خاموشی | بیوگرافی Matthew baker

۵ اسفند ۱۳۹۱ - ۱۳:۰۱

“به نام او که لحظه هایی یادش میرود بندگانی روی زمینش دارد که بدون او هیچ هستند.به نام او که به من آموخت زندگی روی دیگری از سکه دارد که آن قدر تلخ  که زبان را که سهل است قلب ها را هم به سوزش می اندازد.به نام او هیچوقت نمیخواهد بندگانش جلوی چشمانش پرپر شوند.پس به هنگام جنگ ها او چشمانش را میبندد و آرام و آهسته اشک میریزد…”

هیچوقت نخواستم رهبر یک گروهی باشم که افرادش به دستور من جلوی دیدگانم از بین بروند و من خود را مقصر این همه خون و خونریزی و تنهایی بدانم.همیشه از بازی تقدیر وحشت داشتم.ترس ها در زندگی به سراغت میایند بدون آنکه تو خود را برای مقابله با آنها آماده کرده باشی.سرنوشت زندگی این است.بسوز,بسوزان,بکش,بخور…پس جایگاه خداوند کجاست؟همیشه از وقتی که خدا ما را تنها بگذارد وحشت داشتم.ولی اینجا در این جنگ در این جولانگاه تنهایی و هراس فهمیده ام که خداوند ما را به حال خود تنها گذاشته است.زیرا خداوند چیز دیگری را میخواسته است.خداوند چگونه تعظیم فرشتگان را در این جایگاه خونریزی توجیه خواهد کرد؟

نام:متیو بیکر  متولد:1921  شهر میسوری   شغل:گروهبان ارتش  مرگ: 2011

فرزند طلاق

سال 1921 بود که متیو به دنیا آمد.کسی که روزی رهبری گروهی بزرگ را بر عهده میگیرد تا بر نازیها بتازد.مادر و خانواده مادری متیو به شدت با شیوه و رفتار نظامی گری مخالف بودند.متیو در دوران کودکی اسلحه کلت پدرش را از جعبه مخصوص پدرش بیرون آورد ولی غافل از آنکه پدر و مادرش به شدت از این موضوع ناراحت شدند و وی آن را به آنها پس داد.پدر و مادر مت در سن 8 سالگی او از یکدیگر جدا شدند.پدر مت در عملیاتهای مختلف ارتش شرکت داشت و مت تنها با نامه های او دورانی را برای خود رقم زد.مت در کنار مادر خویش رشد کرد.او دوران خوبی را در دبیرستان کنار دوست با ارزش و نزدیک خودش یعنی جورج(راننده تانک در نسخه اول بازی)داشت.تا اینکه بعد از فارغ التحصیلی کلت پدرش را از او میگیرد و با جورج نام نویسی ارتش میکند.

شروع روزگار تلخ و شیرین

بعد از حمله ژاپنی ها به بندر پرل بود که جورج و مت برای نیروهای هوابرد داوطلب شدند.در حین تمرینات بود که جورج پایش شکست و به قسمت دیگری فرستاده شد.فرمانده مت در حین تمارین بازویش شکست و گروهبان مک که پدر مت را نیز از قبل میشناخت فرمانده مت در عملیات شد.مت وارد دنیای کثیف جنگ شد.آن هم از نوع نرماندی در فرانسه.او در حین جنگ بهترین دوست عمرش یعنی جورج را که کنترل تانکی را برعهده داشت از دست داد آن هم در برابر دیدگانش.لحظه غم انگیزی بود تمام بچه ها با ناراحتی به او تسلیت گفتند و او را دلداری دادند.شاید تنها میان آن دوستان خوب بود که مت توانست با غم از دست دادن بهترین دوستش کنار بیاید.اما در حین انجام عملیاتها بود که مت اتفاقی را از طرف یکی از اعضای گروهش شنید که سرنوشت و افکار و حتی دید دیگران نسبت به او را تغییر داد,مت تنها یک تصمیم گرفت ولی آیا تصمیمش درست بود یا خیر را به شما میسپاریم.

حقیقت مانند انتهای خیار تلخ است!

مت در طول جنگ با فرد دیگری با نام رد نیز آشنا شد که ابتدا سرباز زیر دست وی بود ولی بعدها رتبه گرفت و حتی به فرماندهی نیز رسید.رد در طول جنگ هم یکی از انگشت هایش را از دست داد و هم از ناحیه پا فلج شد.این موضوع به شدت روی مت تاثیر گذاشت زیرا او بایستی خبر فلج شدن رد را به وی میداد چونکه او بهترین دوست رد بود.یکی از اعضای سیزده نفری که مت رهبری آنها را بر عهده داشت فردی با نام لاگت بود که بسیار هم به مت اعتماد داشت اتفاق عجیبی افتاد و مت بایستی تصمیمی را میگرفت.

اسلحه نفرین شده_راز سر به مهر_عدد نحس 13

اسلحه ای که پدر مت به او داده بود از طرف گروه زیر دست مت نفرین شده لقب گرفت. کشته شدن آلن و گارنت و لاگت و نیز خود پدر مت که زمانیکه اسلحه در دستانش بود از دنیا رفت! اما داستان به اینجا ختم نشد.آلن و گارنت و لاگت که در حین عملیات بودند در اثر بحث لاگت با آنها سر مت بیکر درگیر شده,جر و بحث بالا گرفت و آلمانیها متوجه امر شدند و به سمت گارنت هجوم آوردند او از پا در آمد.آلن نیز به کمک گارنت رفت ولی خود نیز در اثر تیری کشته شد و این لاگت بود که نظاره گر ماجرا بود و هیچ حرکتی نتوانست بکند! این جریان را لاگت تنها به مت گفت و مت تصمیم گرفت که لاگت داستان را به کسی نگوید زیرا که بقیه او را میکشتند.لاگت اینکار را نیز کرد ولی دچار عذاب وجدان شد که در نهایت طی عملیاتی از بین رفت ولی مدام در کابوس های مت پیدایش میشد و او را سرزنش میکرد که چرا مت نگذاشت او جریان را برای بقیه بازگو کند تا از عذاب وجدانش کاسته شود!جریان دیگر دلخوری کوریون بود که به دلیل مسائلی که اتفاق افتاده بود از مت که او را بهترین دوست خودش میدانست گله مند بود زیرا رهبری گروهی را که میتوانست مت به او بدهد چرا نداد!در نهایت مت با کش و قوس های فراوان و بو بردن فردی از گروه که لاگت جریان را برای او هم بازگو کرده بود داستان لاگت و خرافه در مورد اسلحه را برای همه بازگو کرد و خیال همه را راحت کرد البته با یک سخنرانی دلچسب.خیلیها راضی شدند و بعضی ها از جمله کوریون هم خیر.کابوس هایش به اتمام رسید و در پایان او گفت:

این فقط یک اسلحه لعنتی است.

سپس اسلحه را به دورها پرتاب کرد…

0
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید