از آن کلی نمره کم نکنی. بازی باید با استانداردهای آن سبک نقد شود نه با علاقه شخص شما.  بازی نخست سری Operation Flashpoint با نام Operation Flashpoint: Dragon Rising در نسل هفتم، توانست موفق عمل کند و در زمینه بازخوردها و فروش با کسب متای ۷۷، توانست سازنده و ناشر بازی یعنی کدمسترز دوست داشتنی را مجاب نماید که نسخه بعدی آن نیز در دست ساخت قرار بگیرد و همین اتفاق نیز رخ داد، اما سرنوشت بازی دوم به آن شکلی که انتظار داشتند پیش نرفت، لااقل از نظر بازخوردها و نمرات.

در بازی این قابلیت را داشتید که بخش کمپین بازی را همراه دوستانتان به صورت کوآپ تجربه نمایید ولی اصلا قابلیت competitive multiplayer وجود نداشت که همین موضوع یکی از دلایل ضربه زننده به بازی نیز بود، اما خب این عنوان بر پایه هدف دیگری ساخته شده بود و یک بازی کواپ تاکتیکی داستانی بود، نه یک شوتر چند نفره رقابتی، ولی خب متاسفانه خیلی ها دیگر اصلا توجه نمی کنند که هدف بازی چیست بلکه انگار قانون است که تا یک شوتر اول شخص نظامی دیدند باید کلا آنلاین رقابتی باشد! به همین دلایل (و البته به خاطر برخی ضعف هایی که بازی داشت) Operation Flashpoint: Red River از لحاظ بازخوردها و امتیازات به هیچ وجه در سطح کیفیت و شبیه سازی واقعی و جذابی که از میدان نبرد انجام داده بود عمل نکرد و به خاطر خیلی خیلی خاص بودن و کاملا تاکتیکی و سخت بودن، خیلی از منتقدها اصلا آن را درست درک نکردند و نتوانست امتیازاتی که واقعا به خاطر کیفیتش شایسته کسب آن ها بود را دریافت نماید

بازی Operation Flashpoint: Red River نیز مثل نسخه اول، عنوانیست در ژانر شوتر تاکتیکی اول شخص که توسط کدمسترز ساخته شد و در سال ۲۰۱۱ و ۲ سال پس از انتشار بازی نخست توسط همین کمپانی برای پلتفرم های پلی استیشن ۳، ایکس باکس ۳۶۰ و رایانه های شخصی منتشر گزدید. شما باید در بازی شخصیت خود را از بین ۴ کلاس rifleman, grenadier, scout و automatic rifleman انتخاب می کردید که هر یک از این کلاس ها سلاح ها و قابلیت های مخصوص به خود را داشتند. با انجام ماموریت ها در بازی شما امتیاز تجربه کسب می کردید که از آن می توانستید برای باز کردن سلاح های جدید، تجهیزات مختلف و همینطور Perk های گوناگون استفاده نمایید.  باید بگویم اگر علاقمند به شوترهای تاکتیکی نفس گیر و بسیار واقع گرایانه مثل آرما یا گوست ریکان های قدیمی هستید، ابدا به امتیاز ۶۸ این بازی کاری نداشته باشید زیرا یکی از بهترین انتخاب های ممکن برای شما محسوب می شود.

Operation Flashpoint: Red River یکی از بازی های بسیار خاص و یونیکی است که بازی کردنش کار هر کسی نیست و به همین دلیل هم خیلی ها که اصلا آن را درک نکردند امتیازات پایینی به آن اختصاص دادند در حالی که الحق کیفیت بازی خیلی بالاتر از این امتیازات بود. دلیل نمی شود که چون شما از یک سبک خوشت نمی اید در نقدت از آن کلی نمره کم نکنی. بازی باید با استانداردهای آن سبک نقد شود نه با علاقه شخص شما.  بازی نخست سری Operation Flashpoint با نام Operation Flashpoint: Dragon Rising در نسل هفتم، توانست موفق عمل کند و در زمینه بازخوردها و فروش با کسب متای ۷۷، توانست سازنده و ناشر بازی یعنی کدمسترز دوست داشتنی را مجاب نماید که نسخه بعدی آن نیز در دست ساخت قرار بگیرد و همین اتفاق نیز رخ داد، اما سرنوشت بازی دوم به آن شکلی که انتظار داشتند پیش نرفت، لااقل از نظر بازخوردها و نمرات

در بازی این قابلیت را داشتید که بخش کمپین بازی را همراه دوستانتان به صورت کوآپ تجربه نمایید ولی اصلا قابلیت competitive multiplayer وجود نداشت که همین موضوع یکی از دلایل ضربه زننده به بازی نیز بود، اما خب این عنوان بر پایه هدف دیگری ساخته شده بود و یک بازی کواپ تاکتیکی داستانی بود، نه یک شوتر چند نفره رقابتی، ولی خب متاسفانه خیلی ها دیگر اصلا توجه نمی کنند که هدف بازی چیست بلکه انگار قانون است که تا یک شوتر اول شخص نظامی دیدند باید کلا آنلاین رقابتی باشد! به همین دلایل (و البته به خاطر برخی ضعف هایی که بازی داشت) Operation Flashpoint: Red River از لحاظ بازخوردها و امتیازات به هیچ وجه در سطح کیفیت و شبیه سازی واقعی و جذابی که از میدان نبرد انجام داده بود عمل نکرد و همان طور که در ابتدا خدمت شما عرض کردم به خاطر خیلی خیلی خاص بودن و کاملا تاکتیکی و سخت بودن، خیلی از منتقدها اصلا آن را درست درک نکردند و نتوانست امتیازاتی که واقعا به خاطر کیفیتش شایسته کسب آن ها بود را دریافت نماید و نهایتا با امتیاز متای ۶۸/۱۰۰ به کار خود پایان داد و به نوعی با بی عدالتی صنعت امروز بازی های رایانه ای روبرو شد. خلاصه که بدانید اگر دنبال یک شوتر کاملا تاکتیکی و خاص و کاملا واقعی هستید اصلا و ابدا به متای عجیب و غریب این بازی توجه نکنید و به سراغش بروید. اما اگر کال آو دیوتی می خواهید دورش را خط بکشید.

۹ – Nier چون شناخته شده نیست بازی ضعیفی است

بله درست است که از وقتی شاهکار بی بدیل Nier Automata در نسل هشتم عرضه شد و شگفت انگیز عمل کرد، توجه خیلی ها به بازی نخست این سری در نسل هفتم هم جلب شد، ولی این اصلا دلیل نمی شود که بخواهیم بگوییم چون بازی اول زیاد شناخته شده نبود پس بازی خوبی نیست و ارزش تجربه کردن ندارد. حرفی که شخصا شنیده ام برخی ها در مورد این بازی می گویند و برای همین هم آن را در این مطلب قرار دادم که بدانید بازی نخست Nier بسیار هم جذاب بود، درست است که در حد اتوماتا نبود ولی بسیار جذاب و با کیفیت و خاص بود. Nier عنوانی بود که کسی زیاد آن را نمی شناخت و با این که مانند اتوماتا خاص و عجیب و جذاب بود ولی منتقدین و بازیبازان درنسل هفتم روی خوشی به آن نشان نداده بودند، البته بنده که می دانید نقش آفرینی از زیر دستم در نمی رود و در همان نسل هفتم به طور کامل این عنوان را تجربه کردم! بازی Nier عنوانیست در ژانر اکشن نقش آفرینی که توسط استودیو Cavia ساخته شد و در سال ۲۰۱۰ توسط Square Enix برای پلتفرم های PlayStation 3 و Xbox 360 منتشر گردید. خیلی راحت باید در همین ابتدا بگویم اگر از بازی های “خاص” خوشتان می آید و یا طرفدار خیلی پر و پاقرص نقش آفرینی هستید و یا از بازی کردن و تجربه Nier Automata لذت برده اید قطعا بازی اصلی Nier نیز می تواند برایتان خوشایند بوده و ارزش آن را داشته باشد که سراغ کنسول های نسل هفتمی خود رفته و آن را تجربه نمایید و یا این که بهتر از آن صبر کنید تا ریمستر نسخه اول که قرار است منتشر شود به بازار بیاید، زیرا یک تجربه خاص و شبیه به همان تجربه Nier Automata را برایتان به همراه دارد البته اصلا نه در سطح و کیفیت Nier Automata که یک شاهکار محض است بلکه در سطح یک بازی نقش آفرینی باکیفیت، خاص، متفاوت و جذاب.

بله درست است که از وقتی شاهکار بی بدیل Nier Automata در نسل هشتم عرضه شد و شگفت انگیز عمل کرد، توجه خیلی ها به بازی نخست این سری در نسل هفتم هم جلب شد، ولی این اصلا دلیل نمی شود که بخواهیم بگوییم چون بازی اول زیاد شناخته شده نبود پس بازی خوبی نیست و ارزش تجربه کردن ندارد. حرفی که شخصا شنیده ام برخی ها در مورد این بازی می گویند و برای همین هم آن را در این مطلب قرار دادم که بدانید بازی نخست Nier بسیار هم جذاب بود، درست است که در حد اتوماتا نبود ولی بسیار جذاب و با کیفیت و خاص بود. Nier عنوانی بود که کسی زیاد آن را نمی شناخت و با این که مانند اتوماتا خاص و عجیب و جذاب بود ولی منتقدین و بازیبازان درنسل هفتم روی خوشی به آن نشان نداده بودند، البته بنده که می دانید نقش آفرینی از زیر دستم در نمی رود و در همان نسل هفتم به طور کامل این عنوان را تجربه کردم!

Nier از لحاظ بازخوردها و امتیازات به هیچ وجه در سطحی که شایسته اش بود تقدیر نشد و با بی رحمی و تنگ نظری منتقدین یا به دلایلی دیگر که ما از آن خبر نداریم، نتوانست امتیازاتی که واقعا به خاطر کیفیتش شایسته کسب آن ها بود را دریافت نماید و نهایتا با امتیاز متای ۶۸/۱۰۰ به کار خود پایان داد که قطعا این متا در دنیای امروز که بازیبازها به طور عجیب و غریبی چشمشان به متا است، در فروش و موفقیت اقتصادی بازی نیز تاثیرگذار بوده و بازی Nier به نوعی با بی عدالتی و بی رحمی صنعت امروز بازی های رایانه ای روبرو شد و هرگز در حد شایستگی اش از آن تقدیر نشد. داستان این بازی هزار سال بعد از پایان پنجم عنوان Drakengard  رخ می دهد و شما را در نقش شخصیتی به نام نایر قرار می دهد که در تلاش برای یافتن دارویی برای بیماری دخترش Yonah که با نام Black Scrawl شناخته می شود است. در طول بازی، نایر با یک کتاب سخنگو که با نام Grimoire Weiss خطاب می شود و با همراهی دو شخصیت دیگر با نام های Kainé و Emil به ماجراجویی می پردازد تا بتواند درمانی برای دخترش بیاید و ماهیت وجودی موجوداتی عجیب به نام Shade که در زمین حضور دارند را نیز درک کند. کلیت داستان بازی جذابیت دارد و شاهد داستان خاص و مرموزی هستیم ولی می توانیم بگوییم روند روایت آن است که مقداری بی روح و بیشتر از حد افسرده است. البته می توان این نوع روند روایت را به حساب خاص بودن بازی گذاشت و بگوییم عنوانی که همه چیزش خاص است روند روایتش نیز خاص است ولی بالاخره این بازی در بازار بازی ها عرضه شده و منتقدین و بازیبازان آن را با دیگر بازی های هم سبکش مقایسه کرده اند و به خاطر همین بیش از حد خاص بودن خیلی ها با آن ارتباط برقرار نکرده و خوب آن را نفهمیده اند که این موضوع کاملا از امتیازات بازی مشخص است.

Nier جزو آن بازی هایی در صنعت بازی است که در زمان خودش مطابق ارزشش با آن رفتار نشد و مثل بازی هایی از قبیل okami و … هر چه که به جلوتر آمده ایم قدر و منزلت آن بیشتر شده و بیشتر آن را درک می کنند. در واقع اکنون و بعد از انتشار اتوماتا به بازی اصلی سری هم عمیق تر نگاه کرده و بیشتر به عمق آن و هدفی که دارد توجه می نمایند و شاید اگر امروز منتقدان، بازی Nier را دوباره نقد کنند شاهد امتیازات خیلی بهتری برای آن باشیم. البته چون نسخه ریمستر این بازی هم قرار است منتشر شود شاید واقعا این اتفاق بیافتد و این بار نمرات بهتری را برای این عنوان ببینیم. در هر حال یک نکته واضح است و ان هم این است که هرگز فکر نکنید که نسخه اول Nier بازی خوبی نیست و ارزش بازی کردن ندارد

موسیقی این بازی که توسط Keiichi Okabe ساخته شده بود بسیار زیبا بوده و ساندترک این عنوان بارها مورد تحسین قرار گرفت و به خاطر قطعات زیبایی که داشت مورد توجه بسیاری از دوست داران موسیقی نیز واقع شد و همان طور هم که می دانید این موضوع ادامه دار هم هست و در بازی Nier Automata نیز شاهد ساندترک شاهکاری از زیباترین قطعات موسیقی بودیم. در تک تک لحظات و صحنه های بازی شاهد موسیقی هایی بسیار زیبا هستیم که در کنار داستان بازی واقعا تطابق خوبی با هم داشته و همواره شاهد و شنوای قطعات موسیقی متناسب با حال و هوای بازی هستیم. Nier جزو آن بازی هایی در صنعت بازی است که در زمان خودش مطابق ارزشش با آن رفتار نشد و مثل بازی هایی از قبیل okami و … هر چه که به جلوتر آمده ایم قدر و منزلت آن بیشتر شده و بیشتر آن را درک می کنند. در واقع اکنون و بعد از انتشار اتوماتا به بازی اصلی سری هم عمیق تر نگاه کرده و بیشتر به عمق آن و هدفی که دارد توجه می نمایند و شاید اگر امروز منتقدان، بازی Nier را دوباره نقد کنند شاهد امتیازات خیلی بهتری برای آن باشیم. البته چون نسخه ریمستر این بازی هم قرار است منتشر شود شاید واقعا این اتفاق بیافتد و این بار نمرات بهتری را برای این عنوان ببینیم. در هر حال یک نکته واضح است و ان هم این است که هرگز فکر نکنید که نسخه اول Nier بازی خوبی نیست و ارزش بازی کردن ندارد.

۸ – Shadows of the Damned یک بازی بی کیفیت است

یکی از آن حرف هایی که حسابی کفرم را در می آورد چون ۲-۳ بار این بازی را تجربه کرده ام و واقعا باید بگویم عنوانی با کیفیت است که هیچ چیزی شبیهش وجود ندارد. صحبت از عنوان Shadows of the Damned است. یکی از خاص ترین و دیوانه وارترین عناوینی که تا امروز دیده ام.  بازی Shadows of the Damned عنوانیست در ژانر اکشن ماجرایی با رگه هایی از وحشت و بقا در قالب یک شوتر سوم شخص که توسط استودیو Grasshopper Manufacture ساخته شد و در سال ۲۰۱۱ توسط کمپانی Electronic Arts برای پلتفرم های PlayStation 3 و Xbox 360 منتشر گردید. قبل از انتشار این بازی نخستین نکته ای که در مورد بازی بسیار به چشم می آمد نام بزرگ سازندگان آن و تریلرهای جذابی بود که منتشر شده بود. در لیست سازندگان این عنوان نام استاد شینجی میکامی (پدر وحشت بقا و خالق رزیدنت اویل) به عنوان تهیه کننده، گوییجی سودا (سودا ۵۱) به عنوان نویسنده و آهنگساز افسانه ای سایلنت هیل یعنی Akira Yamaoka به چشم می خورد که هر کدام به تنهایی برای جذاب کردن یک بازی و جلب کردن توجه ها به آن کافی هستند چه برسد به این که هر ۳ با هم در یک بازی کار کنند. اتفاقا به دلیل همین نام های بزرگ هم انتظارات به حد وحشتناکی از بازی بالا رفته بود و سبب شد تا بعد از انتشار، بازی را بسیار سخت گیرانه تر از حالت معمول نقد کنند که البته حق هم داشتند زیرا از بزرگان انتظار اشتباه کمتری می رود. Shadows of the Damned از لحاظ بازخوردها و امتیازات به هیچ وجه در سطحی که شایسته اش بود تقدیر نشد و با بی رحمی منتقدین یا به دلایلی دیگر که ما از آن خبر نداریم، نتوانست امتیازاتی که واقعا به خاطر کیفیتش شایسته کسب آن ها بود را دریافت نماید و نهایتا با امتیاز متای ۷۶/۱۰۰ به کار خود پایان داد که قطعا این متا در فروش و موفقیت اقتصادی بازی نیز تاثیرگذار بود. واقعا خیلی از منتقدین با نمراتی که به این بازی دادند کاملا مشخص بود که حتی اصلا بازی را نفهمیده اند و کلا آن را درک نکرده اند در حالی که Shadows of the Damned یک بازی خیلی خیلی عالی با رگه های طنز و وحشت و جنون و عاطفی و جهنم با موسیقی های زیبا بود که خیلی ها از درک آن عاجز ماندند.

یکی از آن حرف هایی که حسابی کفرم را در می آورد چون ۲-۳ بار این بازی را تجربه کرده ام و واقعا باید بگویم عنوانی با کیفیت است که هیچ چیزی شبیهش وجود ندارد. صحبت از عنوان Shadows of the Damned است. یکی از خاص ترین و دیوانه وارترین عناوینی که تا امروز دیده ام. قبل از انتشار این بازی نخستین نکته ای که در مورد بازی بسیار به چشم می آمد نام بزرگ سازندگان آن و تریلرهای جذابی بود که منتشر شده بود. در لیست سازندگان این عنوان نام استاد شینجی میکامی (پدر وحشت بقا و خالق رزیدنت اویل) به عنوان تهیه کننده، گوییجی سودا (سودا ۵۱) به عنوان نویسنده و آهنگساز افسانه ای سایلنت هیل یعنی Akira Yamaoka به چشم می خورد که هر کدام به تنهایی برای جذاب کردن یک بازی و جلب کردن توجه ها به آن کافی هستند چه برسد به این که هر ۳ با هم در یک بازی کار کنند. اتفاقا به دلیل همین نام های بزرگ هم انتظارات به حد وحشتناکی از بازی بالا رفته بود

بدون شک ۳ نابغه به نام های میکامی، سودا ۵۱ و یامائوکا هر کدام به تنهایی برای یک بازی کافی هستند چه برسد که هر ۳ باهم یک بازی بسازند و قطعا این بازی آنقدر عجیب خواهد شد که خیلی ها نمی توانند آن را درک کنند و همین اتفاق هم برای Shadows of the Damned رخ داد. البته با تمام این سخت گیری ها باز هم خیلی از منتقدان آن را تحسین کردند و امتیازاتی را مانند نمره فوق العاده عالی ۹۳ از Game Informer، امتیاز ۸۵ از GameSpot، امتیاز ۸۰ از GameSpy و ۷۰ را از آی جی ان دریافت نمود. امتیاز کاربران به بازی بیشتر بود (۸۱) و مشخص بود که بازیبازان لذت بیشتری را از این عنوان برده اند. Shadows of the Damned همان عنوان خاصی است که انتظار داریم وقتی نام سودا ۵۱ را در یک بازی بشنویم، ساخته شود و همان امضای جنون آمیز همیشگی عناوین این بازیساز بزرگ و با دل و جرات را همراه خود دارد و دنیای خاص و شخصیت های خاص و قوانین خاص دنیای بازی و المان های خاص گیم پلی و البته همان طنز سیاه همیشگی بازی های این بازیساز را با خود دارد و هر چند که وی کارگردان بازی نبوده است ولی خوب می دانیم که عناوین استودیو گراس هاپرز مستقیما حاصل اندیشه و سبک بازیسازی وی هستند. با توجه به حضور استاد میکامی و آکیرا یامائوکا در این بازی، باید گفت این عنوان محصول کیفیت بالای کار شینجی میکامی در زمینه ساخت شوتر سوم شخص با تم وحشت است که در ترکیب با دیوانه بازی های خاص و منحصر به فرد سودا ۵۱ و با موزیکی عالی از Akira Yamaoka، معجونی را پدید آورده است که تجربه کردن آن برای هر علاقمندی به این سبک، حداقل برای یک بار واجب است و اگر بازی دارای حالت نیوگیم پلاس بود (که متاسفانه نیست) قطعا تجربه آن برای چند بار هم قابل پیشنهاد بود، زیرا که یک عنوان بسیار خوش ساخت، خاص و جذاب است.  وقتی اخیرا مجددا به سراغ پلی استیشن ۳ خود رفته و این بازی را مجددا تجربه کردم، هنوز هم برایم از خیلی بازی های جدید، جذاب تر و جالب تر بود و واقعا نکاتی دارد که هر بازیبازی را از جنون خاص سودا ۵۱ و بازی هایش شگفت زده و متعجب می کند. شک نکنید که اگر این بازی تجربه نکرده اید هنوز هم دیر نیست که به سراغ آن بروید و یک شوتر سوم شخص به معنای کلمه “خاص” را بازی کنید. قطعا Shadows of the Damned در داستان و شخصیت پردازی و گرافیک و برخی موارد گیم پلی، ضعف هایی دارد که برخی از آنها بزرگ و تاثیرگذار هم هستند، ولی باید بدانید که عناوین سودا ۵۱ همیشه همین طور هستند و هدف وی ساختن یک بازی خاص و متفاوت با همه بازی های دیگر است و در این راه آن قدر نکات مثبت و یونیک هم به بازی هایش اضافه می کند تا بدون توجه زیاد به ضعف ها، بتوانیم از عناوین وی همواره لذت ببریم.

بدون شک ۳ نابغه به نام های میکامی، سودا ۵۱ و یامائوکا هر کدام به تنهایی برای یک بازی کافی هستند چه برسد که هر ۳ باهم یک بازی بسازند و قطعا این بازی آنقدر عجیب خواهد شد که خیلی ها نمی توانند آن را درک کنند و همین اتفاق هم برای Shadows of the Damned رخ داد. البته با تمام این سخت گیری ها باز هم خیلی از منتقدان آن را تحسین کردند و امتیازاتی را مانند نمره فوق العاده عالی ۹۳ از Game Informer، امتیاز ۸۵ از GameSpot، امتیاز ۸۰ از GameSpy و ۷۰ را از آی جی ان دریافت نمود. امتیاز کاربران به بازی بیشتر بود (۸۱) و مشخص بود که بازیبازان لذت بیشتری را از این عنوان برده اند. Shadows of the Damned همان عنوان خاصی است که انتظار داریم وقتی نام سودا ۵۱ را در یک بازی بشنویم، ساخته شود و همان امضای جنون آمیز همیشگی عناوین این بازیساز بزرگ و با دل و جرات را همراه خود دارد و دنیای خاص و شخصیت های خاص و قوانین خاص دنیای بازی و المان های خاص گیم پلی و البته همان طنز سیاه همیشگی بازی های این بازیساز را با خود دارد و هر چند که وی کارگردان بازی نبوده است ولی خوب می دانیم که عناوین استودیو گراس هاپرز مستقیما حاصل اندیشه و سبک بازیسازی وی هستند. با توجه به حضور استاد میکامی و آکیرا یامائوکا در این بازی، باید گفت این عنوان محصول کیفیت بالای کار شینجی میکامی در زمینه ساخت شوتر سوم شخص با تم وحشت است که در ترکیب با دیوانه بازی های خاص و منحصر به فرد سودا ۵۱ و با موزیکی عالی از Akira Yamaoka، معجونی را پدید آورده است که تجربه کردن آن برای هر علاقمندی به این سبک، حداقل برای یک بار واجب است و اگر بازی دارای حالت نیوگیم پلاس بود (که متاسفانه نیست) قطعا تجربه آن برای چند بار هم قابل پیشنهاد بود، زیرا که یک عنوان بسیار خوش ساخت، خاص و جذاب است

واقعا باید دل و جرات سودا ۵۱ در ساخت انواع و اقسام عناوین مختلف که هر بار هیچ ربطی به هم ندارند و حتی سبک هایشان هم گوناگون است، تحسین کنیم، زیرا که در دوران بازی های تکراری و همیشه مانند هم، وجود افراد خلاقی مثل سودا ۵۱ با دل و جرات بالا و ریسک پذیری، لازم است و باعث می شود تا هنوز هم بازی های خاص را در این صنعت ببینیم و بتوانیم از تجربه بازی هایی مثل Killer 7 و Shadows of the Damned و No More Heroes و Killer is Dead و Lollipop Chainsaw و Black Knight Sword بهره مند شویم و مقداری از حال و هوای تکرار بیرون برویم. عناوینی که شاید ضعف داشته باشند ولی خاص بودن و یونیک بودن آن ها تمام مشکلات را به کنار می زند و نکات مثبت پرتعدادشان هستند که در یاد بازیباز باقی خواهند ماند. Shadows of the Damned ضعف هایی داشت که گاه کم هم نبودند، ولی واقعا نکات مثبت و جذاب آن به حدی بیشتر بودند که نکات منفی نمی توانستند به اصل تجربه و لذت شما از بازی خدشه ای عمیق و اساسی وارد کنند و بازیبازانی که این عنوان را تجربه کردند اکثرا بعد از پایان بازی لبخندی از رضایت را بر لب داشتند و همیشه از Shadows of the Damned به عنوان یک عنوان جذاب و زیبا و البته یک بازی یونیک و خاص یاد خواهند کرد و ما بازیبازان خوب می دانیم که در این صنعت به بازی هایی مانند Shadows of the Damned و سازندگانی مانند سودا ۵۱ و شینجی میکامی و حتی آهنگسازان نابغه ای مثل یامائوکا خیلی نیاز داریم. Shadows of the Damned گاهی به شما استرس می دهد، گاهی شما را می خنداند، گاهی شما را می ترساند، گاهی شگفت زده می کند، گاهی اکشن محض است، گاهی شوتر سوم شخص، گاهی پازل، گاهی وحشت بقا و گاهی هم عنوانی دوبعدی و ساید اسکرولر. همین تنوع است که آن را تبدیل به عنوانی جذاب کرده است که سازندگانش از ریسک کردن نترسیده و ایده هایشان را در بازی پیاده کرده اند. در مورد بازی Shadows of the Damned بهترین نکته ای که می توان بیان کرد آن است که این بازی از آن قبیل عناوینی است که اگر تک تک و بسیار ریزبینانه و دقیق مانند یک منتقد سخت گیر به هر بخش بازی Shadows of the Damned جداگانه نگاه کنیم ایرادات تقریبا زیادی را می توان از آن گرفت ولی وقتی در قالب یک بازیباز، کلیت آن را به عنوان یک “بازی” که هدفش سرگرم کردن است بسنجیم، Shadows of the Damned یک بازی بسیار بسیار جذاب و دیوانه وار است که هرگز بازی مانند آن را تجربه نکرده اید و بدون هیچ شکی از آن لذت خواهید برد. Shadows of the Damned به معنای واقعی یک بازی بسیار خوش ساخت و جذاب بود که هر بازیبازی را به خود جذب می کرد و پر بود از لحظه های هیجان انگیز و موجودات عجیب و دیوانه‌بازی های مخصوص سودا ۵۱!

۷ – Mirror’s Edge بازی خوبی نیست

الکترونیک آرتز برای من یک حس عجیبی دارد و هم عاشقش هستم و عم برای خیلی چیزها از این شرکت بدم می آید. یعنی چیزی بین عشق و نفرت. از طرفی برخی از بهترین خاطراتم با بازی هایی است که اولش علامت EA را می دیدم و از طرفی هم نمی توانم به خاطر بستن ویسرال گیمز و توقف دد اسپیس و… آن را ببخشم. اما به هر حال این شرکت علی‌رغم کلی رفتار اشتباه در قبال بازیبازان و فرنچایزها و استودیوهایشٰ، خیلی وقت ها ثابت کرده است که کمپانی ریسک پذیری است و ترسی از ساخت آی پی ها جدید و بازی های با سبک خاص و نو نداشته و ندارد. یکی از این فرنچایزها در نسل هفتم حلق گردید و Mirror’s Edge نام داشت. بازی Mirror’s Edge عنوانیست در ژانر اکشن ماجرایی و پلتفرمینگ که توسط استودیو DICE ساخته شد و در سال ۲۰۰۸ در نسل هفتم توسط کمپانی  Electronic Arts برای پلتفرم های PlayStation 3, Xbox 360 و Microsoft Windows منتشر گزدید و تبدیل به یک تجربه موفق برای خالقین بتلفیلد گردید. نکته جالب در مورد این عنوان که بر پایه المان های پلتفرمر و حرکات پارکور قرار داشت آن بود که بازی دارای سبکی بسیار جالب بود که تا به حال عنوانی دقیقا مثل آن وجود نداشت و به همین دلیل هم بسیار مورد توجه منتقدان و بازیبازان قرار گرفت و توجه زیادی را به خود جلب کرد. جلوه های بصری و گرافیک هنری و فنی بازی و همین طور حرکات پارکور در بازی بسیار عالی طراحی شده و هر بازیبازی را شیفته خود می کنند زیرا که تا به حال قبل از آن، چنین عنوانی وجود نداشت و کسی چنین بازی را تجربه نکرده بود.

الکترونیک آرتز برای من یک حس عجیبی دارد و هم عاشقش هستم و عم برای خیلی چیزها از این شرکت بدم می آید. یعنی چیزی بین عشق و نفرت. از طرفی برخی از بهترین خاطراتم با بازی هایی است که اولش علامت EA را می دیدم و از طرفی هم نمی توانم به خاطر بستن ویسرال گیمز و توقف دد اسپیس و… آن را ببخشم. اما به هر حال این شرکت علی‌رغم کلی رفتار اشتباه در قبال بازیبازان و فرنچایزها و استودیوهایشٰ، خیلی وقت ها ثابت کرده است که کمپانی ریسک پذیری است و ترسی از ساخت آی پی ها جدید و بازی های با سبک خاص و نو نداشته و ندارد. یکی از این فرنچایزها در نسل هفتم حلق گردید و Mirror’s Edge نام داشت

نقطه عطف و اتکای اصلی بازی Mirror’s Edge در درجه اول بر پایه جرکات پارکور بسیار بی نظیر آن و سپس به خاطر جنبه گرافیکی فنی و هنری بسیار زیبای آن است که سبب خلق دنیایی بسیار جذاب در بازی شده است که چه از نمای دور و چه نزدیک، چه از بالای یک آسمان خراش و چه از پنجره یک آپارتمان که به آن بنگرید، زیبایی در طراحی و گرافیک پرزرق و برق و تیز آن را به وضوح می بینید. علاوه بر طراحی عالی شخصیت اصلی بازی و گیم پلی خاص و جذاب، طراحی بصری Mirror’s Edge نیز به معنای واقعی خاص و فوق العاده زیباست.  تنها کافیست تا نگاهی کوتاه به تصاویر و تریلرهای بازی بیاندازید و قطعا هر شخصی متوجه می شود که چقدر طراحی این بازی و به طور کلی سری Mirror’s Edge خاص و زیبا است. طراحی بی نظیر شهر شیشه ای و سفید رنگ بازی که اتفاقا در لایه زیرین خود چندان سفید هم نیست بسیار با کیفیت و دوست داشتنی انجام گرفته است و بارها و بارها در بازی دوست دارید که بایستید و از روی سقف ها و پشت بام های این شهر بی نظیر به دوردست ها و دورنمای این شهر خیره شوید، البته بازی و سرعت آن زیاد به شما اجازه چنین کاری را نمی دهد و معمولا همیشه در حال حرکات پارکور سریع و پریدن از این ساختمان به آن ساختمان هستید. Faith که پروتاگونیست بازی است دختری سیاه پوش است که برای سفیدی می جنگد. همین تضادهای بازی در رنگ بندی و کنتراست عالی رنگ قرمز با سفید، در کنار طراحی عالی شهر و ساختمان ها و آسمان خراش های زیبای آن، سبب شده اند که Mirror’s Edge تبدیل به عنوانی فوق العاده جذاب با زیبایی های بصری و کاملا خاص شود. در واقع باید گفت انتخاب رنگ ها و رنگ بندی بازی بی نهایت هنرمندانه و در راستای هر چه زیباتر بودن بازی به کار گرفته شده اند.

نقطه عطف و اتکای اصلی بازی Mirror’s Edge در درجه اول بر پایه جرکات پارکور بسیار بی نظیر آن و سپس به خاطر جنبه گرافیکی فنی و هنری بسیار زیبای آن است که سبب خلق دنیایی بسیار جذاب در بازی شده است که چه از نمای دور و چه نزدیک، چه از بالای یک آسمان خراش و چه از پنجره یک آپارتمان که به آن بنگرید، زیبایی در طراحی و گرافیک پرزرق و برق و تیز آن را به وضوح می بینید. علاوه بر طراحی عالی شخصیت اصلی بازی و گیم پلی خاص و جذاب، طراحی بصری Mirror’s Edge نیز به معنای واقعی خاص و فوق العاده زیباست.  تنها کافیست تا نگاهی کوتاه به تصاویر و تریلرهای بازی بیاندازید و قطعا هر شخصی متوجه می شود که چقدر طراحی این بازی و به طور کلی سری Mirror’s Edge خاص و زیبا است. طراحی بی نظیر شهر شیشه ای و سفید رنگ بازی که اتفاقا در لایه زیرین خود چندان سفید هم نیست بسیار با کیفیت و دوست داشتنی انجام گرفته است و بارها و بارها در بازی دوست دارید که بایستید و از روی سقف ها و پشت بام های این شهر بی نظیر به دوردست ها و دورنمای این شهر خیره شوید

رنگ سفیدی که رنگ غالب شهر و فضای بازی است  کنتراست بسیار زیبایی را با رنگ قرمز کفش های شخصیت اصلی بازی (Faith) که در بازی همواره آن ها را می بینید ایجاد کرده است و همینطور لباس مشکی رنگ او با فضای سفید شهر کاملا در تضاد است، به مانند روحیه و ارزش های او. در شهری سفید که به ذات، سیاه است. Faith یک دختر ورزشکار است که در ابتدا یک دزد بوده است که نهایتا به گروه آدم خوب ها ملحق شده است و در نقش یک “Runner” ظاهر می شود که کمک می کند نظم و قانون در جامعه پر از مشکلی که در سری Mirror’s Edge به نمایش در آمده، حفظ گردد. البته شخصیت Faith در نسل هشتم مجددا در عنوان Mirror’s Edge Catalyst حضور یافت اما متاسفانه این بازی نتوانست به موفقیت نسخه اول دست یابد. Mirror’s Edge از لحاظ بازخوردها و امتیازات به هیچ وجه در سطحی که شایسته اش بود تقدیر نشد و با بی رحمی و تنگ نظری منتقدین یا به دلایلی دیگر که ما از آن خبر نداریم، نتوانست امتیازاتی که واقعا به خاطر کیفیتش شایسته کسب آن ها بود را دریافت نماید و نهایتا با امتیاز متای ۷۰/۱۰۰ به کار خود پایان داد که قطعا این متا در دنیای امروز که بازیبازها به طور عجیب و غریبی چشمشان به متا است، در فروش و موفقیت اقتصادی بازی نیز تاثیرگذار بود. از نکات جالب در مورد بازی این است که ساخت عنوان Mirror’s Edge و طراحی شخصیت اصلی بازی تا حد بسیار زیادی وام دار یکی از عناوین دهه ۹۰ بر پرده نقره ای است و به نظر می رسد که سازندگان بازی از آن فیلم الهامات زیادی را برای طراحی شخصیت Faith گرفته اند. اگر فیلم سینمایی آلمانی Run Lola Run، تولید شده در سال ۱۹۹۰ را دیده باشد کاملا متوجه تاثیری که این فبلم بر روی سازندگان Mirror’s Edge داشته است، خواهید شد. Faith بسیار شبیه به Lola لباس پوشیده است. امیدوار هستیم این سری با پتانسیل بالایی که دارد مجددا راه خود را پیدا نماید و شاهد تکمیل ۳ گانه با یک بازی زیبا از سوی خالقین توانمند بتلفیلد در استودیو دایس باشیم. تا آن زمان هم اصلا گول متای ۷۰ را نخورید و اگر دلتان یک پارکور معرکه با ترکیب اکشن میخواهد بدانید که هیچ بازی مثل Mirror’s Edge نمی شود.

۶ – The Surge عنوان با کیفیت و قدرتمندی نیست

یکی از حرف هایی که اصلا آن را قبول ندارم. بله خب معلوم است که The Surge دارک سولز نیست و کلا هیچ بازی دارک سولز نیست و نخواهد بود، ولی این که نشد دلیل برای این که The Surge بازی بدی باشد. این سری و هر دو نسخه ان یکی از بهترین بازی های سولزلایک هستند که خلق شده اند و اتفاقا اصلا هم کپی نکرده اند و زمین تا اسمان از همه نظر با دارک سولز فرق دارند. The Surge عنوانی در ژانر اکشن نقش آفرینی است که توسط Deck13 Interactive (که می توان گفت هنرمندترین طرفداران سری دارک سولز و آقای میازاکی در دنیا، هستند با دو بازی بی نظیر لردز او فالن و Surge) ساخته شد و در سال ۲۰۱۷ توسط کمپانی Focus Home Interactive برای پلتفرم های PlayStation 4, Xbox One و Microsoft Windows  منتشر گردید. بازی پر است از رازهای مختلف که درست مانند سری سولز جذابیت دارند و باید آن ها را کشف کنید. The Surge با بهره بردن صحیح و جذاب از المان های پرطرفدار سری Dark Souls و قرار دادن آن ها در لباسی کاملا پیشرفته و دارای بالاترین تکنولوژی ها، توانست تا بعد از انتشار از نظر فروش موفق عمل کرده و بازخوردهای نسبتا خوبی را هم دریافت نماید، البته اصلا نه در حد شایستگی اش. در واقع The Surge از لحاظ بازخوردها و امتیازات در سطحی که شایسته اش بود تقدیر نشد و با بی رحمی و تنگ نظری منتقدین نهایتا با امتیاز متای ۷۲/۱۰۰ به کار خود پایان داد و به شکل عجیبی با بی عدالتی و بی رحمی صنعت امروز بازی های رایانه ای روبرو شد.

یکی از حرف هایی که اصلا آن را قبول ندارم. بله خب معلوم است که The Surge دارک سولز نیست و کلا هیچ بازی دارک سولز نیست و نخواهد بود، ولی این که نشد دلیل برای این که The Surge بازی بدی باشد. این سری و هر دو نسخه ان یکی از بهترین بازی های سولزلایک هستند که خلق شده اند و اتفاقا اصلا هم کپی نکرده اند و زمین تا اسمان از همه نظر با دارک سولز فرق دارند. The Surge عنوانی در ژانر اکشن نقش آفرینی است که توسط Deck13 Interactive (که می توان گفت هنرمندترین طرفداران سری دارک سولز و آقای میازاکی در دنیا، هستند با دو بازی بی نظیر لردز او فالن و Surge) ساخته شد و در سال ۲۰۱۷ توسط کمپانی Focus Home Interactive برای پلتفرم های PlayStation 4, Xbox One و Microsoft Windows  منتشر گردید. بازی پر است از رازهای مختلف که درست مانند سری سولز جذابیت دارند و باید آن ها را کشف کنید

ذره ای شک نکنید که The Surge، جزو برترین عناوین الهام گرفته شده از دارک سولز در دنیاست و تاکید می کنم ذره ای به متا توجه نکنید، البته اگر حرف بنده را به عنوان کسی که سال هاست طرفدار دارک سولز است قبول دارید. راستش یک نکته خیلی عجیب است. سازنده لردز او فالن هم Deck13 Interactive و CI Games بودند و سازنده این بازی بی نظیر که از لردز او فالن هم پخته تر و برتر است نیز Deck13 Interactive است و هر دو بازی هم با بی مهری مرگبار و شدید منتقدین مواجه شدند و نمی دانم قضیه روابط این سازنده با سایت های بزرگ چیست اما خلاصه خیلی عجیب است رفتار آن ها با عناوین این سازنده. لردز او فالن با متای ۶۸ و Surge با متای ۷۲ تازه در بهترین نسخه، اما این رسالت ماست که شما را از بازی های فوق العاده ای که شاید به خاطر نمره، خود را از آن ها محروم کنید، آشنا نماییم. البته خدا را شکر فروش بازی اول خوب بود و شاهد نسخه دوم جذابی هم بودیم. درجه سختی بازی کاملا بالاست و عنوانی مناسب هاردکور بازان و طرفداران سولز است و باید حسابی صبر داشته باشید و لول بزنید و سلاح و زره ارتقا دهید و ست های جدیدتر بسازید تا بتوانید راحت تر پیشروی کنید. وقتی کشته شوید آیتم های tech scrap می مانند همان جا و یک بار وقت دارید برگردید و آن ها را بردارید و تازه “زمان مشخص شده برای انجام این کار” هم دارید و بعد از زمانی آن ها از بین می روند. هر چقدر هم که بیشتر دشمن بکشید قبل از این که به پایگاه بروید و استراحت کنید، ضریب گرفتن آیتم از دشمنان بالاتر می رود و می توانید مقدار خیلی خیلی بیشتری tech scrap بگیرید.

این بازی برای من آن قدر جذاب بود که دقیقا مثل سری سولز، در بازی Surge هم هر بار که بازی تمام می شد طی چهار مرتبه بلافاصله و بی درنگ از ابتدا آن را شروع کردم و تا زمان گرفتن تروفی پلاتینیوم از لحظه لحظه آن لذت بردم. قطعا وقتی یک بازی می تواند چنین کاری را با یک طرفدار کهنه کار نقش آفرینی و سری دارک سولز انجام دهد یعنی خیلی خیلی بازی خوش دست و جذاب و خفنی است. امیدوارم شما هم اگر سولز را دوست دارید سراغ این سری هم بروید و آن را تجربه کنید و گول متا را نخورید، البته اگر حرف من را قبول دارید. خوشبختانه تا امروز ده ها نفر را به سمت چنین عناوینی فرستاده ام و حسابی لذت برده اند که این واقعا مایه افتخار و مسرت من است

اکثریت قریب به اتفاق بازی های سولز لایک که از آن سری الهام گرفته اند، مثل سولز همگی بر پایه مبارزات قدیمی با سلاح سرد و کلاسیک هستند ولی The Surge کلا زمینه و تمش با دارک سولز فرق دارد و سراغ تکنولوژی بسیار پیشرفته رفته است و در قالب ابرسربازها و ارتقای فیزیکی انسان، عنوانی را کاملا وفادار به ریشه های دارک سولز خلق کرده است که  در یک کلمه می گویم چیزی از یک بازی شاهکار برای “سولز دوستان” کمتر ندارد و آن قدر گسترده و عمیق است و آن قدر ارزش تکرار دارد که هر بار بازی کنید باز هم برای دفعه بعد انگیزه دارید. یک نکته بازی Surge که به معنای واقعی شگفت انگیز است و واقعا یادآور سری سولز است، موضوع نوع راهیابی مراحل به هم و ایجاد مبان برها در بازی است که واقعا مختان گاها سوت می کشد و از این که چقدر بی نظیر مراحل به هم وصل می شوند و از آخرین بخش بازی به اولین بخش آن میان بر می خورد و همه جا به طرزی شگفت انگیز به هم وصل می شوند، واقعا در بازی هنگ می کنید و سازندگان را تحسین خواهید کرد. این بازی برای من آن قدر جذاب بود که دقیقا مثل سری سولز، در بازی Surge هم هر بار که بازی تمام می شد طی چهار مرتبه بلافاصله و بی درنگ از ابتدا آن را شروع کردم و تا زمان گرفتن تروفی پلاتینیوم از لحظه لحظه آن لذت بردم. قطعا وقتی یک بازی می تواند چنین کاری را با یک طرفدار کهنه کار نقش آفرینی و سری دارک سولز انجام دهد یعنی خیلی خیلی بازی خوش دست و جذاب و خفنی است. امیدوارم شما هم اگر سولز را دوست دارید سراغ این سری هم بروید و آن را تجربه کنید و گول متا را نخورید، البته اگر حرف من را قبول دارید. خوشبختانه تا امروز ده ها نفر را به سمت چنین عناوینی فرستاده ام و حسابی لذت برده اند که این واقعا مایه افتخار و مسرت من است.

۵ – Brutal Legend فقط به درد متال بازها می خورد

بله قطعا هیچ شکی نیست که کسی که متال باز و دوستدار راک باشد از Brutal Legend خیلی بیشتر لذت خواهد برد اما اصلا و اصلا و اصلا این طور نیست که بخواهیم بگوییم این بازی فقط برای این قشر ساخته شده ایت زیرا از نظر نظر گیم پلی و داستان هم بازی واقعا حذاب و با حال و از همه مهم تر یونیک است. در واقع اگر اصلا علاقه ای به متال هم نداشته باشید و عاشق اکشن ماجرایی با المان های استراتژی (که سبک خیلی کمیابی است) باشید باز هم Brutal Legend یکی از خاص ترین و جذاب ترین بازی هاست.  بازی Brutal Legend عنوانیست در ژانر اکشن ماجرایی و استراتژی همزمان که توسط استودیو دابل فاین و تیم شیفر دوست داشتنی ساخته شد و در سال ۲۰۰۹ توسط کمپانی Electronic Arts برای پلتفرم های پلی استیشن ۳، ایکس باکس ۳۶۰ و رایانه های شخصی (ویندوز و لینوکس و مک) منتشر گردید. Brutal Legend از لحاظ بازخوردها و امتیازات عالی عمل کرد و قاعدتا نمی شود عنوانی با متای ۸۰ را ناموفق حساب کرد ولی نکته در مورد Brutal Legend این است که به خاطر خاص بودن و پرداختن به موسیقی راک و متال، خیلی از بازیبازها آن را نخریدند و به این ترتیب از طرف بازیبازها بود که Brutal Legend تبدیل به یک بازی Underrated شد و دیگر ادامه ای از آن ندیدیم.

Brutal Legend به بهترین شکل دنیای موسیقی راک و هوی متال را با دنیای گیم ترکیب کرد و یک اکشن ماجرایی با المان های استراتژی ساخت که فوق العاده برای هر شخصی که دنبال یک بازی باکیفیت این سبک می گردد لذتبخش بود و این لذت برای عاشقان موسیقی متال چند برابر بود زیرا بزرگان و خدایان متال را در این بازی می دیدیم و ذوق می کردیم. کدام “متال باز”ی است که دوست نداشته باشد در قالب جک بلک قرار بگیرد و پروتاگونیست بازی اش او باشد؟ کدام متال هدی است که از دیدن “شاهزاده تاریکی” یعنی آزی آزبورن در بازی شگفت زده نشود واز این که باید برای ارتقا و اسپورت کردن ماشینش با او حرف بزند و صحبت هایش را با صدای خود آزی بشنود ذوق نکند؟ کدام عشق متالی است که از ریسینگ و مسابقه دادن با برایان جانسون افسانه ای ACDC کیف نکند؟! درنهایت همان طور که در ابتدا هم خدمت شما عرض کردم، اصلا و ابدا این فکر را نکنید که خب چون من موسیقی راک و متال دوست ندارم پس Brutal Legend را نباید بازی کنم. بلکه اگر علاقمند به یک بازی اکشن ماجرایی جهان ازاد با المان های عالی استراتژی و دفاع از قلعه و ماشین سواری و اکشن جذاب هستید این را بدانید که Brutal Legend یکی از بهترین انتخاب های شماست

تازه خود امتیاز متای بازی هم به راحتی می توانست بین ۸۵ تا ۸۸ باشد زیرا از همه نظر این بازی فوق العاده بود، ولی خب این “فوق العاده و بی نظیر” بودن برای قشر خاص علاقمند به راک و متال بود که شخصیت های بازی را می شناختند و با فضاهای موسیقی های متال و راک آشنا بودند و خلاصه با Head ردن کاملا اوکی بودند. این قشر هم که همواره در همه جای دنیا تعدادشان نسبت به علاقمندان پاپ و .. خیلی کمتر است و قشر خاص و خفن هستند، پس بازی مورد استقبال همه بازیبازها قرار نگرفت و با متای ۸۰ و ۸۲ و ۸۳، دیگر هیچ وقت نامش را دوباره نشنیدیم، اما عجب بازی بود لعنتی!! بازی Brutal Legend عنوانی بود که بیشتر از سمت بازیبازان Underrated شد تا منتقدین و متاسفانه هرگز در حد شایستگی و امتیازش فروش نکرد. ولی به شما می گویم که اگر ذره ای اهل موسیقی راک و متال هستید ابدا و ابدا این بازی را از دست ندهید زیرا گرافیک اصلا برای این بازی مهم نیست در مقایسه با لذتی که با موسیقی و فضاسازی می برید. به شخصه از Brutal Legend خاطرات بی نظیری دارم. البته هر کسی که عاشق موسیقی متال و راک باشد و گیمر هم باشد قطعا مثل من چنین حسی را به بازی Brutal Legend دارد زیرا خیلی کم پیش می اید یک بازی به دو حوزه مورد علاقه یک نفر با هم بپردازد آن هم حوزه ای که یکی از آنها خیلی خیلی “خاص” است و مخاطبانش اصلا و ابدا عامه مردم نیستند.

بله قطعا هیچ شکی نیست که کسی که متال باز و دوستدار راک باشد از Brutal Legend خیلی بیشتر لذت خواهد برد اما اصلا و اصلا و اصلا این طور نیست که بخواهیم بگوییم این بازی فقط برای این قشر ساخته شده ایت زیرا از نظر نظر گیم پلی و داستان هم بازی واقعا حذاب و با حال و از همه مهم تر یونیک است. در واقع اگر اصلا علاقه ای به متال هم نداشته باشید و عاشق اکشن ماجرایی با المان های استراتژی (که سبک خیلی کمیابی است) باشید باز هم Brutal Legend یکی از خاص ترین و جذاب ترین بازی هاست.  بازی Brutal Legend عنوانیست در ژانر اکشن ماجرایی و استراتژی همزمان که توسط استودیو دابل فاین و تیم شیفر دوست داشتنی ساخته شد و در سال ۲۰۰۹ توسط کمپانی Electronic Arts برای پلتفرم های پلی استیشن ۳، ایکس باکس ۳۶۰ و رایانه های شخصی (ویندوز و لینوکس و مک) منتشر گردید. Brutal Legend از لحاظ بازخوردها و امتیازات عالی عمل کرد و قاعدتا نمی شود عنوانی با متای ۸۰ را ناموفق حساب کرد ولی نکته در مورد Brutal Legend این است که به خاطر خاص بودن و پرداختن به موسیقی راک و متال، خیلی از بازیبازها آن را نخریدند و به این ترتیب از طرف بازیبازها بود که Brutal Legend تبدیل به یک بازی Underrated شد و دیگر ادامه ای از آن ندیدیم

Brutal Legend به بهترین شکل دنیای موسیقی راک و هوی متال را با دنیای گیم ترکیب کرد و یک اکشن ماجرایی با المان های استراتژی ساخت که فوق العاده برای هر شخصی که دنبال یک بازی باکیفیت این سبک می گردد لذتبخش بود و این لذت برای عاشقان موسیقی متال چند برابر بود زیرا بزرگان و خدایان متال را در این بازی می دیدیم و ذوق می کردیم. کدام “متال باز”ی است که دوست نداشته باشد در قالب جک بلک قرار بگیرد و پروتاگونیست بازی اش او باشد؟ کدام متال هدی است که از دیدن “شاهزاده تاریکی” یعنی آزی آزبورن در بازی شگفت زده نشود واز این که باید برای ارتقا و اسپورت کردن ماشینش با او حرف بزند و صحبت هایش را با صدای خود آزی بشنود ذوق نکند؟ کدام عشق متالی است که از ریسینگ و مسابقه دادن با برایان جانسون افسانه ای ACDC کیف نکند؟! درنهایت همان طور که در ابتدا هم خدمت شما عرض کردم، اصلا و ابدا این فکر را نکنید که خب چون من موسیقی راک و متال دوست ندارم پس Brutal Legend را نباید بازی کنم. بلکه اگر علاقمند به یک بازی اکشن ماجرایی جهان ازاد با المان های عالی استراتژی و دفاع از قلعه و ماشین سواری و اکشن جذاب هستید این را بدانید که Brutal Legend یکی از بهترین انتخاب های شماست.

۴ – Prince of Persia 2008 بازی ضعیفی است

نمی دانم چرا ولی به شخصه خیلی بازی Prince of Persia در سال ۲۰۰۸ که کلا با سایر عناوین این سری از همه نظر فرق داشت را دوست دارم و به نظرم یکی از بهترین و جذاب ترین بازی های سری همین نسخه است. البته کسانی هم هستند که این اعتقاد را ندارند و این نسخه را عجیب و غریب قلمداد می کنند. لااقل نظر منتقدان که با ما هماهنگ است و امتیازات عالی این بازی نشان دهنده جذاب بودن آن در این فرنچایز عظیم و فوق محبوب است. فرنچایزی که اخیرا دیدیم قرار است یک ریمیک از بازی نخست آن را تجربه کنیم و یوبیسافت که می دانست یکی از بزرگترین گلایه های طرفداران شرکت یوبیسافت از این کمپانی بزرگ در مورد همین سری بود (که چرا یکی از محبوب ترین فرنچایزهای این شرکت و تاریخ بازی ها به طور عجیبی چندین سال است کاملا بی صداست)، بالاخره نام این سری را تازه کرد هر چند با یک بازی ریمیک. فرنچایز قدرتمند و فوق محبوبی که شاید بعد از اساسینز کرید دومین سری محبوب این کمپانی به حساب می آید. برگردیم به بازی ۲۰۰۸. بازی Prince of Persia (نسخه سال ۲۰۰۸)، ساخته Ubisoft Montreal است که توسط شرکت یوبیسافت برای پلتفرم های PlayStation 3, Xbox 360, Microsoft Windows و Macintosh operating systems منتشر گردید.

هزار سال قبل از رخ دادن وقایع این بازی، یک جنگ قدرت بین خدایان Ahriman و Ormazd در می گیرد. در نتیجه این نبرد Ormazd (اهورامزدا) و مردمش (اهورا)، اهریمن و برده هایش (the Corrupted) را در یک درخت زندانی می کنند. سپس اورمزد آنجا را ترک می کند و از مزدمش اهورا می خواهد که همواره مراقب باشند که اهریمن در زندانش باقی بماند. به مدت هزار سال آنها موفق هستند ولی کم کم اهورا شروع به از دست دادن قدرتشان و ترک آنجا می کنند و برخی قصد می کنند تا اهریمن را دوباره آزاد کنند. کمی قبل از شروع داستان بازی، اهریمن در آستانه دوباره آزاد شدن است و سرنوشت این سرزمین و مبارزه با اهریمن در دستان شاهزاده سرزمین پارس قرار می گیرد. سپس در طول بازی متوجه می شویم که پدر الیکا با اهریمن عهدی بسته است که در ازای دوباره زنده کردن دخترش، باید آن را انجام دهد. در طول بازی Prince of Persia (نسخه سال ۲۰۰۸) و همراهی Elika با شاهزاده، همواره الیکا نقش خیلی مهمی در شکل گیری شخصیت پرینس دارد

Prince of Persia (نسخه سال ۲۰۰۸) پس از انتشار هم موفقیت های بسیار عالی را کسب کرده و بازخوردهای فوق العاده ای را از سوی منتقدان و طرفداران دریافت نمود تا نهایتا امتیاز متای ۸۵/۱۰۰ را کسب نماید. با این که شاهزاده این بازی هم با شاهزاده همیشگی این سری فرق داشت ولی باز هم خیلی باحال و Cool بود که این دلیل هم دارد. باید بدانید که نولان نورث در این فرنچایز هم سرک کشیده است و در نقش این شاهزاده در بازی سال ۲۰۰۸ که یکی از بهترین و باحال ترین شاهزاده های این سری هم هست نقش آفرینی کرده است که در اصل می شود گفت همین صداگذاری فوق العاده نولان نورث بوده که باعث شده این شاهزاده تبدیل به یکی از باحال ترین ها شودو یکی از بهترین و جذاب ترین شخصیت های شاهزاده پارسی را برای طرفداران پرتعداد این سری عظیم خلق نماید. شخصیت پردازی در این بازی مثل همه عناوین دیگر این سری بی نظیر و فوق العاده بود و این بار شخصیت طنازتری را از شاهزاده عزیزمان شاهد بودیم. بازیباز کاملا تک تک دیالوگ های شخصیت ها را درک کرده و با صداگذاری عالی شخصیت ها بیشتر و بیشتر در بازی غرق می شد. شاهزاده سرزمین پارس در این نسخه بعد از یک طوفان شن عظیم راهش را گم می کند و سر از سرزمینی مرموز و عجیب در می آورد و با دختر زیبارویی به نام Elika (یکی از اهوراهاست که نژادش از سوی خدای نور، اورمزد، مسئول نگهبانی و مراقب از اهریمن زندانی شده در درخت بوده اند) برخورد می کند.

Prince of Persia (نسخه سال ۲۰۰۸) پس از انتشار هم موفقیت های بسیار عالی را کسب کرده و بازخوردهای فوق العاده ای را از سوی منتقدان و طرفداران دریافت نمود تا نهایتا امتیاز متای ۸۵/۱۰۰ را کسب نماید. با این که شاهزاده این بازی هم با شاهزاده همیشگی این سری فرق داشت ولی باز هم خیلی باحال و Cool بود که این دلیل هم دارد. باید بدانید که نولان نورث در این فرنچایز هم سرک کشیده است و در نقش این شاهزاده در بازی سال ۲۰۰۸ که یکی از بهترین و باحال ترین شاهزاده های این سری هم هست نقش آفرینی کرده است که در اصل می شود گفت همین صداگذاری فوق العاده نولان نورث بوده که باعث شده این شاهزاده تبدیل به یکی از باحال ترین ها شودو یکی از بهترین و جذاب ترین شخصیت های شاهزاده پارسی را برای طرفداران پرتعداد این سری عظیم خلق نماید

هزار سال قبل از رخ دادن وقایع این بازی، یک جنگ قدرت بین خدایان Ahriman و Ormazd در می گیرد. در نتیجه این نبرد Ormazd (اهورامزدا) و مردمش (اهورا)، اهریمن و برده هایش (the Corrupted) را در یک درخت زندانی می کنند. سپس اورمزد آنجا را ترک می کند و از مزدمش اهورا می خواهد که همواره مراقب باشند که اهریمن در زندانش باقی بماند. به مدت هزار سال آنها موفق هستند ولی کم کم اهورا شروع به از دست دادن قدرتشان و ترک آنجا می کنند و برخی قصد می کنند تا اهریمن را دوباره آزاد کنند. کمی قبل از شروع داستان بازی، اهریمن در آستانه دوباره آزاد شدن است و سرنوشت این سرزمین و مبارزه با اهریمن در دستان شاهزاده سرزمین پارس قرار می گیرد. سپس در طول بازی متوجه می شویم که پدر الیکا با اهریمن عهدی بسته است که در ازای دوباره زنده کردن دخترش، باید آن را انجام دهد. در طول بازی Prince of Persia (نسخه سال ۲۰۰۸) و همراهی Elika با شاهزاده، همواره الیکا نقش خیلی مهمی در شکل گیری شخصیت پرینس دارد. The Prince و الیکا جریانات و مشکلات زیادی را با یکدیگر از سر می گذرانند و همواره یکدیگر را برای بهتر شدن به جلو می برند و البته در طی این مسیر به هم علاقمتد می شوند. در واقع به نوعی می توان گفت شخصیت بسیار مثبت و دوست داشتنی الیکا و جذابیت ذاتی او او باعث می شود تا شاهزاده ما تبدیل به شخصیتی مسئولیت پذیرتر از قبل از وقایع داستان بازی و ابتدای آن گردد. بازی در زمینه مبارزات و المان های پلتفرمینگ و باس فایت ها هم مثل داستان و روایت و شخصیت هایش فوق العاده بود و هر بازیباز علاقمند به اکشن ادونچر را جذب خود می کرد. در نهایت باید بگویم شاید این بازی با دیگر عناوین سری فرق داشت و عنوانی خاص و جدا بود، ولی واقعا بازی قشنگی بود و کیفیت بالایی داشت و کاملا ارزش تجربه کردن را داراست.

۳ – Resident Evil 7 یک رزیدنت اویل واقعی نیست

یکی از آن حرف های عجیب و غریب. خیلی واضح بود که این سری بعد از نسخه ششم نیاز به کلی وحشت و بقا و بازگشت به ریشه ها و خانه تکانی دارد. دقیقا هم همین اتفاق در نسخه هفتم رخ داد ولی بالاخره برخی باید همیشه غر بزنند! از همان زمانی که نسخه هفتم بازی رزیدنت اویل معرفی شد بحث و گمانه زنی ها در مورد موفقیت یا عدم موفقیت این بازی شروع شد و همگی در شک و تردید به سر می بردند که ایا Resident Evil 7:Biohazard خواهد توانست سری از نفس افتاده رزیدنت اویل را نجات دهد و نام کپکام را دوباره بر سر زبان ها بیاندازد یا خیر؟ البته به واقع نیز بازیبازان حق داشتند که این گونه فکر کنند زیرا که همه چیز و همه چیز در بازی Resident Evil 7:Biohazard با عناوین همیشگی این سری فرق داشت. داستان بازی کاملا دگرگون شده و هیچ شخصیت آشنایی در آن به چشم نمی خورد. زاویه دوربین بازی که همیشه به سوم شخص بودن آن در یک عنوان سری اصلی اویل عادت کرده ایم، به صورت اول شخص در آمده و هیچ شباهتی به عناوین قبلی نداشت. این دو تغییر به قدری بزرگ بودند که انگار کل بازی را نسبت به عناوین قبلی عوض کرده بودند و به واقع نیز همین طور بود. به همین دلیل هم بود که نظرات بسیار ضد و نقیضی از سوی طرفداران این سری به گوش می رسید و عده ای کاملا موافق و عده ای کاملا مخالف این تغییرات اساسی در بازی بودند و البته به هیچ وجه نمی توانستیم تا در مورد این بازی یک نتیجه گیری کلی انجام دهیم و حتی حدس بزنیم که آیا این عنوان کاملا موفق خواهد بود یا خیر. چاره ای نبود جز این که تا زمان انتشار بازی صبر کنیم و آن را تجربه نماییم و نظر منتقدین و بازیبازان را در سراسر دنیا در مورد این عنوان ببینیم. بازی Resident Evil 7:Biohazard که کپکام وظیفه ساخت و توسعه آن را عهده دار بود در سال ۲۰۱۷ برای پلتفرم های Playstation 4 ,Xbox One و PC منتشر گردید. لازم به ذکر است که وظیفه انتشار این بازی را نیز مثل هر رزیدنت اویل دیگری کمپانی کپکام بر عهده داشت. در نام بازی برای اولین بار هر دو کلمه “Resident Evil” و “Biohazard” که یکی مربوط به نسخه های غربی و دیگری مربوط به نسخه های ژاپنی بازی بوده است با هم حضور دارند و این بار نام بازی در تمام نسخه ها در دنیا یکسان است. Resident Evil 7:Biohazard موفق شد تا پس از انتشار بازخوردهای فوق العاده ای را دریافت نماید و نهایتا از مجموع نقد ها و نمرات خود، امتیاز متای بسیار عالی ۸۶/۱۰۰ کسب نمود تا به این ترتیب به عنوان یکی از موفق ترین عناوین اول شخص سبک وحشت در دنیای بازی های رایانه ای شناخته شود  و ثابت کند که کپکام این بار تصمیم درستی را در جهت دوباره احیا کردن این سری گرفته است و تغییراتی که بازی به خود دیده است همان تغییراتی بوده اند که سری رزیدنت اویل به آن ها نیاز داشته است.

به صورت کلی باید گفت Resident Evil 7: Biohazard برای اکثریت طرفداران و منتقدان در دنیا همان رزیدنت اویلی بود که انتظار داشتند و قصد داشتند ببینند و برای عده کمتری نیز به خاطر تغییرات زیاد قابل قبول نبود و آن را بازی دیگری محسوب می کردند. اما باید گفت کپکام موفق شد تا دوباره اقتدار را به این سری محبوب بازگرداند و دوباره مانند گذشته قدرت نمایی کند. درست است که Resident Evil 7: Biohazard تغییرات زیادی داشت اما مگر نه این که همه می گفتیم این بازی نیاز به تغییر دارد و مگر نه این که در نسخه های ۵ و ۶ که همه شخصیت های آشنا حضور داشتند کلی ایراد گرفتیم و گفتیم این بازی ها خوب نیستند؟ کپکام ریسک کرد، ریسک بزرگی هم کرد ولی این ریسک خیلی خیلی لازم بود. این سری نیاز به یک شروع دوباره داشت و و همین بازی شروع دوباره ای است برای این سری وحشت بقای محبوب و دوست داشتنی که لااقل می توانیم دوباره بگوییم یک سری وحشت بقاست و نه یک بازی شوتر سوم شخص و تماما اکشن. مدت خیلی زیادی برای عرضه یک رزیدنت اویل واقعی صبر کردیم و سرانجام به نظر می رسد که کپکام راه درست را پیدا کرد و بعد هم که با شاهکار رزیدنت اویل ۲ ریمیک و سپس بازسازی نسخه ی سوم سری غوغایی به پا کرد و نشان داد خوب فهمیده یک بازی رزیدنت اویل باید چطور باشد. حالا بسیار خوشحالیم که نسخه جدید سری هم در راه است و گویا شباهت زیای زیاد هم به نسخه هفتم دارد

Resident Evil 7: Biohazard  نخستین بازی از فرنچایز اصلی رزیدنت اویل است که از نمای اول شخص دنبال می شود. در بازی بایستی در عمارت متروک و خوفناک بیکرها راه خود را باز کنید و چاره ای برای فرار از دست آن دیوانگان آدمکش پیدا کنید که البته به هیچ وجه کار آسانی نیست و چالش های زیادی برای شما در این راه وجود دارند. البته شما نیز در این راه دست خالی نیستید و مانند همیشه در عناوین این سری، بازیباز به انواع سلاح در بازی دسترسی دارد مانند پیستول، شات گان، آتش انداز، مواد منفجره و حتی اره برقی. این سلاح ها برای مبارزه با دشمنان در بازی استفاده می شوند. Resident Evil 7 به هیچ وجه یک عنوان تماما اکشن و به عبارتی یک “فستیوال اکشن و تیراندازی” نیست و این نسخه بیشتر از همیشه در زمینه گیم پلی به ریشه های خود بازگشته است و شاهد یک عنوان وحشت بقای واقعی هستیم. در بازی برخی مکانیک های همیشگی سری رزیدنت اویل مانند حل کردن پازل ها و مدیریت منابع و مهمات و همچنین گیاهان دارویی برای پر کردن خط سلامتی وجود دارند که بازی بسیار جذاب می کنند. در Resident Evil 7 شاهد بازگشت به ریشه های این سری با خلق عمارتی مرگبار و هراس انگیز هستیم که دوباره بازیبازان را تا سرحد مرگ ترسانده  و معنای وحشت بقا را دوباره به این فرنچایز بازگردانده است. جلوه های بصری فنی و هنری با کیفیت نقش بسیار مهمی را در مخوف تر کردن فضا و اتمسفر بازی برای بازیباز دارد. طراحی هنری بازی نیز چیزی در حد فوق العاده است. به واقع عمارتی که بازی در آن جریان دارد به خودی خود و بدون وجود هیچ موجودی در آن، ترسناک و مخوف است و نفس آدم را بند می اورد. در Resident Evil 7: Biohazard شاهد همان طراحی همیشگی سری اویل که در نسخه های اولیه وجود داشت و کاری می کرد تا حتی از رد شدن از کنار پنجره و دو قدم به جلو برداشتن هم بترسیم، هستیم. در واقع این طراحی هنری حس ترس و وحشتی را که مدت هاست از این سری رخت بر بسته است دوباره به آن باز گرداند. محیط های اکثرا در داخل عمارت و اتاق ها و راهرو ها و دالان های تاریک یا انبارهای متروک عمارت بیکر دنبال می شوند به واقع یادآور عناوین قدیمی این سری هستند و شباهت های زیادی به عمارت عناوین محبوب و اولیه این فرنچایز دارند. سازندگان Resident Evil 7:Biohazard با بازگرداندن عالی المان های عمیق وحشت و بقا موفق شدند تا تحسین تمامی صنعت بازی از جمله منابع معتبر گیمینگ و بازیبازان را برانگیزند. داستان Resident Evil 7 Biohazard در سال ۲۰۰۷ رخ می دهد. تقریبا ۴ سال بعد از وقایع نسخه ششم رزیدنت اویل. بازی در شهر دلوی در ایالت لوئیزیانا در جنوب ایالات متحده امریکا دنیال می شود. شخصیت اصلی این بازی اتان وینترز نام دارد که یک شخصیت کاملا جدید برای این سری به حساب می آید و یک شهروند معمولی است که در مقایسه با شخصیت های اصلی قبلی این سری از مهارت های مبارزه ای و تیراندازی خیلی کمتری بهره مند است. اتان در جستجوی یافتن همسر گمشده اش میا است که این جستجو وی را به یک عمارت زراعی متروک می رساند که متعلق به خانواده بیکر است.

در بازی بایستی در عمارت متروک و خوفناک بیکرها راه خود را باز کنید و چاره ای برای فرار از دست آن دیوانگان آدمکش پیدا کنید که البته به هیچ وجه کار آسانی نیست و چالش های زیادی برای شما در این راه وجود دارند. البته شما نیز در این راه دست خالی نیستید و مانند همیشه در عناوین این سری، بازیباز به انواع سلاح در بازی دسترسی دارد مانند پیستول، شات گان، آتش انداز، مواد منفجره و حتی اره برقی. این سلاح ها برای مبارزه با دشمنان در بازی استفاده می شوند. Resident Evil 7 به هیچ وجه یک عنوان تماما اکشن و به عبارتی یک “فستیوال اکشن و تیراندازی” نیست و این نسخه بیشتر از همیشه در زمینه گیم پلی به ریشه های خود بازگشته است و شاهد یک عنوان وحشت بقای واقعی هستیم. در بازی برخی مکانیک های همیشگی سری رزیدنت اویل مانند حل کردن پازل ها و مدیریت منابع و مهمات و همچنین گیاهان دارویی برای پر کردن خط سلامتی وجود دارند که بازی بسیار جذاب می کنند. در Resident Evil 7 شاهد بازگشت به ریشه های این سری با خلق عمارتی مرگبار و هراس انگیز هستیم که دوباره بازیبازان را تا سرحد مرگ ترسانده  و معنای وحشت بقا را دوباره به این فرنچایز بازگردانده است

اگر چه در داستان ارتباط هایی با عناوین قبلی این فرنچایز وجود دارد اما این بازی یک مجموعه کاملا جدید از شخصیت ها را به بازیبازان معرفی می کند که هیچ گاه در این سری حضور نداشته اند. اتان وینترز به نحوی در این عمارت متروک به دام افتاده و اتفاقات وحشتناکی را تجربه می کند که داستان حضور او در اینجا و جستجوی وی برای یافتن همسرش و تلاش برای نجات یافتن از این قتل گاه، پلات اصلی داستانی بازی را تشکیل می دهد. داستان بازی کشش و توانایی لازم برای جذب بازیبازان و طرفداران این سری را داراست و کاملا مناسب برای یک نسخه از سری رزیدنت اویل می باشد. معرفی یک داستان کاملا جدید با شخصیت هایی کاملا جدید که برای اولین بار در این سری حضور دارند یک ریسک بزرگ برای سازندگان این عنوان بوده است اما از آنجایی که به واقع همه می دانستیم که این سری نیاز به یک شوک بزرگ و یک خانه تکانی دارد، این تغییر داستان و شخصیت های جدید همان تحول وشروع دوباره ای بود که سری رزیدنت اویل به آن نیاز داشت. عنوان رزیدنت اویل ۷ در زمینه جلوه های بصری چه از دیدگاه فنی و چه طراحی هنری نیز یک عنوان کاملا با کیفیت و زیباست. در بازی شاهد جلوه های بصری بسیار عالی و کاملا مناسب یک بازی نسل هشتم هستیم که این جلوه های بصری فوق العاده باعث شده اند با واقعی تر به نظر رسیدن همه چیز در بازی، حس ترس و وحشت بسیار بیشتر شود و استرس بیشتری به بازیبازان منتقل شود، مخصوصا با توجه به این که زاویه دید بازی در این عنوان به صورت اول شخص است،  صداگذاری شخصیت های بازی عالیست و صداپیشگان بازی به بهترین شکل ممکن از پس نقش خود بر آمده اند و اتان وینترز و خانواده دیوانه بیکر و … همه به بهترین شکل حس و حال نقش خود را به بازیباز منتقل می کنند. همچنین در بازی شنوای یک موسیقی کاملا مناسب برای یک بازی سبک وحشت بقا هستیم و موسیقی بازی کاملا با حال و هوای آن هماهنگ است و حس وحشت و استرس و ناامنی را در شما تشدید می کند. به صورت کلی باید گفت Resident Evil 7: Biohazard برای اکثریت طرفداران و منتقدان در دنیا همان رزیدنت اویلی بود که انتظار داشتند و قصد داشتند ببینند و برای عده کمتری نیز به خاطر تغییرات زیاد قابل قبول نبود و آن را بازی دیگری محسوب می کردند. اما باید گفت کپکام موفق شد تا دوباره اقتدار را به این سری محبوب بازگرداند و دوباره مانند گذشته قدرت نمایی کند. درست است که Resident Evil 7: Biohazard تغییرات زیادی داشت اما مگر نه این که همه می گفتیم این بازی نیاز به تغییر دارد و مگر نه این که در نسخه های ۵ و ۶ که همه شخصیت های آشنا حضور داشتند کلی ایراد گرفتیم و گفتیم این بازی ها خوب نیستند؟ کپکام ریسک کرد، ریسک بزرگی هم کرد ولی این ریسک خیلی خیلی لازم بود. این سری نیاز به یک شروع دوباره داشت و و همین بازی شروع دوباره ای است برای این سری وحشت بقای محبوب و دوست داشتنی که لااقل می توانیم دوباره بگوییم یک سری وحشت بقاست و نه یک بازی شوتر سوم شخص و تماما اکشن. مدت خیلی زیادی برای عرضه یک رزیدنت اویل واقعی صبر کردیم و سرانجام به نظر می رسد که کپکام راه درست را پیدا کرد و بعد هم که با شاهکار رزیدنت اویل ۲ ریمیک و سپس بازسازی نسخه ی سوم سری غوغایی به پا کرد و نشان داد خوب فهمیده یک بازی رزیدنت اویل باید چطور باشد. حالا بسیار خوشحالیم که نسخه جدید سری هم در راه است و گویا شباهت زیای زیاد هم به نسخه هفتم دارد.

۲ – The Last of Us Part 2 داستان ضعیفی دارد!

شاخص ترین و بزرگترین دروغ نسل هشتم. بله خب قطعا The Last of Us Part 2 کیفیت بازی اول را ندارد چون در همه زمینه ها پیشرفت کرده است و حداقلش این است که کیفیت مشابهی دارند نسبت به زمان عرضه خودشان. در نقدم از این بازی همه ی حرف هایی که لازم بود را زدم و جدا از کلی پیام محبت آمیز و زیبا در تلگرام و کامنت ها و… که ۲۰۰-۳۰۰ نمونه اش را در نظرات نقد می بینید (و بسیار بابت این نظرات و پیام ها از شما دوستان خوبم متشکر و قدردانم)، گویا این نقد در چشم عده ای هم فرو رفته بود و حتی آن قدر رویشان تاثیر گذاشته بود که یکی دو نفر وادار به فحش دادن شدند! خیلی لذت دارد که این قدر تحت تاثیر نقدت قرار بگیرند که نتوانند تحمل کنند و به فحش متوسل شوند. البته خب آن چند نفر چاره ای هم نداشتند جز تحمل کردن حقیقت و خودخوری. خلاصه این که سونی بار دیگر ما و طرفداران و علاقمندان پلی استیشن را با هدیه ای روبرو کرد که سریعا رفت توی فاز بازی سال شدن. یک عنوان اکشن ماجرایی با المان های وحشت و بقا از زاویه دوربین سوم شخص و بر پایه مبارزات دور و نزدیک و مخفی کاری است که به عنوان یک انحصاری شاهکار دیگر در نسل هشتم منتشر شد تا این کنسول نیز مثل برادران بزرگترش در نسل های قبلی، نسلی پر از انحصاری های فراتر از شاهکار را پشت سر گذاشته باشد و با یک انحصاری غول پیکر که کاندید اصلی بازی سال ۲۰۲۰ هم هست، منتظر رسیدن برادر کوچک و زیبا و قدرتمندش یعنی Playstation 5 در چند ماه آینده بنشیند تا سکان قدرت و رهبری نسل نهم را به او تحویل دهد.  برهی می گویند داستان بازی در حد نسخه اول نیست اما برعکس، اتفاقا داستان این بازی خیلی خیلی قدرتمند است. داستان The Last of Us: Part 2 به حدی شاهکار و سنگین و عمیق و البته سیاه و تاریک است که در کمتر مدیایی تا امروز چنین داستان تلخ ولی زبیایی را دیده باشیم. اگر بگویم بعد از گذشت چند ساعت، داستان اولین یا دومین انگیزه مهم شما برای بازی کردن این عنوان می شود باور کنید که حرف صحیحی است زیرا جالب است که حتی اگر دلتان نخواهد داستان را دوست داشته باشید و به آن وابسته شوید، عاشق آن می شوید و بار سنگین غم بازی را به دوش خودتان خواهد کشید، همراه شخصیت های بازی پیش می روید و از نظر احساسی به آنها وابسته می شوید و می خواهید مراقب الی کوچولو باشید. ناسلامتی شما جوئلش بوده اید. دنیایی که در بازی دوم داریم می بینیم به مراتب بدتر و کثیف تر شده است و پای فرقه مذهبی و مدال های جدید قارچ زده و…. هم به آن باز شده و جالب است که باز هم در این دنیا خطرناک ترین موجودات، انسان ها هستند. با دیدن دنیای بازی دوم، کسانی که نسخه اول را تجربه کره اند بار هم به فکر فر می روند که آیا بهتر نبود که در انتهای بازی دوم گذاشته بودیم با همان احتمال پایین، شاید واکسن این بیماری پیدا می شد؟ و یا این که این انسان های جانی جلاد دیوانه لیاقت این را نداشتند همان بهتر که الی را زنده نگه داشتیم؟ دنبال جواب نگردید. همان طور که در پایان بازی نخست پیدا نکردیم، در اینجا نیز نمی شود فهمید کدام پاسخ درست است. این هنر داستان سرایی تانی داگ است که مجبورمان می کند فکر کنیم و آخر هم واقعا آنقدر همه جیز خاکستری است که حتی درصدی هم نمی شود به سمتی متمایل شد. ناتی داگ جوری در عناوینی مثل The Last of Us: Part 2 داستان پردازی می کند که نظیر آن برای هیچ کس دیگری ممکن نیست. بهترین داستان و از آن مهم تر بهترین روایتی را که می توانید در یک بازی ویدئویی تصور نمایید، در The Last of Us: Part 2 وجود دارد (البته منتظر گل و بلبل نباشید. یا باشید؟). این جادوی ناتی داگ است که شخصیت هایی خلق می کند که به قدری واقعا و عمیق و معرکه هستند که در هر لحظه بازی و با هر برخوردی که با آنها دارید لایه هایی از شخصیتشان را می شناسید و برخی از ذات آنها برای ما نمایان می شود، تازه برخی از آنها مثل یک انسان کاملا واقعی، ذات خود را از شما کاملا پنهان می کنند و در صدد گول زدن یا شاید اصطلاحا  Manipulateکردن شما هستند. در کل باید بگویم یکی از مهمترین دلایل قدرتمند بودن The Last of Us: Part 2، هسته داستانی جذاب، بار داستانی سنگین، تاریکی ذاتی فضای داستانی و از آن مهمتر روایت بی نظیر آن است که به هنرمندانه ترین شکل ممکن صورت گرفته است. بازی The Last of Us: Part 2 عنوانی است که جدا از باکیفیت بودن در تمام بخش ها، هرگاه اسمش مطرح می شود بادآور داستان گویی و روایت شاهکار است و با شکوه و عظمت در داستان سرایی و شخصیت پردازی همراه است. ناتی داگ با داستان پردازی و شخصیت ها و روابط آن ها و نمایش ذات انسان های مختلف و نمایش قابلیت جنون و رد کردن مرزهای حیوان بودن انسان در ،The Last of Us: Part 2 قلب من را به آتش کشی و من را دیوانه ی خود کرد. آخر چقدر زیبا. داستانی شاهکار و درام و سیاه و سنگین که برای هر کسی نیست.

هیترها وقتی کسی می خواهد حقیقت را در مورد این بازی بگوید!

داستان The Last of Us: Part 2 غمی عمیق را به جانتان می اندازد و خیلی راحت اینطور بگویم که در بازی غصه می خورید. اما این غصه خوردن عذاب آور نیست بلکه حاصل غرق شدن کامل شما در دل دنیا و داستان بازی است که جالب است حتی اگر نخواهید هم نمی توانید مانعش شوید و باز هم بعد از چند ساعت خود را غرق در دل داستان و همراهی کردن احساسی با شخصیت ها خواهید یافت و حتی داستان برایتان شخصی می شود که واقعا خودتان هم از این موضوع تعجب خواهید کرد. این سری به طور کلی چه در بازی اول و چه در نسخه دوم، میعادگاه صحنه هایی بی نهایت احساسی است که اشک شما را جاری می کند و از این صحنه ها در بازی اول و دوم کم نداشتیم و نداریم اما به صحنه های بازی دوم اشاره نمی کنم. فقط اگر می خواهید بدانید که منظورم در چه حدی احساسی و قوی است بدانید که دارم از صحنه هایی مثل مرگ سارا در آغوش پدر یا صحنه ای که در رستوران جوئل الی را در آغوش گرفت و آرام کرد صحبت می کنم. بدون هیچ شکی در The Last of Us: Part 2 نیز مثل بازی نخست اشک و لبخند در قسمت های مختلف بازی همراه شما خواهند بود و فکر نکنید که می توانید از احساساتی شدن در این بازی فرار کنید. جدا از این که ساخت یک بازی مثل بخش اول  The Last of Us یعنی عنوانی با بالاترین کیفیت ممکن کار بینهایت سختی است که شاید فقط ۲-۳ بازیساز از پس آن برآیند، ساخت یک دنباله شاهکار که حتی در همان سطح عمل کند (چه برسد بهتر هم باشد) چندین برابر سخت تر و دشوار هم هست و برای همین است که ارزش ساخت و کسب متای ۹۵ و ۹۶ برای The Last of Us: Part 2 خیلی خیلی تحسین برانگیزتر از عنوان نخست است و باید این موضوع را باز کنیم و خدمت شما عرض کنم چرا اینطور است. در دنیای بازی ها و مخصوصا در مورد فرنچایزهای دارای عناوین نخست بسیار عالی، خیلی وقت ها شاهد موضوعی بوده ایم (که البته اصلا ثابت و همیشگی نیست) و آن کاهش کیفیت در نسخه های جدید نسبت به عناوین اولیه آن فرنچایز است و خیلی مواقع دیده ایم که نسخه اول یک فرنچایز، فوق العاده برتر و زیباتر از مثلا نسخه سوم آن هستند و عناوین جدیدتر انگار آن تازگی و طراوت نسخه های اولیه را ندارند لااقل از دید منتقدان. می دنید چرا می گویم لااقل از نظر منتقدین؟ جون اینها بر عکس اکثر گیمرها، واقعا خیلی وقت ها تکلیفشان با خودشان معلوم نیست و انگار دقیقا مثل آن مردک “واقعا” محترم، فراستی، فقط نشسته اند که ببینند سازندگان برای نسخه های بعدی یک سری چکار می کنند و دقیقا بگویند برعکسش باید انجام می شد! یعنی واقعا گاهی در این مورد به سازندگان حق می دهم. چرا؟  وقتی سازنده ای مثل ناتی داگ می خواهد نسخه جدید یک فرنچایز موفق و فراتر از شاهکار مثل The Last of Us را بسازد واقعا شاید در ابتدا و با دیدن رفتار منتقدین نمی داند که باید دقیقا چه کاری انجام دهد تا منتقدین راضی شوند (شاید نهایتا تصمیم درست را بگیرند ولی خب اینها ناتی داگ هستند و یکی دو تا هم مثلشان وجود ندارد). اگر بیایند و با المان های موفق و شاهکار عنوان اول یک بازی جدید خلق کنند و تنها کیفیت گرافیکی و .. بازی را ارتقا دهند که منتقدان انگ تکراری بودن به آن بازی می زنند و از نمره آن کم می کنند در حالی که با خود نمی گویند چرا سازنده باید اصطلاحا به ترکیب تیم برنده دست بزند و بازی موفق خود را کلی تغییر دهد؟

شاخص ترین و بزرگترین دروغ نسل هشتم. بله خب قطعا The Last of Us Part 2 کیفیت بازی اول را ندارد چون در همه زمینه ها پیشرفت کرده است! در نقدم از این بازی همه ی حرف هایی که لازم بود را زدم و جدا از کلی پیام محبت آمیز و زیبا در تلگرام و کامنت ها و… که ۲۰۰-۳۰۰ نمونه اش را در نظرات نقد می بینید (و بسیار بابت این نظرات و پیام ها از شما دوستان خوبم متشکر و قدردانم)، گویا این نقد در چشم عده ای هم فرو رفته بود و حتی آن قدر رویشان تاثیر گذاشته بود که یکی دو نفر وادار به فحش دادن شدند! خیلی لذت دارد که این قدر تحت تاثیر نقدت قرار بگیرند که نتوانند تحمل کنند و به فحش متوسل شوند. البته خب آن چند نفر چاره ای هم نداشتند جز تحمل کردن حقیقت و خودخوری. خلاصه این که سونی بار دیگر ما و طرفداران و علاقمندان پلی استیشن را با هدیه ای روبرو کرد که سریعا رفت توی فاز بازی سال شدن. یک عنوان اکشن ماجرایی با المان های وحشت و بقا از زاویه دوربین سوم شخص و بر پایه مبارزات دور و نزدیک و مخفی کاری است که به عنوان یک انحصاری شاهکار دیگر در نسل هشتم منتشر شد تا این کنسول نیز مثل برادران بزرگترش در نسل های قبلی، نسلی پر از انحصاری های فراتر از شاهکار را پشت سر گذاشته باشد

مثالهای زیادی مثل God of War Ascension و Deus Ex Mankind Divided داریم که بسیار شبیه به عنوان بی نظیر و شاهکار قبلی بودند و واقعل معرکه بودند ولی منتقدین گفتند چرا مثل شاهکارهای قبلی هستن! حالا تازه این در حالتی بود که بازی تغییر نکند. حالا برویم سراغ حالت بعدی تا ببینید چقدر مسخره است اوضاع. حالا اگر سازندگان بیایند و بازی را در نسخه جدید کاملا نو کنند و کلی المان های جدید بیاورند و تغییرات زیادی در بازی به وجود بیاورند، همین منتقدان می گویند ای بابا این بازی دیگر نامش The Last of Us: Part 2 و از این فرنچایز نیست، یعنی حسابی به این که چرا بازی مانند قبل از المان های موفق خود استفاده نکرده است و کلی تغییر کرده است، گیر می دهیم و سازندگان را سرزنش می کنیم که آقا ریشه ها کجا رفت؟!! شما بگرد عزیز من، ریشه ها رو می بینی دقیقا کجا رفته… یعنی کامل می بینی ها. پیدا نکردی بیا بهت بگم کسکم. خلاصه که اینها را گفتم که فقط ببینید کاری که ناتی داگ می کند چقدر مرگبار و سخت است.  چقدر اعضای ناتی داگ نابغه هستند که در ساخت  The Last of Us: Part 2 دقیقا طوری عمل می کنند که بازی هم المان ها و شالوده قدیم خود را حظ کرده باشد و از طرف دیگر یک عنوان با فضایی جدید و حال و هوا و مکانیک هایی نو را عرضه کنند تا بتوانند طرفداران و منتقدان را راضی نگاه دارند. آنها به قدری این حد وسط را دقیق دقیق نگه می دارند که دهان همه بسته باشد و در نهایت The Last of Us: Part 2 بیاید و  متای ۹۶ بگیرد. حتی اگر به رویمان هم نیاوریم اما در دلمان خوب می دانیم که در سال های اخیر (و مخصوصا در مورد نسخه های جدید فرنچایزی که شماره اول آن استثنایی و فوق العاده بوده است)، آن قدر سطح انتظارات ما به خاطر این سایت ها و متا و نمرات و … نسبت به دوران گذشته بالاتر رفته است که انتظار داریم وقتی یک عنوان در شماره اول برای ما خاطرات شیرینی رقم زده است در شماره های بعدی نه تنها خاطرات شیرین تری را برای ما خلق کند بلکه انتظار هم داریم تا نسخه جدید هم مانند بازی قبلی باشد و هم یک بازی جدید باشد، اما آیا دقت کرده اید که ما فقط می خواهیم، اما نمی دانیم چطور باید چنین کاری را عملی کرد و فکر نمی کنیم که آیا اصلا این خواسته منطقی است یا خیر؟ بله خب اگر موضوع در مورد ناتی دلگ و سونی و ۲ شماره ی The Last of Us شدنی است “زیرا اعضای ناتی داگ فقط جلوی ما شکل انسان هستند وگرنه در اصل هیچ کدومشون آدم نیستن بلکه یک ربات هایی با هوش و نبوغ جند هزار سال بعد هستن، اما خب از بقیه که این انتظارو نداشته باشید عزیزان ناتی داگ فقط یه دونه اس!” خلاصه کلام این که مبادا بخواهید به خاطر حرف ۴ نفر که حتی پلی استیشن هم ندارند و حرف می زنند و یا به خاطر یوزر اسکوری که همان ها ثبت کرده اند و حتی متاکریتیک هم دیگر کفرش از ادستشان در آمده است و اتفاقا خیلی هایشان هم هموطن هستند، این شاهکار بی رقیب را تجربه نکنید.

۱ – بازی های دیوید کیج بازی نیستند و فیلم هستند!

یکی از مسخره ترین و مضحک ترین حرف هایی که تا امروز در دنیای بازی های شنیده ام همین است و باید این را در قسمت اول مقاله می آوردم از بس که واضح و بزرگ است. به تازگی عنوان دیترویت را تجربه و پلات کردم و حسم بعد از دیدن کلی پایان و انتخاب و شگفت زده شدن این بود که “واااای خدایا این چه بازی بی نظیری بود دیگه!”. دقیقا یاد حس و حال زمان تجربه فارنهایت و هوی رین افتادم و انگار که هنگ کرده بودم از زیبایی این بازی. آن قدر کیف کردم که دارم یک مقاله فقط در مورد دیوید کیج و بازی هایش می نویسم و به زودی برایتان منتشر خواهم کرد. واقعا زورم می گیرد که برخی می گویند اینها که بازی نیستند فیلم هستند! این ذره ای واقعیت ندارد زیرا بازی یعنی شما همه چیز را رقم بزنید و در بازی های دیوید کیج هم اتفاقا شما خیلی بیشتر از دیگر بازی ها همه چیز را رقم می زنید.

اینجا شما اتفاقات را کنترل میکنید نه یک روند خطی و از پیش تعیین شده. اینجا تصمیم با شماست زیرا این یک فیلم درجه دو هالیوودی نیست، این یک بازی AAA جذاب و زیباست. عنوانی که شاید وامدار هنر هفتم باشد اما بازیگر نقش اول آن ما هستیم. ما تعیین میکنیم چه کسی میمیرد و چه کسی زنده میماند. خلاصه این که وجود دیوید کیج در دنیای بازی ها یک غنیمت است و بازی های هم شاهکارهایی از نظر داستانی سرایی چند شاخه در دنیای بازی ها محسوب می شوند که همه و همه باید تجربه کنند. حتی کسی مثل من که عاشق اکشن است کاملا در برابر عناوین دیوید کیج ناتوانم و تسلیم می شوم از بس که زیبا و بی نظیرند و داسنان های شاهکاری دارند

در واقع موضوعی که در اینجا مطرح می‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‎‎‎‎شود این است که کسی باید از آن‎ها سوال کند که شما در کدام فیلم ‎می‎توانید بارها و بارها پایان بازی را به اختیار خود تغییر دهید؟ شما در کدام فیلم می‎توانید انواع و اقسام تصمیمات را بگیرید و در انتها نیز با عواقب تک‎تک آن‎ها روبرو شوید؟ نه دوستان عزیز این فیلم نیست، بازی است. بازی‎ای که شخصیت اصلی تفنگ ندارد و کاور نمی‎گیرد و یک تنه به جنگ یک لشکر نمی‎رود. این یک بازی احساسی است که در آن با تصمیمات و احساس و عواقب سر و کار دارید نه با یک گروه تروریست در افغانستان. وقتی ایراداتی که از سوی مخالفان و منتقدان این سبک بازی ها به آن ها وارد شده است را مطالعه کنید به طور کلی به این نتیجه می‎رسید که اغلب به طور کل با ساختار بازی و تماما سینمایی بودن آن مشکل دارند و از نحوه‎ی روایت داستان یا تصمیماتی که باید در طول بازی بگیرید شکایتی نداشته اند (تاکید می‎کنم اغلب، نه تمام منتقدان) و آن را جذاب توصیف کرده‎اند.

یکی از مسخره ترین و مضحک ترین حرف هایی که تا امروز در دنیای بازی های شنیده ام همین است و باید این را در قسمت اول مقاله می آوردم از بس که واضح و بزرگ است. به تازگی عنوان دیترویت را تجربه و پلات کردم و حسم بعد از دیدن کلی پایان و انتخاب و شگفت زده شدن این بود که “واااای خدایا این چه بازی بی نظیری بود دیگه!”. دقیقا یاد حس و حال زمان تجربه فارنهایت و هوی رین افتادم و انگار که هنگ کرده بودم از زیبایی این بازی. آن قدر کیف کردم که دارم یک مقاله فقط در مورد دیوید کیج و بازی هایش می نویسم و به زودی برایتان منتشر خواهم کرد. واقعا زورم می گیرد که برخی می گویند اینها که بازی نیستند فیلم هستند! این ذره ای واقعیت ندارد زیرا بازی یعنی شما همه چیز را رقم بزنید و در بازی های دیوید کیج هم اتفاقا شما خیلی بیشتر از دیگر بازی ها همه چیز را رقم می زنید

نکته بسیار مهمی که در این بحث وجود دارد این است که بازی خاص هم مانند سینمای خاص، مخاطب خاص دارد. قطعا نمی‎شود انتظار داشت عنوانی مثل Beyond یا Until Dawn یا Heavy Rain و دیتریوت و فارنهایت، محبوبیتی مانند عناوین شوتر پیدا کنند همان طور که موسیقی راک و هوی‎متال نمی‎تواند مانند موسیقی پاپ طرفدار داشته باشد و نمی توان انتظار داشت که فیلمی از David Lynch مانند Mad Max طرفدار پیدا کند، ولی مخاطب خاص داشتن دلیل بر ضعف یک اثر هنری نیست. باور کنید لذتی که از بازی کردن عنوانی مثل Detroit می‎برید شاید کمتر از عناوین عامه‎پسند نباشد ولی برای مخاطب خودش. شاید لذت بازی کردن این چنین عناوینی از جنسی متفاوت با لذت بازی کردن عناوین عامه‎پسند باشند ولی همچنان از همان خانواده هستند، خانواده ای بزرگ به اسم گیم که هدفش سرگرم کردن مخاطب خود است. حال این سرگرم کردن می‎تواند با دادن اسلحه‎ای به دست او برای کشتن یک ارتش باشد یا سپردن تصمیماتی سخت به او که به قیمت جان او یا عزیزترین کسانش تمام شود. اینجا شما اتفاقات را کنترل می‎کنید نه یک روند خطی و از پیش تعیین شده. اینجا تصمیم با شماست زیرا این یک فیلم درجه دو هالیوودی نیست، این یک بازی AAA جذاب و زیباست. عنوانی که شاید وامدار هنر هفتم باشد اما بازیگر نقش اول آن ما هستیم. ما تعیین می‎کنیم چه کسی می‎میرد و چه کسی زنده می‎ماند. خلاصه این که وجود دیوید کیج در دنیای بازی ها یک غنیمت است و بازی های هم شاهکارهایی از نظر داستانی سرایی چند شاخه در دنیای بازی ها محسوب می شوند که همه و همه باید تجربه کنند. حتی کسی مثل من که عاشق اکشن است کاملا در برابر عناوین دیوید کیج ناتوانم و تسلیم می شوم از بس که زیبا و بی نظیرند و داسنان های شاهکاری دارند.

1
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

  • به نظر من این مقاله میتونه در جواب یاوه گویی های زومجی در رابطه با مراسم فوق العاده پلی استیشن باشه….. این برنامه به قدری مضحکه که صدای همرو دراورد

    0
    0
  • Abolfazlcrs2 گفت:

    سلام و ممنون از آقا سعید آقابابایی برای این مقاله ی زیبا . من نه هیترم نه مایکرو فن نه سونی فن . فقط درباره د لست ۲ میخواستم بگم که یوزر اسکور بازی مشخص میکنه که خود طرفداران بازی هم از داستان ناراضی ان .
    من رزیدنت اویل ۷ رو بازی کردم و باید بگم بهترین بازیم تو چند سال اخیره . واقعا نمیفهمم چرا میگن به رزیدنت اویل نزدیک نیست چرا لیون توش نیست چرا کریس نیست . خیلی هم بازی خوب و فوق العاده ایه و به هر کی معرفی کردم تا بازی کنه لذت برده .

    0
    0