محلی برای بازی با احساسات| بررسی آثار دیوید کیج(قسمت دوم)

۱۴ خرداد ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰

در قسمت قبلی بررسی آثار دیوید کیج به بیوگرافی کیج، بررسی اجمالی اولین اثر ایشان و بررسی کامل آثار دوم و سوم ایشان یعنی Fahremheit و Heavy Rain پرداختیم که امیدواریم مورد پسند شما خوانندگان محترم گیمفا قرار گرفته باشد. حال در قسمت دوم و پایانی مقاله به بررسی اثر چهارم ایشان  یعنی Beyond: Two Souls می‌پردازیم. با بررسی کامل همه‌ی جوانب این  بازی با ما همراه باشید.

Beyond: Two Souls

” I was born with a strange gift, or what they called a gift. It was really a curse. It’s ruined my life. It made me the person that I am today, a freak, a mistake, someone to hate”

Beyon: Two Souls

Beyond: Two Souls چهارمین اثر دیوید کیج است که همانطور که از نامش پیداست در مورد چیزی فراتر از جهان ماست و به ماورا و جهان بعد از مرگ هم می‌پردازد. این بازی ۱۵ سال از زندگی جودی هولمز را روایت می‌کند، از ۷ سالگی تا ۲۳ سالگی، و تمامی پیچ و خم‌ها و پستی و بلندی‌های زندگی این دختر جوان را به تصویر می‌کشد. اولین تفاوت این بازی با دیگر آثار کیج نحوه‌ی روایت بازی است که بر خلاف آثار قبلی حالت خطی ندارد و کاملا پراکنده روایت می‌شود; به طوری که ممکن است از ۸ سالگی جودی ناگهان به ۲۰ سالگی پرش کند یا بالعکس. در زمان عرضه این نحوه روایت مورد اعتراض بسیاری قرار گرفت اما واقعیت این است یکی از چیزهایی که بازی را خاص می‌کند همین روایت پراکنده و زیبایش است. اگر بازی روایت خطی داشت در اوایل بازی با یک بازی خسته کننده روبه رو بودیم و در اواسط و اواخر بازی تقریبا با یک اکشن سوم شخص و مملو از هیجان که این تناسب داستان را به کل به هم می‌ریخت و این نحوه روایت برای بازی بسیار عالی بود.

روایت پراکنده بازی

جودی هولمز که پروتاگونیست بازی است یک تفاوت عمده با دیگر هم جنسانش دارد و آن هم موجودی به نام Aiden است. آیدن یک روح است که از ابتدای تولد جودی با او همراه بوده و شما تا لحظه آخر نمی‌دانید چرا همیشه و همه جا با جودی است. آیدن در بیشتر اوقات کمک حال جودی است و حتی چندین بار جانش را هم نجات می‌دهد اما گاهی هم باعث دردسر و کلافگی جودی می‌شود. او به واسطه آیدن می‌تواند افراد را تسخیر کند، بکشد، وسایل را جابه جا کند و حتی در کامپیوترها و سیستم‌های امنیتی دست ببرد. آیدن باعث می‌شود او به استخدام CIA در بیاید، با بالاترین مقامات سیاسی آمریکا به ماموریت برود و حتی یک روح نفرین شده را از یک روستا دور کند و همه این‌ها به واسطه این روحی است که همیشه و همه‌جا با جودی هولمز است.

Aiden و دو مامور بخت برگشته

بازی در ابتدا با کودکی جودی آغاز می‌شود. جایی که او تحت مراقبت مرد و زنی قرار دارد که او را به سرپرستی قبول کرده‌اند. همه‌چیز آرام است تا این که جودی هوس می‌کند بیرون از خانه با دیگر بچه‌ها بازی کند . در حین بازی زمانی که یکی از پسران به آزار جودی می‌پردازد، آیدن تاب نمی‌آورد و پسرک را تا مرز خفگی می‌برد. در آن جاست که فیلیپ( مردی که سرپرستی جودی را دارد) متوجه می‌شود جودی یک دختر عادی نیست و او و همسرش نمی‌توانند از او مراقبت کنند و به همین دلیل او را نزد Nathan Dawkins که متخصص اتفاقات خارق‌العاده و ماورایی می‌باشند می‌برند و او هم به آن‌ها پیشنهاد می‌کند جودی را به مرکز روان درمانی خودش ببرد تا روی او تحقیقاتی را انجام دهند و در عین حال مراقبش هم باشند که مورد قبول قرار می‌گیرد. این اولین جدایی جودی از کسانی است که دوستشان دارد. بعد از این اتفاق جودی چندین تا ۱۸ سالگی پیش ناتان می‌ماند و به او و Cole که همکار داوکینز است وابستگی خاصی پیدا می‌کند که این بار هم دست تقدیر چیز خوبی را برای جودی در چنته ندارد و مجددا به واسطه یک اتفاق باید از عزیزانش جدا شود. این بار Ryan که یکی از مامورین CIA می‌باشد، واسطه ی جدایی جودی از کسانی است که به آن‌ها عادت کرده. جودی با توانایی‌های فوق العاده‌اش به CIA میپیوندد تا عصر جدیدی از زندگی‌اش را آغاز کند. عصر سیه‌روزی و بیچارگی!

شروع دوران CIA

داستان Beyond بر خلاف دیگر بازی‌های دیوید عامه‌پسند نیست. کلا موضوع ماورا و دنیای بعد از مرگ و جهان دیگر غیر از جهان خودمان چندان موضوع دلچسبی برای عامه مردم نیست; اما طرفداران خودش هم دارد. این که برای این بازی چنین موضوعی انتخاب شده اصلا اشکالی ندارد، اما می‌دانید مشکل چیست؟ مشکل این است که نویسنده بازی که خود کیج می‌باشد، مدام می‌خواهد مواردی از جهان دیگر را به ما دیکته کند. یعنی Beyond برای یک موضوع نسبتا مبهم چندین و چند فکت صادر می‌کند و قاطعانه هم بر آن اصرار دارد. مسلما کسی نمی‌داند جهان دیگر واضحا چگونه است و این کیج بهتر بود صرفا با کنار هم گذاشتن چند مورد در مورد جهان دیگر قضاوت نهایی را بر عهده‌ی خود گیمر می‌گذاشت، اما در Beyond اصلا از این خبرها نیست و این‌گونه به شما القا می‌شود که هر چیز که نویسنده فکر می‌کند قطعا و کاملا درست است و جهان بعد از مرگ فقط و فقط همین‌گونه خواهد بود و امکان ندارد شکل دیگری داشته باشد. در ادامه در مورد پایان‌بندی بازی بیشتر توضیح خواهیم داد.

بعد از این که جودی وارد سازمان سیا می‌شود، آموزش‌های لازم را به صورت شبانه‌روزی می‌بیند و تمام روزش را در پایگاه آموزشی سازمان می‌گذراند. بعد از مدتی متوجه می‌شود به Ryan که مربی آموزشی اوست علاقه دارد و در ادامه هم می‌فهمد این علاقه دو طرفه است. زمانی که جودی آموزش‌ها را می‌بینید به یک ماموریت بسیار سخت برای کشتن یک تروریست در خاورمیانه فرستاده می‌شود; متاسفانه جودی بعد از کشتن این تروریست می‌فهمد که این فرد اصلا تروریست نبوده بلکه یک کاندیدای رئیس جمهوری صلح طلب بوده که می‌خواسته کشورش را از زیر دست آمریکا خارج کند و استقلال پیدا کند که جودی با کشتن او و تمام دولتمردانش خط بطلانی بر این آرزوی مردم کشور می‌کشد. در این لحظه جودی با رایان درگیر شده و از هلی‌کوپتر بیرون می‌پرد و از همین‌جاست که جودی هولمز ۲۰ ساله مورد تعقیب پلیس‌های تمام کشور قرار می‌گیرد! بعد از این که جودی دو بار از عزیزانش جدا شد، حالا نوبت آن بود که کسی که او را عاشقانه دوست داشت از او به عنوان ظعمه و ابزار برای پیشروی اهداف سازمان استفاده کند و هیچ اهمیتی برای او قائل نباشد. چیزی که شاید هضمش برای جودی از جدایی‌های قبلی سخت‌تر هم بود.

ماموریت سخت برای جودی

در Beyond تقریبا همه‌چیز خوب پیش می‌رود. حتی حفرات اندک داستانی که در روایات خطی قبلی کیج هم وجود داشت، با وجود روایت متفاوت Beyond دیگر به چشم نمی‌خورند و لحظه به لحظه‌ی اتفاقات مهم برای مخاظب به تصویر کشیده می‌شود تا هیچ ابهامی برای شما باقی نماند. داستان آن قدر هنرمندانه روایت می‌شود که در اواسط بازی بیشتر از آن که ابهاماتی مانند هویت آیدن برایتان اهمیت داشته باشد، سرنوشت جودی و دغدغه‌های او برای فرار از پلیس و زنده ماندنش برایتان مهم است. بعید می‌دانم همذات پنداری موجود در Beyond در عنوان دیگری هم پیدا شود. فکر نمی‌کنم کسی باشد که با اعماق وجودش داستان Beyond و مشکلات جودی را در حین بازی درک کرده باشد و در قسمت Homeless بازی اشک در چشمانش حلقه نزند یا بغض نکند. Homeless اوج بدبختی‌های جودی است. نقطه آخر زندگی سیاه یک فرد است. Homeless سیاه‌ترین حالتی است که ممکن است در زندگی یک فرد پدید بیاید. بدون خانه، بدون تکیه‌گاه و تنها، بدون پول و بدون حتی یک دوست! جودی فراری از دست پلیس تنها و بی‌خانمان در برف‌ها راه می‌رود و کوچک‌ترین امیدی به دقیقه بعد هم ندارد، چه برسد به فردا و فرداها. با چند نفر مثل خودش آشنا می‌شود و در همان‌جا چندین فرصت خودکشی به دست می‌اورد که آیدن جلویش را می‌گیرد. چودی کاملا بریده است، از عزیزانش دو بار جدا شده، عشقش به مانند یک ابزار سازمانی به او نگاه می‌کرده و به غیر از همین دو سه بی خانمانی که تازه با آن‌ها آشنا شده هیچکس را هم ندارد. یکی از افراد بی خانمان، زنی حامله به نام Tuesday است که نامزدش او را رها کرده و تنهاست. فرزندی که او در ادامه با کمک جودی به دنیا می‌آورد نقش اساسی را در پایان بندی بازی خواهد داشت.

بخش homeless بازی شاهکار است.شاهکاری تکرار نشدنی

در ادامه چودی به کمک Cole هویت مادرش را می‌فهمد. او می‌فهمد مادرش وقتی او را به دنیا آورده به دلیلی نامعلوم با تزریق یک ماده‌ی بی‌هوش کننده به یک کمای همیشگی رفته و حالا هم در یک بیمارستان روانی بستری است. جودی به دیدنش می‌رود و به کمک آیدن متوجه می‌شود مادرش در یک برزخ گیر کرده و خواهان مرگ است. بعد از بیرون آمدن از مرکز روانی با همکاری کول، جئدی دستگیر می‌شود و نزد ارتش می‌رود. در آن‌جا داوکینز را می‌بیند که با ارتش کار می‌کند و در مورد پروژه‌ای خاص با او حرف می‌زند. یکی از فرماندهان بالا مقام ارتش به جودی می‌گوید کشوری دیگر راه ارتباطی با جهان ماورا را پیدا کرده و قصد دارد موجودات آن که Entities نام دارند را به جهان ما آزاد کنند که در این صورت مرگ و میر جهانی اتفاق خواهد افتاد چون در بخش Condencer دیدیم که آزاد شدن Entity ها از Infraworld چه عاقبت شومی را در پی خواهد داشت. او به جودی قول می‌دهد در صورت تخریب فعالیت‌های یک پایگاه مخصوص در این کشور دیگر تحت تعقیب CIA و پلیس نخواهد بود و آزادی کامل به او اعطا خواهد شد. جودی با یک تیم متشکل از ۳ مامور حرفه‌ای از سازمان CIA به آن کشور اعزام می‌شوند که در نهایت گیر می‌افتند و Ryan که عشق قدیمی جودی است به همراه جودی مورد سنگین‌ترین شکنجه‌ها قرار می‌گیرند. اما در نهایت جودی موفق می‌شود Field را نابود کند و منبعی که در آن Entityها بودند از بین می‌رود و ماموریت انجام می‌شود. بزرگترین سورپرایز بازی بعد از ماموریت و بازگشت جودی و هم تیمی‌هایش است; جایی که او داوکینز را می‌بیند و پاسپورت تغییر هویتش را از او می‌گیرد. داوکینز بعد از خوش و بش با جودی رازی بزرگ را برای جودی برملا می‌کند. ۱۳ سال پیش و زمانی که جودی فقط ۱۰ سال داشت، دختر و همسر داوکینز طی یک تصادف جانشان را از دست می‌دهند. داوکینز که به غیر از خانواده‌اش و جودی کسی را نداشت هیچگاه نتوانست با مرگ آن‌ها کنار بیاید، پس تصمیم گرقت با همکاری با ارتش راه ارتباطی با Infraworld را پیدا کند تا با ارواح جهان دیگر ارتباط برقرار کند. اما سورپرایز داوکینز فقط این نیست و جودی وقتی روح خانواده‌ی داوکینز را می‌بیند متوجه می‌شود که آن‌ها در عذاب هستند و در واقع Nathan تنها با آن‌ها ارتباط ندارد بلکه آن‌‌ها را در مکانی بین جهان ما و جهان ماورا گیر انداخته و مانع رفتن روح آن‌ها به Infraworld می‌شود!

اوج بدبختی جودی

جودی بعد از بیرون آمدن از دفتر داوکینز خود را در حالتی که دست و پایش بسته شده و چند سرم هم به او وصل است می‌بیند و فرمانده به او می‌گوید ما نمی‌توانیم به تو اجازه رفتن بدهیم و در عین حال نمی‌توانیم تو را هم بکشیم، پس بهترین کار این است که تو را به یک کمای دائم ببریم! درست مثل مادرت. در این جاست که جودی متوجه می‌شود مادرش هم به دلیلی شبیه خودش به یک کمای همیشگی رفته و در برزخ گیر افتاده است. آیدن مثل همیشه به کمک چودی می‌آید و با خبر کردن Ryan و Cole جودی را از رفتن به یک کمای دائم نجات می‌دهد. قبل از رسیدن کول و رایان به جودی داوکینز نزد جودی می‌آید و می‌گوید Field را غیرفعال کرده تا جهان مرگ با جهان زندگی در هم آمیخته شود و Entityها در کنار انسان‌ها زندگی کنند! جودی که می‌داند این کار چه فاجعه مرگباری را در پی خواهد داشت بعد از نجات یافتنش موضوع را به کول و رایان می‌گوید و به دنبال فعال کردن مجدد Field می‌روند. منبع موجود در پایگاه دیگر کار نمی‌کند و کول به جودی می‌گوید باید منبع اصلی که در مکانی بسیار خطرناک و مرگبار قرار دارد را فعال کنند که به آن اصطلاحا Black Sun می‌گویند. جودی، رایان و کول به سمت Black Sun می‌روند که در مسیر، کول توسط Entityهای آزاد شده مصدوم می‌شود و قادر به ادامه راه نیست. چودی و رایان به مسیر ادامه می‌دهند و در این‌جا با یکی از جالب‌ترین سکانس‌های بازی روبه رو می‌شویم. بعد از ورود به منطقه‌ای که Black Sun در آن قرار دارد، با انواع ارواح روبه رو می‌شویم که هر یک جمله‌ای را می‌گویند که در واقع حسرت‌هایشان در جهان ما را بیان می‌کند. یکی می‌گوید کاش به او می‌گفتم دوستش دارم! یکی می‌گوید کاش انقدر به او دروغ نمی‌گفتم، دیگری می‌گوید کاش هیچوقت همسرم را اذیت نمی‌کردم. دیوید کیج هیچگاه حرفش را مستقیم بیان نمی‌کند. همانطور که در فارنهایت با گرفتن صلیب از مارکوس روحیه مثبت می‌گرفتید، و به نوعی مثبت بودن اعتقادات مذهبی را بیان می‌کرد، در اینجا هم با دیالوگ چند NPC شاید حسرت‌های خیلی از انسان‌‌‌های جهان ما را در زندگی خود بیان می‌کند. یا اصلا چرا راه دور برویم؟ شاید هم حسرت‌های خود مایی که Beyond را بازی می‌کنیم را بیان می‌کند. مگر نه؟

یکی از لذت بخش ترین قسمت های بازی

در راه رسیدن به Black Sun، نیتن را می‌بینیم که جودی را تهدبد می‌کند در صورت فعال کردن Field او را می‌کشد که جودی توحهی نکرده و راهش را ادامه می‌دهد. نیتن خودش را می‌کشد و سریعا به همسر و فرزندش می‌پیوندد( که البته همین مورد هم مانند تمامی چیزهایی که در پایان بازی وجود دارد با چیزی که در قرآن و انجیل در مورد جهان دیگر گفته شده در تضاد است) در نهایت جودی موفق می‌شود به Black Sun برسد. در این‌جا بزرگترین راز بازی برملا می‌شود: مادر جودی در هنگام زایمان دو فرزند به دنیا آورده که دو قلو بوده‌اند، جودی و یک پسر مرده. پسر مرده همان آیدن است که در تمام زندگی جودی با او همراه بوده. در واقع آیدن روح برادر مرده‌ی جودی است که با او همراه شده و در تمام لحظات زندگی‌اش با او همراه است. لحظه‌ی برملا شدن این راز جزو احساسی‌ترین و بهترین لحظات دنیای گیم است. عشق پاک بین خواهر و برادر در این صحنه موج میزند و فکر نمی‌کنم لحظه‌ای که آیدن به شکل یک انسان روبه روی جودی قرار می‌گیرد و دستش را سمت خواهرش دراز می‌کند، بتوانید یا توانسته باشید جلوی بغض یا گزیه خود را گرفته باشید. این سکانس شاهکار محض و اوج توانایی یک کارگردان در ایجاد یک سکانس به یادماندنی و ماندگار است. کاری که فکر نمی‌کنم از دست کارگردان و نویسنده‌ای جز دیوید کیج براید.

انتخاب پایان های بازی

اما می‌رسیم به پایان بازی. پایان بازی متاسفانه ایرادات غیرقابل چشم پوشی دارد که حتی ممکن است به تجربه کلی بازی هم لطمه بزند. پایان بازی به طور کلبی به دو قسمت زندگی و ماورا تقسیم می‌شود که با انتخاب هر یک از این دو و با توجه به افرادی که در طول بازی زنده نگه داشته‌اید، Endingهای مختلفی خواهید دید. در صورت انتخاب Beyond دو Ending ممکن است برایتان پیش بیاید; اگر همه افراد ممکن در طول بازی را زنده نگه داشته باشید، علاوه بر سرنوشت خودتان و نمایش جهان دیگر سرنوشت آن‌ها را هم خواهید دید. اما مهم‌ترین قسمت این پایان، نمایش و توصیف جهان دیگر یا آخرت است که مملو از ایراد و مشکل است. جودی در مورد جهان ماورا می‌گوید:

اینجا یک جهان دیگر در اطراف ماست. جهانی پر از کوه و رودخانه و آبشار. هیچ خدا(!) یا شیطانی در اینجا نیست. بهشت و جهنمی هم وجود ندارد. اینجا فقط مکانی است برای ادامه زندگی بعد از مرگمان. روح من مدام آن را جست و چو می‌کند و من تاکنون فقط قطعه‌ای از آن را دبده‌ام. من در اینجا می‌توانم همه‌جا و در عین حال هیچ‌جا باشم.من‌توانم خودم را به هیچ تبدیل کنم و دوباره کامل شوم. من می‌توانم روحم را با دیگران یکی ادغام کنم یا تنهاتر از زمانی باشم که هیچ انسانی تابه حال نبوده است. همه این‌ها در اینجا تنها با نیروی انگیزه من ممکن است.

هر کسی می‌تواند اعتقادی را نسبت به مسئله‌ی جهان ماورا یا جهان آخرت داشته باشد و نظر تمامی افراد هم محترم است حال چه پزشک باشد، چه مهندس، چه یک کارگر ساده و چه دیودید کیج. اما این که در یک اثر جهانی با مخاطبین بسیار زیاد این‌گونه اعتقاد بیشتر مردم جهان( فکر می‌کنم وجود خدا را اکثر افراد جهان قبول داشته باشند) زیر سوال ببرید و روی آن مهر باطل بزنید، اصلا کار درستی نیست. حداقل کاری که دیوید کیج می‌توانست در این پایان بندی انجام دهد زیر سوال نبردن وجودیت خدا بود.

انواع انتخاب های پایان زندگی

در پایانی که شما زندگی را انتخاب می‌کنید، باز هم قسمت دیگری از ایرادات بازی خئد را نشان می‌دهد. در اینجا متوجه می‌شوید( اگر تا به حال متوجه آن نشده باشید) که انتخاب‌های شما در طول بازی به جز انتخاب‌هایی که به مرگ و زندگی Ryan ختم می‌شده هیچ تغییر اساسی در پایان‌بندی‌های بازی نداشته است. در بازی که ۷۰ درصد کاری که گیمر انجام می‌دهد انتخاب کردن است چنین سهل انگاری از طرف کارگردان به هیچ وجه قابل قبول نیست. انتخاب‌ها باید مهم باشند مثل Heavy Rain و Detroit و این مورد ضعف بزرگ و نابخشودنی Beyond: Two Souls است. در این Ending می‌توانید زندگی با رایان، زوئی( دختر Tuesday زن بی‌خانمان قسمت Homeless)، Jay( یک پسر روستایی) و یا تنها را انتخاب کند. زوئی مانند جودی از بچگی به همراه بک روح بوده و با دنیای ارواح می‌تواند ارتباط برقرار کند. بازی در مورد زوئی چیز بیشتری را به اطلاع گیمر نمی‌رساند.

مرحله The Mission مانند یک اکشن سوم شخص خالص است

در نهایت در صورت زندگی با هر یک از این افراد با Apocalypse یا اخر الزمان روبه رو می‌شویم که جودی در Epilogue بازی در مورد اتفاق افتادن آن حرف می‌زند و این که او یا زوئی تنها کسانی هستند که توانایی مقابله با آن را دارند. مورد دیگری که قابل توجه است کم شدن اعتقادات مذهبی دیوید کیج نسبت به Fahrenheit است. در آنجا لوکاس با گرفتن صلیب انرژی مثبت گرفته و مارکوس به دلیل مذهبی بودنش زندگی بسیار خوب و آرامی هم دارد اما در Beyond وجود خدا و شیطان و بهشت و جهنم به کلی زیر سوال می‌رود!

Beyond: Two Souls بازی خوبی است و نمره قبولی می‌گیرد اما نسبت به Heavy Rain یک قدم رو به عقب است. انتخاب‌های بی تاثیر و پایان‌بندی ضعیف در صورت انتخاب Beyond، مهم‌ترین ضعف‌های بازی است. Beyond ضعف فارنهایت یعنی انتخاب‌های بی‌تاثیر را مجددا تکرار کرد و نقطه ضعف Heavy Rain یعنی پوشاندن حفرات داستانی را کاملا جبران کرد.  از دیگر تمایزات این بازی نسبت به دیگر آثار این کارگزدان توجه بیشتر بر پیشروی بازی توسط گیمر می‌باشد. در دو مرحله The Mission و Haunted شما مانند بازی‌های Third Person-Shooter کاملا کنترل جودی را در اختیار دارید و حتی باید کارهایی مانند کاورگیری،تیراندازی و موتورسواری را انجام دهید که خود می‌تواند مقدمه‌ای بر پیچیده‌تر شدن گیم‌پلی بازی‌های این کارگردان باشد. بزرگترین نقطه قوتبازی هم بدون شک  ایجاد همذات پنداری بسیار عالی بین گیمر و جودی است که گویی به جای او زندگی می‌کنید و این سختی‌ها را می‌کشید که در جهان بازی‌های امروز کاملا نایاب است.

لازم به ذکر است آخریت عنوان دیودید کیج  یعنی Detroit: Become Human به تازگی منتشر شده و توسط گیمفا هم مورد بررسی کامل قرار گرفته است، لذا دیگر در این مقاله به بررسی این بازی نمیپردازیم. امیدواریم از بررسی آثار دیوید کیج که در دو قسمت برای شما خوانندگان محترم گیمفا عرضه شد نهایت رضایت را داشته باشید و از آن لذت برده باشید. نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در میان بگذارید.

0
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

  • .:MRM:. گفت:

    تشکر از متن زیبا و موشکافانه تون!
    از نظر من بهترین مراحل بازی همون مرحله ی Homeless بود و مرحله ای که تو روستا هم در جریان بود گرچه به داستان اصلی بازی ارتباط کمی داشت ولی به لحاظ کارگردانی و هیجانی که داشت میشد خودش رو به عنوان یه فیلم سینمایی جداگانه در نظر گرفت.
    در مورد پایان بازی که فقط به تصمیمات آخر بازی ربط داشت هم به درستی اشاره کردید.و معتقدم چیزی که سازنده نمیتونه خوب دربیاره،اصلا از بازی حذف کنه بهتره.در مورد ماورا که مغز انسان در فهمش نقص داره،نتونسته تصویر خوبی به نمایش بذاره و کلا پایان بازی فرا تخیلی از آب دراومد.
    با این وجود این بازی به لحاظ داستان جزء ۱۰ بازی برتر عمرم به حساب میاد ولی مشکل اصلی بازی گیم پلیه!سکانسای اکشن پس از مدتی تکراری میشن و بعضی از مراحل هم به لحاظ طراحی واقعا خسته کننده ن

    0
    0
  • mohsenj74 گفت:

    بخش homeless بازی شاهکار است.شاهکاری تکرار نشدنی …. این توضیح کافی بود تا بدونم کسی که متن رو نوشته قدرت درکش بالاست . در مورد پایان بازی باید بگم انسان ها نباید از حقایق بترسن هر چند هنوز قطعیتی نیست ولی جهان های موازی و خیلی بحث های دیگه هست . دیوید کیج هم نخواست چاپلوسی عامه مردم رو بکنه و با قطعیت نظر خودش رو گفت و برا من قابل احترامه … ما نباید از همه چی خوشمون بیاد

    0
    0
  • PENTIX گفت:

    برخلاف خیلی از گیمر ها و منتقدین , این بازی یکی از برترین تجربه های گیمینگ برای من بود و فوق العاده از تجربه کردنش لذت بردم. به هر حال بحث سلیقه اس و ممکنه یکی به این سبک بازی ها ۰ بده یکی هم ۱۰/۱۰ بده.

    0
    0