نابغه تکرار نشدنی دنیای گیم | نگاهی تحلیلی و موشکافانه به آثار هیدتاکا میازاکی

۱۳ آبان ۱۳۹۸ - ۰۹:۰۰

هیدتاکا میازاکی، نامی آشنا برای آن دسته از مخاطبان که عاشق و شیفته عناوین سخت و چالش برانگیز هستند به شمار می آید. نابغه ای ژاپنی که با خلق عنوان Demon Souls و در ادامه سه گانه شاهکار Dark Souls, به نوعی زیرسبکی جدید در عناوین اکشن نقش آفرینی خلق کرد. تا قبل از آن هاردکور گیمر ها و افرادی که تشنه چالش و سختی بودند، تنها با انجام دادن بازیهای گوناگون بر روی سطح های سختی بالا می توانستند کمی طعم چالش و سختی را بچشند. اما پس از عرضه سه گانه سولز، عناوین بسیار و متعددی با الهام از آثار میازاکی ساخته شدند که از قضا بسیاری از آنان خود به عناوین فوق العاده باکیفیت و جذابی تبدیل گشتند. بنابراین باید میازاکی را یکی از تاثیرگذارترین افراد و کارگردانان در یک دهه اخیر به شمار آورد.
اما در این مقاله متفاوت، قصد دارم آثار هیدتاکا میازاکی را با دیدی تحلیلی و عمیق زیر ذره بین ببرم. البته بدیهی است بخش قابل توجهی از مطالبی که در ادامه خواهید خواند، بیشتر نظرات شخصی نویسنده است و به همین دلیل احتمال خطا در آن وجود دارد. با تمام این بحث ها، برویم سراغ تحلیل و بررسی کلی آثار این نابغه ژاپنی، هیدتاکا میازاکی. با من و گیمفا همراه باشید..‌‌.

  • نگاهی به اندیشه های شخصی میازاکی

قبل از آنکه به بررسی عمیق آثار میازاکی بپردازیم، ابتدا باید تفکرات شخصی میازاکی در دنیای واقعی را بررسی کنیم. متاسفانه خود میازاکی زیاد علاقه ای به مصاحبه و گفتگو نداشته و خود اذعان کرده که آدمی خجالتی و کم روست. با این وجود در همان اندک مصاحبه های انجام شده، می توان به نکات ارزشمندی در مورد تفکر و عقاید او دست یافت. او در یکی از مصاحبه هایش صریحا از دنیا به عنوان خرابه و Wasteland یاد کرده است. این نکته را خوب به یاد داشته باشید زیرا جلوتر خواهید دید همین جمله کوتاه در آثار او نمود واقعی پیدا می کند. دیگر نکته قابل توجه در مورد شخص میازاکی، این است که او انسانی به شدت واقع بین بوده و معمولا از امید واهی یا خوشبینی بی دلیل پرهیز می کند. او خود به این نکته اشاره کرده که زمان کودکی و نوجوانی چیزی به نام جاه طلبی و رویاپردازی نداشته و هیچگاه تصورش را هم نمی کرده که روزی بتواند به جایگاه فعلیش در دنیای گیم برسد. پر واضح است میازاکی از آن دسته افرادی است که هیچگاه به امید های عجیب و بلندپروازی های مختلف اعتقاد نداشته و همواره با دیدی واقع بینانه، منطقی و به نوعی تلخ به دنیای اطراف خود می نگریسته. و در ادامه خواهید خواند که همین تفکر او، چه ویژگی ها و المان هایی را به آثارش تزریق کرده است.

We are born of the Blood, Made men by the blood, Undone by the blood…

  • جهل، نفرینی گمراه کننده یا هدیه ای ارزشمند؟

اولین مفهومی که می خواهیم مورد بررسی قرار دهیم، جهل است. در سه گانه سولز و بلادبورن این مفهوم را می توان در جای جای عناوین یاد شده مشاهده کرد. پرسشی جذاب در این جا مطرح می شود‌. آیا جهل همانطور که در دید اول به نظر می رسد تنها موجب بدبختی و گمراهی می شود یا اینکه نکات مثبت خود را نیز داراست؟ میازاکی به جهل به چشم صددرصد منفی نگاه نمی کند. به عنوان شاهکار Bloodborne نگاهی می اندازیم. در ابتدا مردم شهر Yharnam و افرادی که در آن منطقه زندگی می کردند, با وجود آنکه ممکن بود با مشکلات مختلف مانند فقر و بیماری دست و پنجه نرم کنند، اما حداقل با هیولاها و موجودات وحشتناک روبه رو نبودند. اما به محض اینکه تلاش های اولیه جهت ارتباط با Great Ones و رسیدن به دید و بصیرت واقعی شروع شد، کم کم شهر Yharnam نیز با پدیده های شوم جدیدی مواجه شد. پس از آنکه استاد ویلیام و شاگردانش به خاصیت شفابخش و قدرتمند خون پی بردند، به نوعی فاجعه های پیش رو آغاز گشتند. تا زمانی که مردم یا بهتراست بگویم محققان و دانشجویان Byrgenwerth از قدرت و توانایی های خون اطلاع نداشتند، طبیعتا تلاشی هم جهت استفاده خاص از آن صورت نگرفته، و به دنبال آن  فاجعه های گوناگون اتفاق نمی افتاند. بهتر است بگویم تا زمانی که آنها در جهل قرار داشتند و حقیقت و دانش موردنیاز را نداشتند، خطری نیز آنان را تهدید نمی کرد، اما پس از کشف قدرت بالای خون و به نوعی کنار رفتن پرده جهل، کم کم شهر Yharnam به سقوط خود نزدیک شد. این مسأله فقط در مورد استفاده از Blood جهت درمان بیماری ها و قدرتمند تر شدن افراد خلاصه نمی شود. بعدتر هنگامی که استاد William دریافت که استفاده و کار با خون می تواند نتایج مرگبار و فوق العاده وحشتناکی به دنبال داشته باشد، تحقیق و بررسی در این زمینه را متوقف ساخت و به بقیه افراد خصوصا شاگردش Laurence هشدار داد که از خون بترسد و به دنبال آن نرود چون نتایج فاجعه باری به دنبال خواهد داشت. البته خود William نیز قربانی دانش و معلومات خود شد، چون زمانی که با Umbilical cord توانست با یکی از Great Ones ها (Rom Vacious Spider) ارتباط برقرار کند، عقل و هوش خود را از دست داد و دیوانه و مجنون گشت. در واقع با استفاده از Umbilical cord او به چشم دل دست یافت و به نوعی به بصیرت واقعی رسید. که البته این بصیرت برای او بسیار گران تمام شد چون نه تنها او‌ چیزهایی را دید و‌ شنید که در حالت عادی امکان دیدن و شنیدن آن وجود نداشت، بلکه توانست با موجودی خداگونه یعنی Rom نیز ارتباط برقرار کند که البته آنطور که به نظر می رسد، از شانس بد استاد ویلیام، Rom خود به نوعی دیوانه و احمق بود که همین مسأله باعث جنون استاد ویلیام نیز شد. پس بار دیگر این مسأله به خوبی نشان داده شد که جهل به نوعی سپری محافظ در برابر حقایق بزرگ و تکان دهنده بوده است و با کنار رفتن جهل و یدست آوردن دانش و بصیرت حقیقی، این افراد تحمل و توانایی مشاهده و درک این حقایق را نداشته، و در نهایت هوش و عقل خود را نیز از دست دادند. البته مثال های این زمینه به همینجا ختم نمی شوند. سرنوشت Gehrman نیز مثال دیگری در این وادی است‌. گرمن که همواره در تلاش بود با Great Ones ارتباط برقرار کرده و به حقیقت اصلی دست یابد، با استفاده از Umbilical cord توانست با یکی از آنها یعنی Moon Presence ارتباط برقرار کند. اما متاسفانه او نیز مانند استاد ویلیام بد شانس بود و Moon Presence بعد از ایجاد ارتباط با او، به وسیله قدرت و جادوی خود او را فلج و ناتوان ساخته و Gerhman را در دنیای رویای شکارچی زندانی کرده و‌ او را ناظر رویا ساخت. این طور که به نظر می رسد گرمن صدهاسال در رویا زندانی است. Gehrmam نیز قربانی طمع و علاقه اش جهت رسیدن به دانش و بصیرت والا شد. در واقع ترکیب طمع و جاه طلبی برای ارتباط با Great Ones و همچنین اشتیاق به کسب دانش و بصیرت والا، موجب سقوط و بیچارگی افرادی مانند Gehrman و William شد. پس باید جهل را به سپری محافظ تشبیه کرد که برخی یا شاید تمام انسان ها را از خطر گمراهی، دیوانگی و شاید فساد دور نگه می دارد. چون اگر انسان ها برخی چیزها را ببینند، برخی مطالب را بشنوند و به حقایق والا و پنهان پی ببرند، امکان جنون، تباهی و یا فساد و گمراهی در آنها بسیار زیاد است. نگاهی به سرانجام شخصیت های مختلف دنیای Bloodborne مانند استاد ویلیام، Gehrman، Laurence. و دیگر افراد مهر تأییدی بر این باور است.
در خود جریان بازی نیز بازیبازان با کشتن باس ها و Great Ones ها و همچنین استفاده آیتم Madman Knowledge (که اسم آیتم نیز خود مستقیما به جنون و دیوانگی اشاره می کند) می توانند Insight بدست آورده و بصیرت خود را بالا ببرند. جالب است بدانید با بدست آوردن مقدار مشخصی بصیرت در بازی، برخی نکات و صداها برای شما پدیدار خواهند گشت. به عنوان مثال شما امکان مشاهده Amygdala ها را پیدا خواهید کرد و یا صدای گریه کودکی را در برخی مکان های خاص خواهید شنید. همین مسأله به خوبی نشان می دهد هر چه بصیرت و علم درونی شما افزایش یابد، قادر به مشاهده و درک موضوعات و مضامینی خواهید بود که در حالت عادی امکان مشاهده‌ی و درک آنها برای شما وجود ندارد. البته این مسأله به دنیای بلادبورن خلاصه نمی شود. احتمالا این جمله را شنیده‌اید که دانش و آگاهی بیشتر موجب رنج و ناراحتی بیشتر می شود. همچنین به طور پیش فرض درک و دانش بالا با نوعی وظیفه نیز همراه می شود. نظر شما چیست؟ آیا جهل را باید یک مزیت بر شمرد یا یک عیب؟

یکی از مهم ترین ارکان موفقیت فوق العاده عنوان Bloodborne را باید در فضاسازی و اتمسفر بی نظیر شهر Yharnam جست و جو کرد. شهری که معماریش را به نوعی از معماری لندن ویکتوریایی وام گرفته است. فضاسازی بی نظیر دنیای Bloodborne, کوچه ها و خیابان هایی که توسط هیولاهای خونخوار احاطه شده اند به خوبی حس ناامنی را به مخاطب منتقل می سازد. همچنین ساندترک فوق العاده بازی نیز در هر چه جذاب تر شدن محیط شهر Yharnam نقش پررنگی ایفا کرده است. مهم نیست چندسال از عرضه عنوان بلادبورن بگذرد، بلاشک این عنوان یکی از خارق العاده ترین فضاسازی ها در تاریخ بازی های ویدیویی را در اختیار داشت. فضاسازی این شهر و دنیا همخوانی فوق العاده ای با مضمون و تم بازی دارا بود و همین مسأله باعث می شد مخاطب نهایت ارتباط را با بازی برقرار کند. البته بلاشک طراحی محیط ها و مراحل فوق العاده از سوی سازندگان نیز باعث جذاب تر شدن شهر Yharnam گشت. یکی از عناوینی که امیدوارم در نسل نهم حتما شاهد آن باشیم، دنباله Bloodborne است چون با شناختی که از میازاکی، تیم فرام سافتور و البته کارنامه آنان داریم، پر واضح است ادامه عنوان بلادبورن، می تواند حرف های زیادی برای گفتن داشته باشد. جالب است بدانید خود میازاکی از بلادبورن به عنوان بازی مورد علاقه خود یاد کرده است.

  • در آثار میازاکی، تر و خشک غالبا با هم می سوزند.

ساخته های فرام سافتور و میازاکی عموما دارای تم و مضامینی تلخ، تاریک و بسیار واقع بینانه و بعضا بد بینانه هستند. یکی از نکاتی که در آثار مختلف میازاکی به چشم می خورد این است که تر و خشک، بی گناه و گناهکار، خوب و بد هنگام اتفاقات تلخ تفاوتی با یکدیگر ندارند. در اندیشه‌های میازاکی اگر شما در زمان نادرست در مکان نادرست قرار داشته باشید، به اجبار قربانی شرایط خواهید شد. حال این شرایط اجتناب‌ناپذیر می تواند طاعون و Bloodlust در دنیای بلادبورن باشد، یا Abyss در سری سولز یا هر مفهوم و اتفاق دیگری. در آثار میازاکی افراد خوب و بیگناه و یا حتی قهرمان ها نسبت به خطرات و فساد بیمه و ایمن نیستند و هر لحظه امکان فاسد شدن آنها یا مرگشان وجود دارد. سرنوشت و اتفاقات پیش آمده برای شوالیه Artorias در نسخه اول دارک سولز خود مهر تأییدی بر این نکته است. حتی قهرمان ها و پاک ترین افراد نیز از حیث خطر مرگ، نابودی و یا گمراهی با دیگر افراد متفاوت نیستند. در عنوان بلادبورن نیز سرنوشت Ludwig و William نیز بار دیگر بر این امر صحه می گذارند.‌ شاید بتوان این مسأله را در تفکر اصلی میازاکی که اول مقاله به آن اشاره ای کردم ردیابی کرد‌‌. میازاکی به عنوان فردی واقع بین و منطقی هنگام خطرات و فاجعه های عظیم، تفاوت خاصی میان انسان های خوب و بد، گناهکار و بی گناه و موارد مشابه در نظر نمی گیرد. اگر آثار مختلف فرام سافتور را تجربه کرده باشید و به طور عمقی و موشکافانه سرنوشت شخصیت های فرعی و خط داستانی مرتبط با آنان را پیگیری کرده باشید به خوبی در می یابید که اکثرا مرگ، نابودی و حتی جنون سرانجام این شخصیت هاست.

عنوان Sekiro Shadows Die twice نه تنها از لحاظ ساختار گیم پلی با ساخته های پیشین میازاکی و فرام سافتور متفاوت بود، بلکه از لحاظ داستان و‌ روایت نیز تفاوت های قابل توجهی با عناوین گذشته میازاکی داشت. در سکیرو نبرد اصلی بر سر قدرت برتر بود و واسطه بدست آمدن این قدرت برتر نیز خون لرد Kuro بود که دارای خاصیت Immortality یا همان جاودانگی و نامیرایی بود. در سکیرو میازاکی به خوبی نشان داد که چگونه عطش بدست آوردن قدرت و برتری می تواند انسان ها را عوض کرده و حتی خط قرمز های آنان را دگرگون سازد. Owl که پدر و استاد Sekiro به شمار می رفت را باید نماد همین تغییر و فساد درونی دانست. فردی که تمام تلاشش را برای بدست آوردن قدرت به کار می بست و در راه رسیدن به هدف خود از هیچ کاری فروگذار نمی کرد. همچنین اگر بازیبازان پایان Shura در بازی را انتخاب کنند، سکیرو نیز خود به نوعی از مسیر اصلی خود منحرف شده، و در دام قدرت و جنون غرق شده و تلفات بسیاری را حادث خواهد شد. باید به نوعی اشاره کرد که میازاکی نشان داد اگر برای انسان ها هدف وسیله را توجیه کند، نتیجه خروجی می تواند بسیار فاجعه بار باشد…

  • در اندیشه‌های میازاکی، چیزی به نام خوب و بد مطلق به چشم نمی خورد

نگاهی به درون مایه داستانی و اتفافات سه گانه سولز بیاندازید. شاید در نگاه اول و در دید سطحی، تاریکی و Age of Darkness به عنوان بدترین پدیده و اتفاق نام ببرید، اما اگر کمی عمیق تر نگاه کنید می بینید به طور قطع چیزی به نام خوب و بد در عناوین یاد شده مطرح نیستند. همانطور که احتمالا می دانید سرنوشت طبیعی نیز این بوده است که در پایان عصر تاریکی بر همه جا احاطه گردیده و حکومت کند اما همواره به دلایل مختلف عصر آتش ادامه پیدا کرده است‌. وقتی که به اتفاقات سه گانه سولز نگاه می کنید در می یابید که همیشه برای روشن نگه داشتن آخرین شعله، انسان ها و موجودات زیادی باید در طول مسیر کشته و قربانی شوند‌. اما سوال این است که آیا ادامه یافتن عصر روشنایی و آتش لزوما به معنای سرانجامی بهتر است؟ بررسی دقیق تر توضیحات آیتم ها و همچنین دیالوگ های گاه و بیگاه NPC ها همواره نشان می دهد که هر دفعه روشن نگه داشتن آخرین شعله سخت و سخت تر می گردد و از آنطرف در عصر روشنایی لزوما شاهد اتفاقات فوق العاده مثبت و خوب برای انسان ها یا موجودات دیگر نیستیم. شاید اصلا قرار نبوده است که آتش ادامه پیدا کند و لجبازی و غرور انسان ها باعث تداوم این کار شده است…یکی از دلایلی که همواره امکان انتخاب بین آغاز عصر تاریکی و ادامه دادن عصر آتش و روشنایی برای بازیبازان وجود دارد نیز همین مسأله است‌. به نوعی میازاکی انتخاب نهایی را به بازیبازان می سپارد و تصمیم بر عهده خود آنهاست. همین مسأله به نوعی نشان می دهد لزوما چیزی به نام خوب مطلق و‌ بد مطلق در سری سولز دید نمی شود و حتی ممکن است به نوعی انتخاب بر سر بد و بدتر باشد.
در واقع به صورت پیش فرض همیشه ما نور و آتش را به عنوان سمبل و نماد خوبی در نظر گرفته، و از آن سمت تاریکی و سیاهی را به عنوان سرمنشأ و نشانه فساد و پلیدی در نظر می گیریم. اما پس از تجربه سه گانه سولز همواره این سوال در بطن اتفاقات هر نسخه پیش خواهد آمد، ایا عصر روشنایی باید در دنیای سولز بر جهان حاکم باشد یا عصر تاریکی و سیاهی؟ اگر در مورد اتفاقات نسخه اول اطلاع داشته باشید، می دانید که Humamity که در انسان ها وجود دارد، به نوعی همان تاریکی یا دارک سول به شمار می آید. بنابراین وقتی بخشی از وجود انسان ها در سری سولز خود از تاریکی گرفته شده، چرا آنها باید مخالف عصر تاریکی باشند؟ البته بدیهی است اگر به اتفاقات اولاسیل در نسخه اول نگاهی بیاندازید، آن وقت به این نتیجه خواهید رسید که سیاهی سرنوشت بسیار تلخ و فاجعه‌ باری را به همراه خواهد آورد و عصر روشنایی و آتش با وجود کم و کاستی های فراوان، همچنان انتخابی منطقی تر نسبت به تاریکی و Abyss به شمار می آید. اما در کل آن چیز که مشخص است این است که انتخاب و قضاوت به نوعی بر عهده مخاطبان است به همین دلیل است که هیچگاه میازاکی در معدود مصاحبه های خود، از اندینگ ها و پایان های مختلف بازی های خود مانند سری سولز، بلادبورن و سکیرو به عنوان پایان های خوب و بد یاد نمی کند چون قضاوت در مورد خوب بودن و یا بد بودن یک پایان در نهایت به عهده تصمیم و قضاوت شخصی خود مخاطبان و بازیبازان است‌.
اگر به پایان های قابل انتخاب عنوان سکیرو نیز نگاهی بیاندازید در می یابید که لزوما هیچ کدام از پایان ها کامل و بدون نکته تلخ و منفی نیستند و هر کدام از آنها ناگزیر نکته ای ناراحت کننده به همراه دارند. حتی در پایانی که عموما از آن به عنوان پایان بد بازی یاد می شود(یعنی Shura Ending), برخی مخاطبان ممکن است کارها و اعمال سکیرو رو توجیه کرده و این پایان را برای بازی مناسب بدانند. شاید این مسأله به نوعی با همان نکته که هدف وسیله را توجیه می کند نیز در ارتباط باشد.

داستان و سرنوشت شوالیه Artorias نیز یکی دیگر از داستان های جذاب آثار میازاکی به شمار می آید. آرتوریاس یکی از چهار شوالیه اصلی لرد Gwen به شمار می رفت که همواره تلاش زیادی برای مبارزه با Abyss به کار می بست. هنگامی که اولاسیل به علت Abyss که مانوس ایجاد کرده بود در خطر نابودی قرار گرفت، Artorias به همراه گرگ وفادارش Sif راهی اولاسیل شدند تا هم شاهزاده Dusk را نجات دهند و هم با Abyss مقابله کرده و جلوی آن را بگیرند. اما آرتوریاس در شکست Abyss ناکام مانده و نهایتا خود نیز فاسد شده و سیاهی وجود او را فرا گرفت. اما او در آخرین لحظات موفق شد به کمک سپرش هاله ای محافظ دور گرگ خود سیف قرار داده و او‌را از فاسد شدن توسط Abyss برهاند. بعدها بازیبازان در قامت شخصیت اصلی بازی یعنی Chosen Undead در یکی از خاص ترین و غم انگیز ترین باس فایت های تاریخ بازی های ویدیویی با او مبارزه کرده و با کشتن او آرتوریاس را به آرامش می رسانند. داستان و سرنوشت آرتوریاس نیز به خوبی نشان می دهد مهم نیست که یک فرد چقدر قهرمان، قدرتمند و شجاع باشد. اگر او در زمان نادرست در مکان نادرست مقابل نیرویی فوق العاده قدرتمند قرار گیرد، شکست اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.‌‌..

  • طمع و علاقه افراطی انسان ها، آنها را به سقوط خواهند کشاند

در عنوان بلادبورن گروه قابل توجهی از ساکنان Yharnam به دنبال قدرت فوق العاده خون و همچنین ایجاد ارتباط با Great Ones ها و کسب بصیرت واقعی و چشم درونی هستند. این جست و جو و علاقه در برخی از آنها به جنون و علاقه دیوانه وار تبدیل شده و این افراد تمامی تلاش خود را برای رسیدن به اهداف مورد نظر انجام می دهند. برای مثال Laurence شاگرد استاد ویلیام بدون توجه به نصیحت او که به او اخطار داد از خون قدیمی بترسد(Fear The Old Blood), Healing Church را تأسیس کرده و آزمایش و استفاده عمومی از خون را آغاز کرد‌. این طمع و میل سیری ناپذیر Laurence نه تنها موجب نابودی و سرنوشت فاجعه بار برای بسیار از مردم Yharnam شد، بلکه خود او نیز به هیولایی خون خوار و وحشتناک تبدیل گشت‌. در اینجا مخاطبان به خوبی در می یابند که استاد ویلیام به نوعی این اتفاقات را پیش بینی می کرده است که به Laurence و افراد دیگر در مورد استفاده بی رویه از خون هشدار داده بود. البته خود استاد ویلیام نیز قربانی عطش سیری ناپذیرش برای رسیدن به بصیرت و دانش حقیقی شد و پس از ارتباط با Rom Vacious Spider به کل هوش و حواس خود را از دست داده و دیوانه شد. در عنوان Sekiro نیز شاهد تلاش افراد مختلف مانند Owl, و Genichiro برای رسیدن به قدرت اصلی و جاودانگی از طریق خون Lord Kuro بودیم. این مسأله به نوعی به Obsession برای آنها تبدیل گشته بود. همانطور که خون و بصیرت برای مردم Yharnam و افرادی چون استاد ویلیام، Laurence و یا Gehrman به Obsession تبدیل گشته بود(منظور از Obsession, علاقه، عقده و حس افراط گونه و غیرطبیعی نسبت به یک چیز، فرد یا پدیده است که این مسأله تا حد زیادی فکر و حواس یک فرد را به خود مشغول می سازد. دلیل استفاده از خود کلمه Obsession در متن این است که کلمه مناسبی جهت بازگردانی در دسترس نیست و خود کلمه Obsession بهتر می تواند منظور را منتقل سازد)

در آثار میازاکی، مانند Bloodborne, سه گانه سولز یا عنوان سکیرو، شاهد شخصیت های فرعی و خط های داستانی هستیم که اغلب مفاهیم بسیار غم انگیز و تلخی در بر دارند. این دسته شخصیت ها، داستان ها و مضامین به خوبی نشان می دهند که در تفکر میازاکی، هیچگاه در جهان عدالتی نبوده و نخواهد بود. داستان و سرنوشت Father Gascoine نیز بلاشک یکی از تلخ ترین ها در آثار میازاکی به شمار می رود. فادر گسکوین یکی از اولین شکارچی های Healing Church بود که در کنار دوست و شکارچی همکار و همراهش Henryk، به مدت طولانی به قلع و قمع کردن هیولاهای خونخوار Yharnam مشغول بود. بعدها او عاشق زنی به نام Viola شده و با او ازدواج کرد و در طی چندین سال بعد صاحب فرزندان مختلفی نیز شد‌. اما متاسفانه همانطور که فادر گسکوین به شکار هیولاها ادامه می داد، میل به خون یا همان Bloodlust نیز در او به وجود آمده و تشدید شد تا جایی که خود او از قامت یک شکارچی‌ به قاتلی درنده تبدیل گشت که تشنه خون بود. همسر او با نواختن یک جعبه موسیقی همواره خود را به او می شناساند تا این که یک بار که Viola به دنبال فادر گسکوین رفت، یا فراموش کرد یا به علتی نتوانست جعبه موسیقی را به همراه خود ببرد به همین دلیل فادر گسکوین او را نشناخته و به نظر می رسد خود او همسرش که عاشقش بود را از پای درآورد. اگر دقیق تر پیگیر اتفاقات خانواده او شوید، در می یابید که فرزندان فادر گسکوین نیز به سرنوشت های تلخ و غمناک دچار می شوند. داستان پیرامون فادر گسکوین به خوبی نشان می دهد در افکار میازاکی، انسان های بیگناه و مظلوم نیز یا وجود معصومیت و بی گناهی، شانسی در مقابل سیاهی و قدرت بالا نخواهند داشت و هیچ استثنایی در این زمینه وجود ندارد.

  • طبق تفکرات میازاکی، انتخاب مسیر زندگی می تواند تنها در یک تصمیم خلاصه شود…

در زندگی واقعی، انتخاب یک مسیر برای زندگی، کار یا هر فعالیت دیگری معمولا از یکسری تصمیمات کوچکتر تشکیل شده است. در واقع مجموعه ای از اتفاقات، تصمیم گیری ها و فعالیت ها در نهایت به مسیر یا هدفی خاص منتهی می گردد. در بسیاری بازیهایی که دارای دو یا چند پایان نیز هستند معمولا رسیدن به یک پایان فقط در گرو یک تصمیم نیست بلکه نتیجه برآیند تصمیم ها و کارهایی است که در طول بازی انجام داده اید. اما جالب است که در آثار مختلف میازاکی، پایان ها و سرنوشت های گوناکون غالبا به یک تصمیم بستگی دارند.در واقع راه رسیدن به تصمیم ها و سرنوشت های گوناگون تا حد بسیار زیادی با یکدیگر مشابه است و در واقع آن تصمیم نهایی و انتخاب انگیزه فردی است که همه چیز را مشخص می سازد. برای مثال در عنوان Sekiro تمامی فعالیت ها و کارها قبل از برخورد با Owl کاملا در تمامی پایان ها مشابه هستند و فقط تصمیم نهایی در مورد وفادار ماندن یا خیانت به Kuro است که به کارهای انجام شده تا آن لحظه مفهوم می بخشد. در سه گانه سولز هم تمامی فعالیت ها تا قبل از تصمیم جهت روشن نگه داشتن آخرین شعله یا خاموش کردن آن کاملا مشابه یکدیگر است. پایان های عنوان بلادبورن نیز روال مشخص و مشابهی را طی می کنند‌. این نکته به خوبی نشان می دهد این انگیزه و نیت هر فرد است که به اعمال، صحبت ها و تصمیم های او معنا می بخشد چون در حالت عادی، بسیاری از کارها با انگیزه های نامشخص انجام می شوند. بنابراین در تفکر میازاکی بسیاری از کارها و فعالیت ها را نمی توان به کارهای خوب و بد تقسیم کرد، چون خود این کارها غالبا هویتی خنثی گونه داشته و در نهایت نیت و انگیزه شخصی است که به نوعی جلوه کار را مشخص می سازد.

در پایان اجازه دهید این مقاله را، با جملاتی از دوست و همکار عزیزم، سعید آقابابایی به پایان ببرم. اگر از کاربران همیشگی گیمفا باشید، پس بلاشک می دانید سعید آقابابایی خود یکی از شیفتگان میازاکی و کارهای او به شمار آمده، و مقالات متعدد او در گیمفا در قالب راهنما، نقد و بررسی و مقالات دیگر در دسترس است. جالب است بدانید دوست خوبم سعید آقابابایی تنها یکی از آثار میازاکی را بالغ بر هزار ساعت تجربه کرده است.  بنابراین فکر می کنم بهترین فرد برای سخن پایانی مقاله مربوط به میازاکی خود اوست‌.

برگ‌های دفتر تاریخ ورق خواهد خورد و زمان خواهد گذشت، بسیاری از بازی‌ها خواهند آمد و خواهند رفت و در گرد و غبار صفحه‌های خاک گرفته این دفتر محو خواهند شد و از یادها خواهند رفت. باقی ماندن در این دفتر جوهر قوی می‌خواهد. شاید باید گفت “جوهره” قوی می‌خواهد تا نامش در گرد و غبار زمان محو نشده و تا همیشه در دفتر خاطره‌ها ستاره شود. نام Dark Souls و مردی با “جوهره” به نام هیدتاکا میازاکی تا ابد در کهنه دفتر تاریخ و در صندوقچه خاک گرفته خاطرات ما ماندگار شده است. تاریخ هرگز مردی را که جرات کرد و بر خلاف هنجارها عمل کرد را فراموش نخواهد کرد و من نیز هرگز عنوانی را که بخشی بزرگ از زندگی‌ و خاطراتم محسوب می‌شود را از یاد نخواهم برد. تاریخ فرموشکار است اما برخی چنانند که حتی ذهن شلوغ و پر مشغله تاریخ را نیز یارای فراموش کردن آن‌ها نیست و همواره با عشق و نیکی آن‎ها را به یاد خواهد داشت. Dark souls جاودانه است، یکی از افسانه‌های این صنعت پرزرق و برق. Dark souls معجونی از “عشق” و “مرگ” و “لذت” است که شاید با هم جور درنیایند ولی همین تضاد تبدیل به نقطه رستگاری این بازی شد

نظر شما دوستان گیمفایی عزیز در مورد آثار این نابغه بزرگ چیست؟ نظرات و حدس های خود را با گیمفا در میان بگذارید…

0
0

بیشتر بخوانید



نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

  • Old_Gamers گفت:

    این که شما پرسیدید جهل بهتر هست یا اگاهی سوال بسیار سختی هست و شاید جوابش تو چند تا کتاب هم جا نشه و در اخر هم نشه به نتیجه ایی رسید . چیزی که به ذهن من میرسه اینه که شما هر چی رو که بدست میارید در ازای ان چیزی رو از دست میدهید . دنبال علم و دانش برید مجبورید از تفریحات و لذتهای خود بزنید یا بچه دار بشید و به ثمر برسونیدشون باید بهای اون رو بپردازید که چشم پوشی از امیال و علائق شخصی شما و پرداختن به خودتون هست . بستگی داره شما به کدوم طرف متمایل باشید دنبال علم ر اگاهی رفتن با اینکه چشم انسان رو به حقایق تلخ اطراف باز میکنه ولی لذتهای مخصوص خودش رو هم داره .

    0
    0
  • Old_Gamers گفت:

    تفاوتی که من در میازاکی با بقیه بازیسازان دیدم این هستش که برای هر اتفاقی در بازی دلیل و منطقی میاره تا قبل از اون ما در بازیها میمردیم و دوباره زنده میشدیم و بازی رو از سر میگرفتیم چرا ؟؟ میازاکی اومد تو دارک سولز به پدیده زنده شدن بعد از مرگ هم معنا داد و نفرین اندد رو معرفی کرد و منطق بهش بخشید .

    0
    0
  • mersad33 گفت:

    وقتی این بازیا رو آدم میکنه یه حسی به وجود میاد که هم دوست داری بازی رو پاک کنی هم اینقدر تلاش کنی که ببینی بعد این باس چه اتفاقی میفته. حسی که تو بازیای این نابغه میشه کاملا حسش کرد

    1
    0
  • PC-Gamer گفت:

    من هر وقت به دارک سولز و سکیرو فکر میکنم فقط یه چیزی میاد توی ذهنم کاش جلو سیستم بودم روشن میکردم یه تریپ تموم میکردم
    اقا بد جور تو دستمه سکیرو ۹۸ ساعت بازی کردم ولی هنوز سیر نیستم از بازی
    دارک سولز که یه مدت کلا خواب خوراک رو از من گرفته بود
    من الان توی سکیرو به لولی رسیدم که اگر اغراق نکنم با سعی و چند بار جون دادن میتونم بدون اینکه خونی از دست بدم همه باس فایتارو بتروکنم Smile
    واقعا من نمیدونم چرا بازی به این نابی هنوز هیچ دی ال سی براش معرفی یا عرضه نشده ……واقعا اگر میازاکی سوپرازی در این زمینه برای گیمرا نداشته باشه در حق این بازی خوش ساخت جفاس

    0
    0
    • اصن عجیبه این سکیرو تو سکوت خبری اومد و تو سکوت خبری هم رفت
      هیچ چیز خاصی تو سایتا حتی خود گیمفا ندیدیم(در حالی که به نظرم باز هم به یه راهنما نیاز داره هرچند سر راست تره و قطعا منظورم ازون مثلا راهنمایی که زومجی گذاشته نیست)

      0
      0
      • Old_Gamers گفت:

        دقیقا . گیمفا که اصلا درست و حسابی صحبتی از بازی نکرد . انتظار داشتم اقای اقا بابایی که از طرفداران فرام سافتور و بازیهای هاردکورش هستن در مورد این بازی مفصل بنویسن گویا زیاد علاقمند این بازی نشدن .

        0
        0
    • Old_Gamers گفت:

      یکی از بهترین کارهایی که فرام سافتور میتونه انجام اینه که یه دی ال سی مفصل برای سکیرو منتشر کنه واقعا جای دی ال سی برای این شاهکار خالی هستش . من ۶ تا اسلات سیو دارم توی این بازی هر کدوم رو فکر کنم بالای ۷۰ ساعت بازی کردم . بازی اینجوری اعتیاد اور ندیده بودم تا حالا تو عمرم .

      0
      0
    • دقیقا
      میتونن حداقل دو تا DLCبدن با تجهیزات و باس های جدید و جذاب
      ولی من ترجیح میدم زود تر نسخه جدید از بازی Sekiroیا بازی Elden ring منتشر بشه تا DLC
      هر چند که می‌دونم کار هر کدوم جداست

      0
      0
  • سلام به اقای زاهدی عزیز ممنون بابت مقاله خیلی لذت بردم شما فرمودین اقای سعید اقا بابای یکی از اثار رو بیش از هزار ساعت بازی کرده اون اثر کدوم یک از شاهکار های استاد بوده

    0
    0
  • Sinister272 گفت:

    بهترین بازیای زندگیمو ساخته با داستان فوق‌العاده عمیقشون که ادمو دیوونه می کنه
    مقاله ی عالی ای بود واقعا دستتونو می بوسم ولی ای کاش در مورد داستان غم انگیز Gael هم صحبت می کردید.
    به همه پیشنهاد میکنم فیلم های Vaatividya رو تو youtube ببینید به خصوص فیلم
    The Joint Timeline of Soulsborne

    0
    0