روزی روزگاری: نقشه‌‌های مدفون، زیر آوار دروغ ها | نقد و بررسی Max Payne

۶ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۹:۰۰

در کتابی می خواندم که نویسنده‌ای بزرگ، خاطرات را سوخت لازم هر انسانی برای ادامه زندگی می دانست. با خواندن چنین جمله‌ای، به این فکر افتادم ما انسان ها هم می توانیم در زمان سفر کنیم. سفری که می تواند همه خاطرات خوش گذشته را برایمان یادآور باشد. و تنها سوخت این سفر، کمی انرژی است و بس. ما انسان ها در بسیاری از مواقع به لطف خاطراتی که در ذهنمان انبار کرده ایم زنده می مانیم و برای قشر بازی‌باز، تعداد بسیاری از خاطرات خوب و بد با بازی پیوند خورده است. کافی است چشمانتان را ببندید و به عقب بازگردید؛ در حال کشتن یک غول اخر بدقلق در اولین شماره از سری رزیدنت اویل هستید که می فهمید در مسابقه ای بزرگ مقام اورده‌اید. یا شاید در حال مسابقه دادن با یک مک‌لارن F1 خفن بودید که بهتان گفتند قرار است به محله جدیدی نقل مکان کنید. برای ما گیمرها، اکثر خاطرات خوب و بد، با یک بازی خاص رابطه برقرار می کنند. چرا که عده کثیری از بازی‌باز ها، بازی های ویدئویی را به عنوان یک پس زمینه همیشگی برای زندگی انتخاب کرده اند و این پس زمینه، در گیر و دار و هر اتفاقی حضور دارد. از به دنیا آمدن برادر یا خواهرتان گرفته، تا دورهمی خانوادگی زیبایی که به واسطه دست جمعی بازی کردن FIFA یا PES در ذهنتان ماندگار شده است. و درست به وسیله همین خاطره ها و نقش عمیق و حکاکی شده بازی ها در آن هاست که با بیشتر شدن روزافزون مشغله ها و فشارها، هنوز هم نمی توانیم از عشق جاودانمان دل بکنیم و روزی را بدون بازی های عزیز سپری کنیم.
اما با وجود تعداد بی شمار بازی هایی که در زندگی کنارمان بوده اند و بدی ها را به خوبی بدل کرده‌اند، تعدادی از بازی ها هم وجود داشته اند که علاوه بر حک شدن در خاطرات، به عنوان دوستی صمیمی و فراموش نشدی، برای همیشه در قلبمان جا خوش کرده اند. بازی هایی که به واسطه عنصری جادویی، به مرز انسان بودن رسیده اند و حالا، وقتی به عقب بازمیگردیم، دلتنگشان می شویم. البته تعداد این نوع بازی ها، در طول عمر هر شخص متفاوت است، اما قانونی نانوشته وجود دارد که گویی تعیین می کند هر فرد در زنگی خود، فقط و فقط با تعداد کمی از بازی ها، به مرحله دوستی و صمیمیت برسد. صمیمیتی که گاهی به واسطه وجود قهرمانی خاص در بازی ایجاد می شدند و گاهی به علت گیم پلی بی نظیر و یا حال و هوای کلی یک اثر. اما با همه تفاوت سلیقه هایی که میان انسان ها وجود دارد و با تعداد بی شماری از بازی های خوبی که در طول سال های فعالیت این صنعت منتشر شده‌اند. بعضی آثار وجود دارند که به عنوان دوستی صمیمی و البته مشترک برای بسیاری از بازی بازها فعالیت کرده اند. بازی هایی که به وسیله جادویی کهن و یا شاید سیاه، دل و جان هر بازی بازی را تسخیر کرده و تا سال های سال به عنوان دوستی صمیمی و جدانشدنی در کنارمان می مانند. مثال های بسیار از این نوع بازی ها وجود ندارند، اما به جرأت می توان گفت که اولین و حتی دومین شماره از سری بی نظیر مکس پین، از بهترین دوستان صمیمی هربازی بازی هستند.

” یک میلیون ساله که نخوابیدم”

چشمانی خیره به تاریکی

مکس پین (Max Payne) حاصل زحمات طولانی مدتی استدیو تازه کار و نه چندان مطرح رمدی (Remedy) است. یک بازی اکشن سوم شخص در سبک تیراندازی که داستان یک مامور پلیس را روایت می کند. مامور پلیسی که درگیر ماجرایی بزرگ تر شده و تا انتقام نگیرد ارام نمی نشیند. بازی پر شده است از نواوری، زیبایی و میان پرده هایی که به سبک کتاب های مصور (کامیک بوک) روایت می شوند. مکس پین یک بازی جدید است. پدیده‌ای نو که در کنار گیم پلی روان و جذابش، داستانی بی نظیر را روایت می کند. این بازی در ۲۳ جولای سال ۲۰۰۱ و فقط برای رایانه های شخصی منتشر شده است. بازی با کسب میانگین امتیاز ۸۹ از سایت متاکریتیک، توانسته به عنوان یکی از بهترین بازی ها در سبک شوتر خودنمایی کند. اما علت اساسی ثبت شدن این بازی در خاطرات بازی‌بازها، جادویی سیاه است که در تک تک لحظاتش زندانی شده.
درست به یاد دارم که در اولین برخورد با مکس پین و آن چهره عجیب و غیر معمول‌اش که برداشته شده از چهره خود سم لیک بود، دچار حیرت شدم. به هیچ وجه ادعا نمی کنم که در حال حاضر بازی های بسیاری را تجربه کرده‌ام. اما در زمان مواجهه با مکس پین تعداد بازی های تجربه شده ام بسیار کمتر بود و من، نوجوانی بودم در مقابل دنیایی از رازها و رمز ها، در کنار مردی که تنهایی و غمش حتی کمرِ منِ نوجوانِ غاقل از غم دنیا را هم می‌شکاند. من رو به روی اثر کم سر و صدای رمدی نشسته بودم و با خودم تکرار می کردم که هرگز بازی‌ای شبیه این ندیده ام و نخواهم دید. گذشته از این که پیش گویی کودکانه‌ام تا زمانی که در حال نگارش این متن هستم درست از آب در آمده. باید بگویم که مکس پین در همان ثانیه های ابتدایی هم جادویی سیاه داشت. یک جادوی غلیظ و سنگین که با چگالی زیادی، در یک بازی ویدئویی زندانی شده بود. با شروع بازی، جادو راه فراری پیدا کرد و من را مسخر ساخت. میخکوب، خیره و محسور شده، با چشمانی خیره به تاریکی بازی کردم و بازی کردم. داستان را جلو بردم و مکس را شناختم. با هرقدم این ضد-قهرمانِ سیاه پوش قدم برداشتم و با هربار لرزیدنش اشک ریختم. و مکس، همان مردی که از طریق یک نمایشگر کوچک (که حالا باید در موزه نگه داری شود) با وجودش در ارتباط بودم، کم کم تبدیل شد به دوستی صمیمی، دوستی همیشگی که حتی گاهی یادم می آید صدایش را می شنیدم.
میزان برقراری ارتباط با شاهکار سم لیک و تیم کوچک رمدی، به قدری بالا بود که هرکسی را تحت تاثیر خودش، تبدیل به موجودی تسخیر شده می کرد. موجوی که عاشقانه مکس و ماجرایش را دوست داشت. لیک با پروردن داستانی بی نظیر که حتی نمونه‌اش را در سینما هم ندیده بودیم. (چه بسا که بعد ها سینما در به تصویر کشیدن این داستان، همچون ماهی کوچکی وامانده در دام عمل کرد) لیک و تیم کوچک و بی پولش، با نوآوری های بسیار و داستانی بی نظیر، مردی را خلق کردند که با همه دوری هایش از دنیای بازی های ویدئویی، هنوزر هم از تخت سلطنت به زیر کشیده نشده و در کنار بزرگانی دیگر، همچون رئیس بزرگ، کریتوس و دیگران بر سرزمین بازی های ویدئویی حکومت می کند.

سم لیک قطعاً یک نابغه است، یک نویسنده قهار و باهوش که می داند چطور قصه‌ای مناسب یک بازی رایانه ای خلق کند. او بیشتر از هر چیزی روی شخصیت هایش مانور می دهد و آن ها را در میان رفتارها و حرف های ساده به زیبایی می پروراند. مرسی که هستی آقای لیک …

دریاچه (Lake)ای به عمق انسانیت

حالا در سال ۲۰۱۷، همه ما سم لیک را به خوبی می شناسیم. نویسنده‌ای بزرگ و توانا که نیل دراکمن او را یکی از الگوهای بازی سازی خود می داند. سم لیک استاد بازی کردن با شخصیت هایی است که جایگاه خودشان در جهان را فراموش می کنند. شخصیت هایی که به بن بست رسیده‌اند و همیشه، بیشتر از هر کس دیگری درقبال مصیبت هایی که می کشند مقصر هستند. لیک و استدیو کوچکی که او درونش کار می کند، بازی های زیادی نساخته اند. اما با همان تعداد کم، کاری را کرده‌اند که بسیاری از استدیو های بزرگ و توانا از انجام دادنش عاجزند. لیک و رمدی مکس پین را ساختند. مکس پینی که پس از گذشت ۱۶ سال، هنوز هم می تواند یکی از بهترین تجربه های هر بازی بازی باشد. لیک در اویل بازی موفقش، شخصیتی خلق کرد که نام بازی از او گرفته شده است و در واقع، معنایی خاص را درون نامش مخفی کرده. مکس پین! مکس یک مامور پلیس در نیویورک است که پس از به قتل رسیدن همسرش توسط چند معتادِ خیابان گرد، به پلیس مبارزه با مواد مخدر می پیوندد. مکس در شبی طوفانی و پس از جشن کوچکی که همراه دوسش داشته، به خانه می رود و همسر و فرزندش را مرده می یابد. مکس غرق می شود و بازی باز را با خود به اعماق دریای پشیمانی می برد.
داستان بی نظیر لیک با تلنگری کوچک اغاز می شود. با دو مرگ و مردی که می داند هیچ کس بیشتر از خودش مقصر نیست. مکس دیر به خانه رسیده و حالا، باید غم عظیم مرگ همسر و فرزندش را به دوش بکشد. اما بازی در این نقطه و قصه ساده انتقام گیر نمی کند و به آرامی پیش می رود. پیش می رود با گسترش داستانش در ابعاد جنایی و بعد سیاسی، وسعت عظیمی پیدا می کند. مکسی که به خیال خودش، به دنبال کشف عاملان فروش ماده مخدر جدیدی به نام والکیری است، در توطئه‌ای عظیم گرفتار می شود. توطئه‌ای که از بزرگترین سران دولتی، تا مافیا قدرتمند ایتالیایی را درگیر خودش کرده است. و مکس که به عنوان ماموری مخفی در تشکیلات پونچینلو فعالیت می کند، یک تشکیلات مافیایی که به نظر می رسد مسئول اصلی خرید و فروش والکیری در نیویورک باشد. در همین حین مکس به وسیله یکی از همکارانش پیامی دریافت می کند که از او می خواهد به دیدار یک مامور مبارزه با مواد مخدر دیگر برود؛ الکس بالدر (Alex Balder) دوست صمیمی مکس. اما مکس بدشانس ما درست در زمانی به ایتگاه مترو می رسد که دار و دسته لوپینو، یکی از روسای مافیای پونچینلو در حال سرقت از بانک از طریق تونل های زیر زمینی هستند. پس یک درگیری طولانی مدت، مکس بلاخره الکس را می یابد، اما او توسط یک قاتل ناشناس کشته می شود و مکس، به رسم همیشه، تنها مزنون این قتل است.
داستان بازی پر شده از پیچش ها و گره هایی که همگی به زیبایی گشوده می شوند. اما هریک رازی هولناک را فاش می‌کنند که در روح و روان بازی باز اثر گذار است. راز هایی که هریک شخصیت محکم مردی خسته را خرد می کنند و روح را تکه تکه شده، در جسمی که باید با کمک مسکن های زیاد سرپا بماند رها می کنند. مکس مرد دردهاست. این را می شود از قصه های بعدی او هم فهمید. او شخصیتی است که به واسطه قلم بی نظیر و بی همتای لیک به شکل بی نظیر پرداخت شده و به نقطه اوج خودش می رسد. دنیای مکس پین درست همانند دنیایی مخفی جنایت کاران تیره و تار است، پر از رازهای مگو و اتفاقات ترسناکی که می توانند روح هر فردی از هم بدرند. اما با همه این ها، مکس در آخر با لبخندی کج با ما خداحافظی می کند. مکسی که با همه شکست هایش می تواند در مقابل این سیستم وسیعِ جنایت ایستادگی کند و زنده بماند … اما به چه قیمتی؟ به این قیمت که معمار نابودی خودش باشد؟

داستان بازی از سه فصل کلی تشکیل شده است. ” رویای امریکایی”، “یک روز سرد در جهنم” و “کمی نزدیک تر به بهشت” این سه فصل که به سبک کتاب های مصور روایت می شوند، نشانه هایی از نوع روایت دلخواه لیک که بعد ها در الن ویک و کوانتوم بریک به کمال رسید را در خود دارند

پس از ماجرای مترو و مرگ مشکوک الکس، مافیا که از هویت واقعی مکس مطلع شده در پی کشتن اوست و پلیس هم او را مزنون اصلی قتل مامور مبارزه با مواد مخدر می داند. مکس، در تنگنایی قرار می گیرد که راه حلی جز پیش رفتن برای نمی گذارد. به هر قیمتی که شده مکان مخفی شدن لوپینو را می یابد. کلوپ شبانه رگنا راک (با املایی متفاوت به معنای آخرالزمان در اساطیر اسکاندیناوی است) مکانی که پس از کشتن لوپینو، تبدیل به محل آشنایی مکس با مونا، یکی از بی نظیر ترین شخصیت های سری می شود. و مکس که بازهم در دامی گرفتار می آید که جز خودش، هیچ کس را نمی تواند سرزنش کند، مونا مقدار زیادی داروی آرام بخش به مکس می خوراند و او به خوابی پر ار کابوس فرو می رود. مکس اما با بیدار شدن هم از کابوسش رهایی نمی یابد و خودش را گرفتار در چنگال مافیا می بیند. با این همه اما مکس به نقطه شکست دادن مافیا نزدیک می شود. نقطه ای که شبیه به پیروزی است اما تبدیل به شکستی بزرگ خواهد شد. شکستی که پای دولت، ارتش ایالت متحده، نیکول هورن (Nicole Horne) و فرقه‌ای مخفی را هم به داستان بازی می کند. نقطه‌ای که دلیل اصلی قتل وحشیانه همسر مکس را فاش می کند و همچون پتکی عظیم بر سرمان کوبیده می شود. که باید عادت کنیم در این بازی، هیچ وقت پیروز نمی شویم حتی وقتی که همه را بکشیم.
مکس پین، روایت کننده یک داستان شجاعانه در سبکی آشناست. سبکی که شاید در سینما همتایان زیادی داشته باشد و از کلیشه هایی همچون پلیس فاسد و سیستم دولتی فاسد بهره می برد. اما لیک با زیرکی تمام، با اضافه کردن کابوس های سوررئالیستی مکس به داستانش، و ایجاد خطی محو و نادیدنی میان رویا و حقیقت، مخاطب را در هزارتویی از سوال ها، پاسخ ها و اتفاقاتی اسیر می کند که تا مدت ها ذهن را به تصاحب خود در می آورند. رمدی به زیبایی مسکن ها را به عنوان تنها راه تسکین (و نه درمان) مکس معرفی می کند و به مخاطب می فهماند که درد های این قهرمان را هیچ دارویی درمان نخواهد کرد. مکس پین در یک ژانر خاص ساخته شده و کلیت داستانش را هم بر پایه اصول همان ژانر شکل می دهد. اما در زمینه روایت، با شجاعت تمام چند قدم به پیش برمیدارد و درگیر کلیشه ها نمی شود. همچنین شخصیت های لیک به هیچ وجه در چارچوب دیرین گونه های ژانری خودشان نمی مانند و ثابت می کنند که کاملاً منحصر به فرد هستند. از شخصیت مکس گرفته تا شخص شرور نیکول هورن و حتی مونا ساکسِ فراموش نشدنی، شخصیتی که سعی در کشتن مکس دارد و کم کم شیفته او می‌شود. اما جدا از شخصیت پردازی دقیق این بازی، همگی باید اعتراف کنیم که عامل اصلی موفقیت مکس پین و شهرتی که امروزه کسب کرده، چیزی نیست جز داستان بی نظیرش و آن صحنه های Bullet-time افسانه‌ای. مکس پین در بخش داستانی، اما همه چیز را مدیون شخصیت پردازی و روایت خوبش نیست، این بازی، در میان داستان تلخش، مثل یک انگل، رفته رفته روحتان را می خورد و سمِ کشنده‌ای را به بدنتان تزریق می کند. اتمسفر و فضای غمزده نیویورک، شب های تاریک و چهره عجیب مکس، آن پالتو بلند سیاه و بیچارگیِ یکپارچه ای که روی سرنوشت قهرمانمان چنبره زده… همه و همه کمک می کنند تا مکس پین شبیه به دریاچه‌ای عمیق باشد. دریاچه ای که به واسطه فضاسازی بی نظیر بازی و غم و اندوه آن مونولوگ های افسانه‌ای، هرکسی را در خودش غرق می کند. مونولوگ هایی که با صدای بی نظیر جیمز مک کافری، حسابی تنمان را می لرزاند و از موضوعاتی می گفت که هیچ گاه فکر نمی کردیم ذهن مردی را پر کنند. و مکس به واسطه همین تک گویی های بی نظیرِ روایی‌اش، بیشتر از هر شخصیت دیگری به مخاطب شناسانده می شود و در مقابل باعث همذات پنداری شدیدی می شود. تا جایی که به درک امیال و درد های مکس بسنده نمی کنیم و رفته رفته، قدم زنان در شب های سرد زمستانی، با اندوه شکست هایی که کسی جزخودمان باعث‌اش نیست، مکس پین می شویم. فرشته‌ای سیاه پوش با بال هایی شکسته و این عمق بی نظیر تفکر نویسنده را می رساند. نویسنده‌ای که خالق شخصیت هایی به یاد ماندنی است. لیک به عنوان یک نویسنده در عرصه بازی های ویدئویی، کارش را به بهترین نحو ممکن بلد است. او قصه هایش را با رمز و راز های فراوان، عوامل ایجاد کننده استرس و هیجانی پایان ناپذیر می چیند. رمز و راز هایی که با فاش شدن مخاطب را آزار می دهند و استرس هایی که هیچ وقت تمام نمی شوند و هیجانی که در تک تک لحظات بازی موج می زند. لیک با همه این دانش مکس پین را خلق می کند، شخصیتی که در ابتدای داستان، شبیه به فرانک کسل (پانیشر) مارول، برای انتقام گرفتن از قاتلین خانواده‌اش وارد ماجرا می شود، اما او راه شخصیتش را جدا می کند و از او بتی می سازد که شکست را معنا کند. مکس یک پلیس است، یک انسان، یک پدر و یک همسر، او در ماموریت شکست دادن عاملان پخش مواد مخدر پیروز می شود، اما در نقش یک پدر، همسر و بیش از همه یک انسان، او موجودی است شکست خورده، مردی خرد شده و ناپایدار که به کمک مسکن هایش نفس می کشد و در میان رویاها و کابوس هایش گرفتار می شود. رویاهایی سوررئال و غیرقابل فهم که پر شده اند از پرواز، جسد و درد. مکس مردی رنج کشیده است که در سرزمین کورها زندگی می کند، اما هرچه باشد او یک چشم برای دیدن دارد و قهرمان است. قهرمانی که تکیه بر تخت پادشاهی شکست خوردگان می زند.

در مکس پین خبری از میان پرده های پرخرج نیست، بازی به زیبایی توسط کتاب های مصور روایت می شود و از دل همین تصاویر، احساسی ترین لحظات ممکن را بیرون می کشد. رمدی با کمترین بودجه ممکن و با استفاده از عوامل داخلی و بسیاری از دوستان لیک همچون خواننده گروه “شاعران خزان” موفق به ساخت این بازی شد

به طور کلی، در وهله اول باید اعتراف کرد که مکس پین در بخش داستانی یک شاهکار تمام عیار است. شاهکاری بی همتا که شاید خودِ لیک هم در بای های دیگرش نتوانست رقیبی جدی برای آن معرفی کند. چرا که آلن ویک با همه خوبی هایش، با همه آن بی نظر بودن و خاص بودنش، شبیه مکس نیست و جک چویس هم، با همه نوآوری ها و روایت عظیمش، نمی تواند با مرد افسانه ای ما رقابت کند. باید گفت که لیک، برای ساخت مکس پین، دردی درونی را بیرون کشیده که گویی از اعماق انسانیت سرچشمه می گیرد و به واسطه برامدن از دل، بر دل هم می نشیند. مکس پین در بخش داستانی، یک حماسه است، یک شاهکار!

 سمفونی گلوله ها

هرچه که از یک بازی در سبک تیر اندازی می خواهید در مکس پین خواهید یافت. از دشمنان پر تعداد و بی مغز گرفته، تا قهرمانی که کتش تبدیل به یک توپخانه مجهز است. گیم پلی مکس پین در حالت کلی بسیار ساده و سرراست است؛ در هر فصل از بازی باید وارد منطقه خاصی شوید، تعدای از دشمنان را بکشید و عبور کنید. البته چیز دیگری هم از یک بازی شوتر انتظار نمی رفت، اما مکس پین برگ برنده ای را در میان همین سادگی رو می کند که بازی را به یکی از به یاد ماندنی ترین های تاریخ بدل می سازد. کلیت گیم پلی مکس پین حول محور قابلیتی به نام Bullet Time شکل گرفته. توانایی عجیبی که به مکس اجازه می دهد دنیا را با حالتی بسیار کند تر از حد معمول ببیند. با فعال شدن این قابلیت، روند گذر زمان بسیار آهسته می شوند. البته این حالت برای خود مکس هم رخ می دهد و حرکات او هم بسیار کند خواهد شد. اما به علت واکنش های سریع و توانایی شیرجه زدن خارق العاده، می توانید از گلوله ها جای خالی داده و در عوض حساب دشمنان را بگذارید کف دستشان. این حالت به شما اجازه می دهد که هر گلوله شلیک شده را به دقت دیده و از مسیرش کنار بروید. همچنین با نگه داشتن دکمه مربوط به پرش، مکس می تواند در چند جهت متفاوت شیرجه زده و از گلوله ها فرار کند. همچنین مکس قهرمان ما، در حین شیرجه های به یادمکاندنی‌اش هم می تواند دست به اسلحه برده و سیل گلوله هایش را به طرف دشمنان شلیک کند.
حالت زمان کند شده همچنین در مواقعی که موفق شوید آخرین دشمن باقی مانده در محیط را شکست دهید هم فعال شده و صحنه مربوط به مرگ این دشمن را به زیبایی برایتان تصویر می کند. با این که این صحنه های تمام کننده با گرافیک نسل ششمی ساخته شده اند، اما همچنان می توانند تاثیر گذار و زیبا ظاهر شوند. این امر به دلیل خیل زیاد دشمنانی است که در هر مبارزه با آن ها مواجه خواهید شد و با دیدن صحنه تمام کننده، قطعاً موجی از آسودگی سرتا پایتان را در بر میگیرد. چرا که بازی هنوز به رسم امروز، از سیستم سلامتی خودکار بهره نمی برد و در صورت نداشتن قرص های مسکن، در مبارازت طولانی، حتما زمین گیر می شوید.
با توجه به انتشار اولیه بازی برای رایانه های شخصی، سیستم تیر اندازی بازی، به بهینه ترین حالت ممکن کار کرده و نسبت به تمامی دستورات شما به درستی واکنش نشان می دهد. نشانه گیری به وسیله نقطه ای سفید و کوچک در وسط صفحه انجام می شود که به علت دقت زیاد موس و کیبورد، به هیچ وجه آزار دهنده نیست و در مقابل کمک شایانی به هدشات کردن دشمنان می کند. آن هم چه دشمنانی!

مکس، در میان هزاران گلوله! مردی که آموخت می تواند با یک اتشباه تمام رنج ها و گلوله های دنیا را به جان بخرد، او اموخت که هیچ کس به اندازه خودش در مقال درد هایش مقصر نیست. مکس استاد شکست خوردن های دراماتیک است. راستی، او گاهی خواب می بیند که قهرمان یک کتاب مصور است!

در هر مبارزه که در محیط های کوچک اتفاق می افتد، تعداد زیادی از دشمنان حضور دارند که به طور از قبل برنامه ریزی شده در محیط حضور پیدا می کنند. در واقع می توانیم بگوییم که بازی از هوش مصنوعی خاصی استفاده نمی کند و دشمنان همه با حالتی از قبل تنظیم شده در محیط حرکت می کنند. به واسطه این موضوع در هر بار تکرار مراحل و بازی، دشمنان درست در جای قبلی خود قرار دارند و در صورت حمله به شما هم در مکان های قبلی‌شان پناه می گیرند. این امر گرچه باعث می شود که در دفعات دوم به بعد بازی تکراری جلوه کند. اما در بار اول، تجربه‌ای منحصر به فرد را ایجاد می کند. هر دشمن به جای پیروی از هوش مصنوعی ناقص خود (در سال ۲۰۰۱) طبق دستور قبلی سازنده ها در مهم ترین و حساس ترین نقطه هر محیط قرار گرفته و بیشتری میزان آسیب را به شما می زند. این موضوع را می توان به عنوان یک ضعف در بازی شناخت، اما به این علت که هیچ مشکلی در لذت بردن از گیم پلی ایجاد نمی کند از آن چشم پوشی می کنیم. همچنین می توان دشمنان از قبل برنامه ریزی شده را جزئی از فرایند طراحی مرحله بی نظیر بازی به حساب آورد. طراحی مرحله مکس پین در بهترین حالت ممکن قرار دارد. از جای‌گذاری دشمنان در محیط گرفته تا شکل دادن به مسیر خطی حرکت شخصیت اصلی. همگی در خدمت ایجاد کردن حس تعلیق و هیجان هستند. کافی است بازگردیم به مرحله مربوط به مترو و تونل های زیر زمینی، این مرحله به نوعی اولین محیطی است که پس از بخش اموزشی به سراغش خواهیم رفت. محیط پر شده از دشمنانی که از ناکجا آباد به سمتتان شلیک می کنند. لامپ های مهتابی چشمک زن، در های قفل شده و دستشویی هایی که خون روی دیوارهای سفیدشان را پوشانده، و در انتها راه پله هایی خطرناک که هر لحظه ممکن است حامل جسد شما باشند.
در کنار بولت تایم بی نظیر، اکشن فوق العاده و دشمنانی که به خوبی در محیط قرار گرفته‌اند. بازی گستره مناسبی از سلاح ها را به مکس پیشنهاد می دهد. ماجرا با مکس و کلت کمری ساده اش آغاز می شود. کلتی که در مرحله اول تنها سلاح‌تان است و شما را با قواعد استفاده از بولت تایم آشنا می کند. اما نگران نباشید، به هیچ وجه قرار نیست که با همین یک کلت کمری به بازی ادامه دهید. مکس به واسطه کت جادویی‌اش (!) می تواند یک اسلحه خانه مجهز را با خودش حمل کند. از سلاح های اتوماتیک و نیمه اتوماتیک گرفته تا شات گان های شکاری. همچنین مکس می تواند بعضی از سلاح هایش را به صورت دوتایی حمل کرده و آسیب بسیار بیشتری به دشمنان وارد کند. لذت استفاده از سلاح هایی دوتایی در حالت بولت تایم هرگز از زیر زبانمان نمی رود، گلوله هایی که هوا را می شکافند، چهره گیج کننده مکس و جسم های بی جانی که روی زمین می افتند، همه در بهترین حالت ممکن قرار دارند تا بیشتری لذت را از بولت تایم ببرید.

سردرگمی، گیجی و عدم قطعیت از عوامل مهم گیم پلی بازی در کنار بولت تایم استثنایی هستند. بسیار پیش می آید که در طول تجربه بازی، در میان کابوس های دیوانه وار و عجیب مکس گم شوید و هرگز راه بازگشت به خودتان را نیابید، مراقب باشید دنیای مکس تاریک تر از این حرف هاست.

همانطور که قبل تر اشاره کردم، مکس پین بیشتر از هرچیزی، موفقتی بی نظیرش را مدیون داستان بی نقص و گیم پلی بسیار خوبش است، درست است که گیم پلی بازی با وجود تمام نوآوری ها و زیبایی هایش ضعف هایی کوچک داد، اما هرگز از مرحله سرگرم کننده بودن سقوط نکرده و در حالت رضایت بخشی باقی می ماند. استفاده از بولت تایم و صحنه های آهسته بازی کم کم تبدیل به عادتی می شوند که ترک کردنش سخت است و کشتن هر دشمن را تبدیل به یک اثر هنری می کند، به علاوه این مکانیک رفته رفته به عنوان یکی از استاندارد های سبک شناخته شده و هنوز هم در بسیاری از بازی های تیراندازی استفاده می شود. همچنین به لطف طراحی عالی مراحل بازی و تعداد بسیار سلاح ها، مراحل همیشه حالت هیجان انگیز و دلهره آور خودشان را حفض کرده و در مواقعی ظاهری به شدت سینمایی به خود می گیرند. این موارد باعث می شوند که مکس پین، علاوه بر موفقیت در بخش داستانی، در گیم پلی هم موفق ظاهر شده و به عنوان یک بازی جریان‌ساز شناخته می شود. مکس پین شاید در بخش گیم پلی همچون داستانش شاهکار نباشد، اما قطعاً از بهترین هاست.

جادوی صدا

در بخش گرافیکی، مکس پین چندان هم موفق نیست و نمی توان گفت که از بهترین های زمانه است. بازی اما به طور کلی گرافیک قابل قبولی دارد و می تواند در میان بازی های متوسط جای بگیرد. اما در مقابل گرافیک فنی، مکس پین در زمینه های هنری یکی از پیشتازان است. محیط های تاریک، رنگ بندی مرده بازی و طراحی لباس ها در بهترین حالت ممکن قرار دارند. بای پر است از مکان هایی که وام گرفته از سینما هستند. از آپارتمان مکس و صحنه مرگ دختر و همسرش گرفته تا مبارزات در پشت بام های نیویورک. همچنین استفاده و اشارات سم لیک به اساطیر اسکاندیناوی و استفاده از عناصر مربوط به این تمدن هم در بازی موج می زند. سم لیک نویسنده‌ای فنلاندی است و انتظار هم می رود که در اولین بازیش از اساطیر نورس بهره ببرد. مکس پین اما در زمینه طراحی شخصیت هایش، به علت کمبود بودجه استدیو چندان خوب عمل نکرده. در وهله اول کافی است به چهره درهم ریخته مکس توجه کنید. در ابتدا باید تاکید کنم که به علت کمبود بودجه، رمدی مجبور شد که برای طراحی مدل مکس پین از خود سم لیک استفاده کند. البته سم لیک مردی خوش چهره است و می تواند به عنوان مدل یک شخصیت در نظر گرفته شود. اما مشکل جایی اغاز می شود که گویی او را مجبور کرده اند در عین حال لبخند بزند و اخم کند (!). البته این موضوع به هیچ وجه یک ایراد نیست. اما به طور کلی می توانیم بگوییم که بازی در زمینه طراحی چهره ها و حتی مدل های شخصیت هایش خوب عمل نکرده و کمی از زمان جا مانده است. این موضوع حتی در میان مدل های دشمنان هم وجود دارد و کمی آزار دهنده است.

اما جدا از مباحث گرافیکی، در زمینه صداگذاری، این بازی … یک شاهکار است. کافی است به مونولوگ های مکس گوش کنید تا جادوی صدای جیمز مک کافری شما را تسخیر کند. صدایی خشن و پر از غم که به خوبی با اتمسفر بازی سازگاری داشته و می تواند پیام های خواسته شده توسط تیم را به مخاطب القا کند. مک کافری با آن صدای زیبایش، بیشتر از مونولوگ ها به پرداخت شخصیت مکس کمک می کند و در راه آشنایی مخاطب با او قدم های بسیاری بر می دارد. مک کافری به خوبی توانسته شخصیت مکس پین را بشناسد و به جای او لب به سخن بگشاید. در میان کابوس های عجیب و غریب مکس و رویاهایی که هیچ تفاوتی با واقعیت ندارند، در زمان فریاد های پر از خشم و سرزنش های تمام نشدنی مکس، این مک کافری است که با صدای بی نظیرش مخاطب را به دنیای غمزده مکس وارد می کند. او دقیقاً همان شخصی است که باید انتخاب می شده و به نظر می رسد که نقش برای او نوشته شده باشد. مک کافی بهترین فرد برای این نقش است، بهترین فرد ممکن. در کنار او، دیگر شخصیت ها هم به خوبی صدا گذاری شده اند و بازی، در این زمینه به عنوان یکی از مدعیان سینه سپر می کند.

چهره طراحی شده برای مکس که در عین غمزدگی لبخند می زند. مدل اصلی این چهره به علت کمبود بودجه در استدیو خود سم لیک بوده است، به همین دلیل است که چهره مکس در نسخه دوم به طور کلی تغییر کرد

در کنار صداگذاری عالی، خوشبختانه مکس پین در زمینه موسیقی هم بازی بسیار موفقی است، موفقیتی که در نسخه دوم به کمال رسیده و تبدیل به شاهکار می شود. به طور کلی بازی در زمینه گرافیکی نقص هایی هرچند کوچک دارد، نقص هایی که به تجربه منحصر به فرد بازی ضربه نمی زنند اما در مقابل قابل چشم پوشی هم نیستند، نقص هایی مانند مدل سازی های نه چندان زیبا و بافت های بی کیفیت بازی، اما در مقابل، مکس پین در زمنیه گرافیک هنری عالی عمل کرده و در بخش صداگذاری هم یکی از بهترین هاست. به طور کلی می توان نتیجه گرفت که بازی در زمینه گرافیکی و صداگذاری به صورت توام، در حد متوسطی قرار دارد و می تواند مخاطبش را راضی کند.

شهر کورها … 

مکس پین، با وجود ضعف های کوچکش در بخش گرافیکی و مشکلاتی اندک در گیم پلی، یک شاهکار فراموش نشدنی است. شاهکاری که به عنوان یکی از پرچم داران سبک و به عنوان یکی بازی عالی و خاطره انگیز هرگز از یادمان نخواهد رفت. لیک و تیم کوچکش در رمدی، با این بازی کم خرج و زیبا، کاری کرده اند که شاید این روزها بازی های بزرگ قادر به انجامش نباشند. ان ها برایمان خاطره ساخته اند، خاطره ای که در شب های برفی نیویورک و در کنار مردی رنج کشیده رقم می خورد، خاطره هایی به رنگ سیاه. خاطره ای که راک استار با تغییر رنگِ بی رحمانه‌اش هم نتوانست اثراتش را از میان ببرد. مکس پین در نهایت، شاهکاری است که هیچ کس نمی توان از آن متنفر باشد. یک بازی تمام عیار و عالی که جز ضعف هایی کوچک، پر شده از نو اوری، داستان سرایی و خاطره …

0
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید