درباره الی… | نگاهی به روند تغییر شخصیت الی در داستان The Last Of Us

۱۴ شهریور ۱۳۹۶ - ۰۹:۰۰

یک بازی جدید منتشر می شود ، همه هیجان زده اند و به یاد تریلر ها و نمایش های تبلیغاتی فوق العاده ، دیوانه وار به انتظار نشسته اند ، به محض ورود به بازار با قیمت باور نکردنی آن را خریداری می کنند و شاد و سرمست به خانه می برند! منتقدان نقد می کنند و با چشمان باز ، ذره ذره بازی را بررسی می کنند ، بَه به و چه چه ، عجب بازی زیبایی ، چه گرافیکی ! هوش از سرمان می پرد ! ….. روزها می گذرد و بازی جدیدتر منتشر می  شود  ، اما دیگر خبری از بازی قبلی نیست! بازی قبلی کجاست ؟ باد فراموشی او را برده ! او دیگر جایی در ذهن ها ندارد! حالا نوبت بازی دیگر است ، منتشر می شود ، همه هیجان زده اند و …

چند خطی که خواندید ، به خوبی روایت گر داستان بخش بسیار زیادی از بازی های امروز است ، بازی هایی که می آیند و می روند و جای خود را به دیگری می دهند . اینها فقط برای چند روز اعتبار دارند و به آن ها پرداخته می شود . اما وقتی از آب و تاب بیفتند ،  همراه آن به دره سیاه بازی ها هم فرستاده می شوند . در طول این سالهای زیاد ، که بازی های ویدیویی خودشان را بسیار بالا کشیده اند و نزد مردم جایگاه رفیعی دارند ! ، کمتر بازی ای را دیده ام که دوران حیاتش را اینگونه نرفته باشد. حتی اگر بازی ای بسیار معروف بشود و قلب بازیبازان را با خود همراه کند ، آنقدر بازی را کِش می دهند تا از هم بپاشد و دیگر چیزی از آن مجموعه باقی نماند! اما درست در نقطه مقابل ، بازی هایی وجود دارند که اگرچه تعدادشان به اندازه دسته اول نیست ، اما آنچنان در قلب ما جاگرفتند که هرچه هم از زمان انتشارشان گذشته باشد ، باز هم از آن ها می گوییم و می نویسیم!

مطلبی که  در حال خواندن آن هستید ، بخش هایی از داستان بازی را لو می دهد ، پس اگر هنوز The Last Of us و محتوای الحاقی آن را تجربه نکرده اید، خواندن این مطلب را ابداً به شما پیشنهاد نمی کنیم . تک تک جملاتی که پایین تر می بینید ، مرور بر اتفاقات سختی است که از یک دختر نوجوان ، که بزرگترین شادی اش یک تفنگ آب پاش بود ، یک انسان قوی و دلیر بسازد که بزرگترین خواسته اش یک اسلحه واقعی باشد!

دختر کوچکی که کار های بزرگی انجام داد! قهرمانی بنام Ellie…

در دنیای امروز و حتی گذشته ، شخصیت های بزرگ و مؤنث زیادی بوده اند که کار های بزرگی هم انجام داده اند. در واقع ، ما بخش عظیمی از دنیای امروز و پیشرفت هایش را مدیون زن ها و شخصیت های مؤنث بزرگ و کوچک هستیم . بازی های ویدیویی ، جدای از جنبه سرگرمی ، می توانند دربرد گیرنده حرف ها و مسائل مختلفی باشند . بارها دیده ایم که در یک بازی ویدیویی ، اشاره های مهمی به اشخاصی یا وقایعی و حتی نظام خاصی شده است ! ( در بعضی موارد حتی موضوع فراتر از یک اشاره بود !) بحث زنان و پرداختن به زنان و شخصیت های مؤنث نیز در بازی های ویدیویی این روزها بسیار مهم تر شده است . این یک حقیقت است که چهره واقعی زنان در بازی های ویدیویی کم کم در آستانه نابودی بود . طبیعتاً هیچ انسان عاقلی دوست ندارد زنان را همانند چیزی که در GTA میبینیم ببیند! درست است عنوانی مانند Tomb Rider ، از سالهای دور همراه دنیای بازی ها بوده اند و همیشه  سپر زنان در مقابل زخم ها و بی لطفی ها بوده است ، اما آنها به چیزی فراتر از یک تسکین نیاز داشتند !  خوشبختانه ، از آن روزها به بعد رفته رفته سازندگان یاد گرفتند که از پرداختن به شخصیت های مؤنث هراسی نداشته باشند و اشکالی ندارد اگر بازی به معرفی یک کاراکتر اصلی مؤنث بپردازد . هرچقدر که عنوانی مانند GTA بر روی وحشتناک نشان دادن زنان پافشاری می کرد ، بازی های بیشتری برای دفاع از حقوق زن و پرداختن به زنان ساخته شدند تا تلنگری معنادار به سازندگانش زده باشند. اینجاست که ما قهرمانی بنام Ellie را در آخرین ما ملاقات می کنیم.

سه هفته قبل…

پایان یک دلخوشی ، زمان رفتن عزیزترین شخص زندگی ات فرا رسیده و تو ، جلودار او نیستی،  حتی اگر خودش نخواهد…

حقیقتاً برای شروع ، اولین موضوعی که به ذهنم رسید ، تعریف از ناتی داگ و بازی های بی بدیل اوست ! اینکه ناتی داگ ، آثاری می سازد که واقعاً تنها و تنها فقط از عهده خودش بر می آید . آثاری که هنرمندانه ، قلب ما را می فشارند و چشم هایمان را تر می کنند!اما بگذریم ، این ها را همه می دانیم و همه جا شنیدیم . ناتی داگ ، سالهاست که خودش را به همگان اثبات کرده و در زمانی که دیگر شرکت ها تنها رویای به جیب زدن پول گیمر های دلباخته را در سر می پرورانند ، این ناتی داگ و امثال ناتی داگ هستند که دوباره ، مسیر این صنعت را به حالت خوبش باز می گردانند . ناتی داگ  به نوعی روشی خلاقانه را برای روایت ماجرای الی در پیش گرفت ،  اینکه داستان ، پس از مدتی از زمانی به زمان دیگر مهاجرت می کرد بسیار جذاب و متفاوت بود . به روایتی دیگر ، دوران رایلی ، در خاطرات الی مرور می شوند و الی به خوبی صحبت ها و نصیحت های دوست را بیاد می آورد و از آن ها قوت قلب می گیرد ، و همین امر نه چندان بزرگ ، باعث می شود تا دوباره لب به تحسین نامی بزرگ بگشایم. ؛ برای شروع ، بیایید به آخرین لحظات The Last Of Us اشاره کرده باشیم ! در آن دقایق  ، Ellie به نامی اشاره می کند که تاکنون نشنیده بودیم ! البته او قبلا اشارات بسیار ریزی به دوستش می کرد و همان اشارات ریز را طوری می گفت که انگار دوستی به غیز از او نداشته ! این نکته ، نوید از یک ارتباظ قوی و احساسی می دهد . علاقه ای که جنسش ، چینی نیست و محکم تر از این حرفهاست ! “Riley ” ، بهترین دوست الی در گذشته ، درگذشته است (!) و تنها میراث او برای الی خاطراتش است . همین اسم و همین جملات ، محرک های خوبی برای شروع یک ماجرای جدید بودند . در دنیای تاریک و مخوف اطراف Ellie ، فقط یک نفر پیدا می شد که روشنی چشمانش شود . Riley  ، عزیزترین شخص و البته بهترین یاور Ellie در تنهایی عذاب آورش  بود . او برای Ellie حکم همه را داشت! آن هم در زمانی که او هیچکس را اطراف خود نمی دید . شاید در زندگی سرد و خشک این دختر ، Riley تنها نکته گرم داستان باشد.  اما ، هر شروعی بدون شک پایانی خواهد داشت و چه دردناک است این دوستی ! این نقطه پایان یک دلخوشی است! زمان رفتن Riley فرا رسیده ، او می رود و دختر چهارده ساله اما بزرگ ما ، محکوم است تا با این حقیقت دشوار کنار بیاید .  عزیزترین دوستش هم نخواهد ، باز این رفتن ادامه پیدا می کند ، حتی اگر هزینه سنگینی بر جا بگذارد!

Left Behind ، ما را به گذشته می برد و بنظر شروع خوبی را برای صحبت از دخترک ما رقم خواهد زد .  گذشته ای که ما را به نقطه های تاریک زندگی او می برد و از رویاهای رنگینی که زیر سفیدی برف سیاه شدند می گوید ! نخستین سخنی که بازی در دو ساعت حضور ما در دنیای Ellie نشان داد این است که او تنهاست! تنهایی اِلی اولین موردی است که به آن دست پیدا می کنیم ، اتاقی تاریک ، شب بارانی و یک دختر کوچک که روی تخت دو طبقه خوابیده است و البته یک چاقو ! چاقویی که خودش حرفهای خاصی را بیان می کند . وقتی در لحظات اولیه ، رایلی فقط میخواست دوست خوبش را با شوخی و لبخند از خواب بیدار کند ، اولین کاری که الی می کند به دست گرفتن چاقو است! چاقویی که می گوید اینجا چخبر است و نوید دهنده یک تغییر واقعی است . تغییری که قرار است به مرور زمان به تکامل برسد . Left Behind ، از همان ابتدا می خواهد پیامی به ما بدهد . تغییر تاریخ ها و خاطراتی که الی از آن لحظات بیاد می آورد و کاری که او در آن هوای سرد انجام می دهد ، یک پیام واضح دارد که در حقیقت ایده اصلی و پایه و اساس این نوشته ها شمرده می شود ! رایلی ، چهل و شش روز است که ناپدید شده است و اکنون به یکباره ، دوباره به سراغ عزیزترین دوستش رفته است . نگرانی الی به وضوح دیده می شد . او تصور میکرد که بهترین دوستش مُرده است !  اینجاست که بازی رفته رفته جملات مهم خودش را می گوید ، کشته شدن رایلی کاملا برای دخترک چهارده ساله ما قابل پیشبینی بود! این جمله مفهوم بسیار مهمی دارد و آن تغییر ذهنیت الی در مواجه با دنیای تاریک اطرافش است . الی می داند که باید آماده همه چیز باشد ، حتی کشته شدن مهم ترین فردی که در زندگی اش تابحال وجود داشته ! زیرا جملات زیادی بودند که او می توانست بکار ببرد ، او حتی یک لحظه هم به این موضوع فکر نکرده بود که ممکن است رایلی گم شده باشد یا او را تنها گذاشته باشد ، بلکه سریعاً ذهنیت خود را به سمت مرگ رایلی کشاند! همین یک جمله ، به خوبی نشان دهنده شرایطی است که الی در آن سیر می کند . جملات ساده ای که نشان می دهند چگونه یک دختر چهارده ساله که هنوز عاشق بازی کردن است ، سعی دارد خودش را برای هر حادثه ای که احتمال وقوعش هست آماده کند .

آرامش قبل از طوفان…

طبیعتاً کسی که چهل و شش روز آفتابی نشده سخنان زیادی برای گفتن دارد . رایلی در اولین قدم الی را از آن اتاق بی روح به دنیای بیرون می کشد. گویی او در این مدت دنیای اطرافش را بسیار بهتر شناخته است . رایلی اکنون عضوی از گروه firefly به شمار می رود . ( در ابتدای بازی ، رایلی پلاک اختصاصی خودش را به الی نشان می دهد) در مکالماتی که این دو در راه داشتن ، می توان به ماجرای عضویت رایلی در گروه فایرفلای پی برد . اما برای الی این چیزها مهم نبود! او دوست داشت هر ساعت ، هر دقیقه و حتی هر ثانیه در کنار دوستش بماند . حتی اگر این خواسته ، با عضویت در همان گروه تحقق یابد! این شور و اشتیاق بی اندازه الی برای کنار او بودن به خوبی در مکالمات بازی احساس می شد . موردی که بیش از همه توجه من را به خودش جلب کرد ، غافلگیری هایی بود که رایلی برای آن ها الی را به منطقه جدیدی آورد . اینکه رایلی الی را با تفنگ های آبپاش و بازی های کودکانه ای که امروزه حتی کودکان ما از انجام آنها خجالت می کشند(!) ، کمی عجیب بود . آن الی که ما می شناختیم ، دختری بود که مدام از جوئل تقاضای یک اسلحه می کرد ! ولی دقیقاً ناتی داگ ، با ترکیب این عناصر سعی در رساندن پیام های زیبایی به ما داشت . الی ، شدیدا از بازی کردن و شوخی ها لذت می برد و شگفت زده بود! حتی وقتی که او با عصبانیت ، مدام رایلی را سرزنش می کرد ،با دیدن تفنگ های آبپاش تاب نیاورد و منتظر دوباره بازی کردن بود. اینجاست که ناتی داگ ، ترکیبی دیوانه واری از بازی های کودکانه و رنج و سختی های بزرگ را به وجود می آورد . اگر از آن قسمت مواجه الی و رایلی با کلمه فیسبوک و عبارت عدم اتصال به اینترنت نیز بگذریم ، دو مرتبه به نقطه تاریک ماجرا برخورد می کنیم . زمان قبول کردن حقیقت هاست! اکنون او پس از این حقیقت که پدر و مادری ندارد تا دستانش را بگیرند ، باید حقیقت رفتن رایلی را بپذیرد . کسی که مفهوم واقعی عشق و محبت را برای الی معنا کرده بود و لحظات خوش الی ، تنها در وجود او رقم می خورد ، اکنون قصد رفتن دارد.

…!Dont go

می گویند این اتفاقات و شرایط است که باعث ساخته شدن انسان می شوند. فولاد به آن سختی ابتدا باید در کوره قرار بگیرد و بسوزد تا اینچنین قوی و شکست ناپذیر بنظر برسد ! درد های الی و زخم هایی که او تجربه کرد ، او را مقاوم تر ساختند . قبول حقیقت ها ، با آنکه تلخ و غیر قابل هضم باشند ، شاید مهمترین چیزی بود که الی یاد گرفت . حتی وقتی آن حقیقت ، مرگ رایلی باشد ! درست همانند پدری که حقیقت مرگ دخترکش را قبول کرد ! … این اتفاقات بودند که الی را از بازی با تفنگ آبپاش ، به مراقبت از یک مرد چهل ساله رساندند! در واقع بازی ، با استفاده از تغییر زمان ، به سادگی و وضوح به این جملات اشاره می کند . درست در زمانی که الی برای جمع آوری بسته کمک های اولیه ، پا به دنیای خطرناک بیرون می گذارد با آنکه خودش بهتر از همه می داند چکاری انجام می دهد ، زمان بازی ، ما را به لحظاتی می برد  که الی و رایلی روی اسب های پلاستیکی در حال بازی کردن هستند ! لحظات پایانی Left Behind ، روایت گر یک شروع جدید بودند .بیان گر نقطه مهاجرت دخترک ما از بازی ، به واقعیت ها ! رایلی حالا رفته است ! اما نه برای پیوستن به گروه فایرفلای ، او دیگر از این دنیا رفته است . اما الی کلماتش را به خوبی حفظ کرده بود . الی از این زخم ها و اتفاقات ، به همراه کلمه های رایلی ، برای زمستان توشه ای ساخته بود ، توشه ای که او را فراتر از یک دختر چهارده ساله ساده می کرد ، زیرا او بیشتر در کوره سختی ها به تحمل شرایط پرداخته بود!

من ، اون نیستم!

الی ، در مقابل چشمانش مسیر بسیار سختی را می دید ، مسیری که پر بود از خطرات مختلف ؛ اما او می دانست همان اندازه که ممکن بود دیروز کشته شود ، ممکن بود فردا هم بمیرد . پس به مردی اعتماد کرد که شاید خودش هم نمی داست روزی قهرمانش باشد!  دینی که جوئل می دانست باید به “Tess” ادا کند ،کسی که در آن بیست سال سخت ، همواره کنارش بود ، باعث شد تا جوئل با پای خودش به مسیری برود که تنها راه مرگ را هموار تر می سازد! الی ، قدم به قدم با جوئل همراه شد و دقیقاً از قدم به قدم آن درس گرفت و پخته تر شد ، اما اگر به دنبال اوج این پختگی می گردید ، بخش زمستان بازی را بیاد بیاورید. زمانی که جوئل در دریای درد زخمش غرق شده بود و اگر کارهای دیوانه وار الی نبود ، او هم به سرنوشت استخوان های فراموش شده دچار می شد. زمستان ، زمانی بود که الی باید هرچه که یاد گرفت را رو کند . زمانی که او تک تک جملات رایلی را به یاد می آورد و علاوه بر تمام اینها درس های بیشتری یاد می گیرد.اولین لحظات قسمت زمستان بازی با چه چیزی شروع شد ؟ یک دخترک تنها در جنگلی که زیر پتوی سفید برف خوابیده است ! و تنها سلاحش یک تیر و کمان است . می بینید او با چه شجاعتی برای دنبال کردن غذا می جنگد ؟ این ها ردپایی از اوج پختگی را به ما نشان می دهد . اوج شجاعتی که یک دختر چهارده ساله می تواند داشته باشد . طرز برخورد عاقلانه و شدیدا متفاوت او با انسان هایی که نمی شناخت ، به خوبی نشان دهنده این پختگی بود. وقتی او حتی از گفتن اسم خود خودداری می کرد ، ما به این می رسیدیم که او کاملا تغییر کرده .

ای بر دلم نشسته … از تو کجا گزیرم؟

علاقه و عشقی که در دل الی نسبت به جوئل پیدا شده بود ، او را برای هرکاری آماده می کرد ! او نه برای لباس به بیرون رفت و نه مهمات ، او تنها می خواست جوئل را نجات دهد. وقتی او از غذا نیز می گذرد تا پنی سیلینی را که به سختی هم در دستانش می دید ، به جوئل برساند ، و وقتی الی با چهره نگران و صدای لرزان نام مرد زخمی ما را صدا می کرد رفته رفته این عشق را نزدیکتر می دیدیم! سخنان محکم و بی تردید و پاسخ های کوبنده الی ، که بارها در جریان صحبت هایش دیدیم ، فاکتور هایی برای اثبات الی دیگری هستند . الی دیگر قرار نیست سوار بر اسب های پلاستیکی شود و شادی کند . او دیگر با تفنگ های آبپاش میانه ای ندارد! اما او دلش برای آن لحظات هم شدیداً تنگ شده بود… هنگامی که در آن بالگرد ، چشمانش را بست و به یاد روزهای رفته ، ورق ورق ، لحظات خوش را با رایلی مرور می کرد ولی ناگهان بلند شد و یاد جوئل افتاد ، شرایط سخت و تنهایی الی را نشان می داد . اما او نمی خواست بیش از این تنها بماند ، پس مسیرش را به سمت کسی برد که شاید واقعا حالا ، برای او عزیزترین شده بود…

متاسفم ، نمی توانم برای این تصویر چیزی بنویسم!

تصویری که بالا می بینم ، یاد آور یکی از احساسی ترین لحظات بازی است. زمانی که الی ، ترسیده و نا آرام ، همراه اشک هایش در آغوش جوئل آرام گرفت ،  به سختی می توانستم خودم را کنترل کنم(!) کشتن آن روانی ، شاید اوج شجاعت و اقتدار الی را نشان می داد. گویی هر شخصی که از بین می رفت ، تکه ای به الی اضافه می شد و او را محکم تر می ساخت. الی در آغوش جوئل شاید مهر پدرانه ای را تجربه می کرد که هیچگاه تاکنون ندیده بود . ارتباط سرد و جملات خشکی که بین الی و جوئل در ابتدا رد و بدل می شد ، اکنون جای خود را به محبت های بی مانندی دادند که شاید نه الی و نه جوئل تا کنون نه تجربه کرده بودند ونه خودشان به کسی چشاندند و نقطه مشترکی که با از دست دادن عزیزترین های هرکدامشان پر شده بود. می گویند آدم خوبی ها را خیلی زود فراموش می کند . اما جوئل هیچگاه نمی خواست و نمی توانست که محبت های الی را فراموش کند. زیرا کاری که الی موفق به انجام آن شد ، بسیار بزرگتر از این حرف ها بود ااو تغییر کرده بود ، تغییری به بزرگی تمام فداکاری هایی که انجام داد.

درباره الی…

دخترک کوچک ما اما ، خیلی زودتر از موعدی که باید ، بزرگ شد و مبارزه کرد . مبارزه کرد برای هر لحظه کنار عزیزش بودن.او با همه دنیا تفاوت داشت…و این شاید نکته تلخ و شیرین ماجرا بود . نجات یافتن او از مرگ ، توسط جوئل ، شاید قشنگ ترین جملاتی را در پی داشت که می توان شنید. زمانی که او حاضر بود تمام دنیا را کنار بگذارد و همه را از سر راه کنار بزند ، تا فقط یک نفر بماند. فقط الی…

 

0
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

  • Marshal Reza گفت:

    تو بسته الحاقیش یه دفعه مو به تنم سیخ شد؛ الى و دوستش خاکبه سرم

    0
    0
  • Mr 47 گفت:

    Cry به در مورد بهترین بازیی زندگیم مقاله نوشته شده، مگه میتونم نظر ندم. اول از همه به شدت از اقای غزالی ممنونم به خاطر این مقاله فوق العاده و قلم معرکشون که حتی وقتی مقاله رو خوندم یه لحظه اندوه و بغض منو فرا گرفت. این بازیی به قدری شخصیت پردازیش بی نظیر و غیرقابل وصف بود که من خودمو میتونستم جای جوئل توی بازیی تصور کنم و الی رو مثل دختر خودم و شاید باورتون نشه اما با این بازی حس زیبای پدریو چشیدم و فهمیدم که چقدر این حس معرکه وار بی وصف و سرشار از عشقه و در اخر خوشحالم که تو این عصر زندگی میکنم که میتونم حسهای بی نظیر و مختلفو تو بازیا حس کنم. بهترین بازیی زندگیم با اختلاف لسته. weep

    0
    0
  • Game eater گفت:

    سلام و تشکر از نقد بسیار زیبای شما – واقعا وقتی میبینم کسی اینطور این بازی و این شخصیتو درک کرده – خوشحال میشم -من خودم ی پدر هستم و خوشبختانه ی دختر دارم – و احساس و رابطه الی با دوستش و با juel ر کاملا درک کردم و حسش کردم – من این بازیو زندگی کردم – جاهایی بوده ک اشکهای ادم ناخداگاه سرازیر میشه و جاهایی بوده ک دیگه نمیخوای ادامه بدی – ولی ب خاطر دخترت – ب خاطر الی مجبوری ادامه بدی – دقیقا مثل زندگی ……. الی هم ادامه میده – ب خاطر عشق ب احساس پدرانه – مشکلات آدمارو قوی میکنه و سرسخت –

    0
    0
    • Booker DeWitt گفت:

      سلام بر شما ، خیلی خوشحالم که خوشتون اومد ! کاملا درسته ، وقتی خودمون رو بجای شخصیت ها قرار بدیم و با احساس اون ها به مسئله نگاه کنیم ، قطعاً در دنیای بازی غرق خواهیم شد و با اشک های اونها گریه و با خنده هاشون می خندیم!

      0
      0