زامبی ها و روز های تاریک | نقد و بررسی اپیزود اول و دوم بازی The Walking Dead: A New Frontier

۶ دی ۱۳۹۵ - ۰۸:۴۰

شما را نمی دانم. اما من همیشه و به دفعات زیاد خودم را در دنیای The Walking Dead تصور کرده ام و بسیار سعی کرده ام پیش بینی کنم اگر برای دنیای من نیز چنین اتفاقی می افتاد چگونه با آن کنار می آمدم و چطور زندگی ام را می گذراندم. تصور کنید در خانه گرم و نرمتان نشسته اید و مشغول خواندن نقد اولین اپیزود فصل سوم Walking Dead در سایت گیمفا هستید که ناگهان صدای وحشتناک و ناله مانندی را از بیرون خانه می شنوید. ممکن است دفعات اول و دوم به آن اهمیتی ندهید اما پس از این که چندین بار صداهای مشابه آن به گوشتان خورد به سمت درب خروجی می روید تا علت آن را بیابید. در را باز می کنید و چیزی که میبینید باعث می شود تا چند لحظه توانایی تکلم و تفکر را از دست بدهید. منظره وحشتناکی روبروی شماست. روی زمین بدن تعدادی از همسایگانتان را می بینید که به طرز وحشیانه ای از هم دریده شده اند و محتویات شکم هایشان بی رحمانه از درون بدنشان بیرون ریخته و همانجا رها شده. عده ای را میبینید که برخلاف اجساد سرپا هستند و در حالی که به سختی راه می روند به شما نزدیک می شوند. با نزدیک و نزدیک تر شدن آنها می فهمید که بدن ها و رنگ پوستشان با انسان های سالم تفاوت بسیاری دارد و گویی حتی عقل و احساسات خود را نیز از دست داده اند و فقط همچون حیوان درنده ای که تابع غریزه است شما را دنبال می کنند. در این لحظه دقیقا واکنش شما چیست؟

کمپانی تل تیل به ساخت بازی های ادونچر با سبک معمایی و اشاره و کلیک مشهور است. اوج شهرت و محبوبیت این کمپانی را می توان مدیون عرضه بازی The Walking Dead دانست. بازی ای که در سال ۲۰۱۲ و به صورت اپیزودی عرضه شد و توانست علاوه بر کسب نمراتی عالی آثار بزرگی چون Dishonored، Journey و Mass Effect 3 را کنار بزند و جایزه بهترین بازی سال را از آن خود کند. این کمپانی پس از عرضه موفقیت امیز اولین فصل بر آن شد تا دمین فصل از این بازی را نیز روانه بازار کند و با این که فصل دوم نیز در میان بازی های ادونچر حرف های زیادی برای گفتن داشت اما در مقایسه با فصل اول یک شکست به حساب می آمد. هم اکنون سومین فصل از این بازی نیز نخستین اپیزود های خود را رو کرده. سوال اینجاست که آیا این بازی می تواند در حد و اندازه فصل اول باشد و خاطرات آن را زنده کند یا این که همچون فصل دوم قرار است یک شکست دیگر لقب بگیرد؟

 

مردی که هیچ گاه از یادمان نمی رود. یاد آوری روز های خوبی که با Lee طی شد و شنیدن صدای گرم او برای یک بار دیگر از بهترین صحنه هایی بود که در فصل دوم شاهدش بودیم.

روزی که همه چیز آغاز شد

ماجرا از صبح یک روز آفتابی شروع شد. روزی که هنگام طلوع خورشید با دیگر روز های زیبا و آفتابی دیگر هیچ فرقی نداشت. شخصیت اصلی بازی، Lee بر روی صندلی عقب ماشین پلیس نشسته بود. راننده که افسر پلیس پیری بود تصمیم گرفت سر صحبت را باز کند… از این که چه چیز هایی گفته شد عبور کنیم. این اشتباه به پایان یافتن زندگی اش منجر شد. یک تصادف به ظاهر ساده همه چیز را به هم ریخت.

Lee چشم هایش را به سختی باز کرد و پس از این که مجددا هوش و حواسش را به دست آورد متوجه شد ماشین تصادف شدیدی کرده و راننده نیز زخمی در گوشه ای افتاده. به سختی خود را از درون ماشین بیرون می کشد و به سراغ افسر پلیس می رود. زخم های پلیس اصلا شبیه زخم های کسی که تصادف کرده نیستند. چگونه ممکن است کسی در اثر تصادف چنان زخمی برداشته باشد؟ Lee نزدیک تر می شود تا کمی دقیق تر بررسی کند. در همین حین افسر پلیس با صدایی گوشخراش و ترسناک که بیشتر به غرش حیوانات درنده شبیه است تا ناله انسان از جای خود بلند شده و به سمت Lee حمله می کند. Lee تلاش می کند او را آرام کند اما انگار صدای او اصلا به گوش پیرمرد نمی رسد. پلیس همچنان به سوی او می آید و انگار واقعا قصد  دارد با دست خالی به Lee صدمه بزند. اینجاست که قهرمان قصه ما مجبور می شود اولین کار وحشتناک زندگی اش را انجام دهد. او ناچار است پلیس را با شلیک مستقیم گلوله از پای دربیاورد. پس از آن لنگ لنگان به سوی نزدیک ترین خانه موجود در آن محل می رود و پس از مدتی با دختر بچه ای به نام کلمنتاین آشنا می شود. دختر بچه ای که خبری از پدر و مادرش ندارد و از Lee تقاضا می کند در یافتن آن ها او را یاری دهد. آن ها متوجه می شوند که در عرض چند ساعت بیشتر مناطق شهر توسط همین موجودات خونخوار احاطه شده. ظاهرا آن ها به هر کسی که حمله کنند می توانند با گاز گرفتن محلی از بدن وی او را نیز به یکی از نوع خودشان تبدیل کنند. جمعیت آن ها هر ثانیه در حال اضافه شدن بود و انسان ها یکی یکی در حال از بین رفتن بودند. لی و کلمنتاین تصمیم می گیرند سفر پرماجرا و پر خطر خود را آغاز کنند. سفری که فراز و نشیب های زیادی برای آنان داشت. گاه لحظات خوبی را کنار هم تجربه کردند و گاه با از دست دادن یکی از یاران وفا دارشان اندوه وجودشان را گرفت. کلمنتاین در آن روز ها دختر بچه ای بیش نبود. او حتی راه و رسم زندگی معمولی را نیز نیاموخته بود چه رسد به این که بتواند در چنین جهنمی زندگی کند. لی توانست طی مدتی که با کلمنتاین گذراند نصایح بسیاری به او بنکد و راه رسم زندگی را به او بیاموزد. او همچنین همواره برای او مراقبی دلسوز بود و همیشه در خطر ها و مصائب جان او را بر خود مقدم می دانست. همین رابطه پدر و دختر گونه موجب شد علاقه ای ناگسستنی میان ان ها پدید آید. آن ها به همراه دوستان و همراهانشان روز ها و شب ها به سختی تلاش کردند تا بتوانند باز هم همانند روز های قدیم یک زندگی آرام و به دور از هر گونه خطر و نگرانی داشته باشند. اما یک روز همه این رویا ها ویران شد. روزی که لی جای دندان های یکی از همان موجودات ملعون را بر روی دست خود دید.

***

کلمنتاین در حالی که اشک می ریخت اسلحه را به سمت صورت لی نشانه گرفته بود. همه ی دنیایش حالا مقابلش قرار گرفته بود و باید با یک شلیک همه را نابود می کرد. لی با آخرین رمقی که برایش باقی مانده بود فریاد می زند: بزن!

***

سالها گذشت و کلمنتاین دوستان جدیدی پیدا کرد. اما هیچگاه نمی توانست یاد و خاطره لی را فراموش کند. کلاهی که لی در کودکی به او هدیه داده بود تا سالهای سال بر روی سرش دیده می شد. او همچنان تلاش می کرد تا بتواند زندگی را دوباره تجربه کند. او پس از مدتی بار دیگر با یکی از بهترین دوستان لی یعنی Kenny ملاقات کرد. در حالی که همه تصور می کردند کنی خوراک واکر ها شده بازگشتن او برای کلمنتاین به منزله زنده شدن خاطرات لی بود. در طی اتفاقاتی که در دومین فصل از بازی رخ داد گیمر می توانست به سه روش بازی را به اتمام برساند. اولی این که در ماجرای مبارزه کنی و Jane طرف Jane را بگیرید و اجازه دهید کنی بمیرد. دومی این که طرف کنی را بگیرید و جین را به کشتن دهید. در این صورت به همراه کنی به Wellington خواهید رفت. سومین پایان نیز این گونه است که پس از کشته شدن جین به کنی شلیک کنید و خود به همراه AJ کوچک به سفر های خود ادامه دهید.

 

خانواده

اولین نکته خوب فصل سوم این است می توانید انتخاب های فصل پیشین خود را برای بار دیگر بسازید. اگر سیو های فصل های قبلی بازی خود را نداشته باشید (یا حالش را نداشته باشید آن ها را در پوشه های مناسب کپی کنید!) یا این که اصلا بازی را انجام نداده باشید و بخواهید گذشته خود را انتخاب کنید این سیستم به شما اجازه می دد مهمترین انتخاب هایی که در فصل های پیشین انجام شد را دوباره انجام دهید. حتی در صورتی که از انتخاب های فصل قبل خود ناراضی هستید می توانید بار دیگر بدون این که مجبور باشید به بازی های قبلی مراجعه کنید این انتخاب های را در بازی جدید تغییر دهید.

هاوی و کلمنتاین بسیار اتفاقی با یکدیگر آشنا شدند. آشنایی ای که به دوستی محکمی انجامید.

داستان بازی شروع خوبی دارد. شخصیت جدید سری که Javi نام دارد به موقع برای اجرای تشریفات مرگ پدرش به خانه نمی رسد و پدر در حالی که در آخرین لحظات فرزندش را صدا می کرد مرد. اهالی خانه همگی از دست Javi و مشغولیت های فراوان و خوشگذرای هایش گله مندند و همیشه او را سرزنش می کنند تا بیشتر به خانه و خانواده اش سر بزند. آن ها مشغول آمادگی برای پذیرش مرگ پدر هستند که متوجه می شوند پیرمرد به موجود عجیبی تبدیل شده. موجودی که به اعضای خانواده حمله می کند و قصد صدمه زدن به آنان را دارد. پیرمرد زامبی همسر و یکی از اعضای خانواده اش را زخمی می کند و آن ها مجبور می شوند او را از پای در بیاورند.
بازی در صحنه های آغازین کارگردانی بی نظیری دارد. ده دقیقه ابتدایی بازی باعث می شود گمان کنید این فصل نیز اگر با همین ریوه ادامه دهد می تواند همچون فصل اول تاثیر گذار باشد. اما باید دانست که این لحظات خوب فقط برای چند دقیقه دوام می آورند و پس از آن بازی فورا به چندین سال بعد یعنی زمانی که دنیا به طور کامل از وجود زامبی ها مملو شده منتقل می شود. Javi را می بینیم که به همراه همسر برادرش Kate و فرزندان برادرش در اتومبیلی در حال مسافرت هستند. سال ها از آن وقایع گذشته و اکنون نه خبری از برادر هست و نه کس دیگر. آن ها اکنون یکدیگر را خانواده می خوانند و به تنهایی سفر می کنند. هاوی مجبور می شود برای یافتن مقداری بنزین در محلی توقف کند. آن ها موفق می شوند مقدار زیادی بنزین بیابند اما پس از مدتی متوجه می شوند اتومبیلی که بنزین ها را از آن کشیده بودند به عده ای از ارازل و اوباش تعلق داشته و آن ها اکنون از دیدن چند غریبه ناشناس در پناهگاه خودشان بسیار عصبانی اند. پس از درگیری با آن ها هاوی بیهوش می شود و زمانی که مجددا بهوش می آید خود را در اتومبیل همان افراد میابد. راننده یکی از اعضای همان گروه بوده و وظیفه داشت هاوی را به نقطه دوری ببرد و سر به نیستش کند. در همین حین اتومبیل آن ها طی حادثه ای ساختگی واژگون می شود و راننده از مهلکه می گریزد. اینجاست که بازیباز بار دیگر مهمترین شخصیت سری را ملاقات می کند. کلمنتاین کسی است که باعث شده اتومبیل تصادف کند. از این نقطه ماجرا های Javi و کلمنتاین و دوستی شان با یکدیگر شروع می شود. آن ها به شهری به نام Prescott رفته و در آنجا نیز ماجرا های زیادی را تجربه می کنند. هاوی تمام مدت نگران خوانداده خود است. او باید هر طوری که می شد به پناهگاه آن اوباش می رفت و از وضعیت خانواده اش با خیر می شد. در شهر کوچک Prescott هاوی و کلمنتاین با مردی اختلاف پیدا می کنند. با بالا گرفتن دعوا آن ها ناچار به درگیری می شوند و کلمنتاین به ناچار به آن مرد شلیک می کند. همین عمل باعث می شود مردم شهر آن ها را دردسر ساز خوانده و برای مدتی زندانی شان کنند. درست است که آخر الزمان شده و همه چیز کشک است اما بالاخره زندگی در هر جامعه انسانی قوانین خودش را نیز دارد. آن ها یک شبانه روز در آن زندان باقی ماندند تا این که توانستند با کمک Trip و نامزدش بیرون آمده و به سوی خانواده گم شده بشتابند.

آلوین جونیور کوچک را از فصل پیش بیاد دارید؟ او اکنون به کودکی چهار- پنچ ساله تبدیل شده.

 

فرمول هایی که دیگر جواب نمی دهند

در اولین اپیزود بازی تلاش کرده تا از همان فرمول های قدیمی استفاده کند. بدست اوردن دوستان و سپس از دست دادن آن ها بوسیله زامبی ها. ویا مواردی از این دست. این فرمول شاید پنج سال پیش جواب می داد اما اکنون دیگر کسی با دیدن این صحنه ها شگفت زده نمی شود. روند بازی با این که سعی شده غافلگیری ها و فراز و نشیب های بسیاری داشته باشد هنوز هم نمی تواند یاد آور خاطرات دوران طلایی مان با فصل اول این سری باشد.

چیزی که از آن مطمئنم این است که در یک دنیای آخرالزمانی که بوسیله زامبی های آدم خوار احاطه شده هنوز هم ایده های بسیاری برای تعریف یک داستان فوق العاده جذاب و عمیق وجود دارد. اما نمی دانم این طلسم لعنتی چیست که باز هم برای بار سوم با همان روند و همان ایده ها و همان صحنه ها میهمان Walking Dead هستیم. درست است که فعلا نباید قضاوت کرد اما چیزی که در این دو اپیزود دیدیم واقعا نکته جدیدی به همراه نداشتند.

کلمنتای در نجات دادن خانواده هاوی کمک های ارزشمندی به او می کند.

بازی برای روایت داستان از فلش بک های مختلف استفاده می کند. این فلش بک ها گاه داستان گذشه هاوی را نشان می دهند و گاه گذشته کلمنتاین را. به کمک همین فلش بک ها هستند که می فهمیم کلمنتاین در گذشته چه ماجرایی داشته. بر اساس انتخاب هایی که من کردم فهمیدم که کلمنتاین به همراه کنی و AJ سفر می کرده و کنی موفق شده رانندگی را به خوبی به او بیاموزد. اما شراط آنطور که باید پیش نمی رود و کلم (کَلَم نه! کلِم! مخفف کلمنتاین) کنترل اتومبیل را از دست می دهد. این اتفاق باعث می شود آن ها از مسیر خارج شوند و به سختی با یکی از درختان کنار جاده برخورد کنند. کلمنتاین بهوش می آید و کنی را می بیند که از شیشه ماشین به بیرون پرتاب شده. هنگامی که به سراغ او می رود متوجه می شود که در آن حالت بهیچ وجه توانایی راه رفتن و جابجا شدن ندارد. با توجه به این که صدای حادثه توجه واکر ها را نیز جلب کرده و آن ها در دسته های بزرگ در حال آمدن به سمت آن دو بودند کنی از کلمنتاین درخواست می کند که او را تنها بگذارد و برود. و البته در این لحظه شاهد یکی دیگر از آن صحنه های هندی و گریه آور این سری هستیم که کلمنتاین چگونه می تواند دوست و یاورش که جای پدرش بوده را رها کند و برود؟؟ و خلاصه از این داستان ها. (که البته اصلا هم چیز بدی نیست. اگر با این لحن از این نوع صحنه ها سخن می گوییم برای این است که از شر شرح اتمسفر سنگین  آن ها خلاص شویم وگرنه خودمان عاشق همین ویژگی های WD هستیم!) کلمنتاین با چشم هایی پر از اشک کنی را در همان وضعیت رها می کند و به سوی پناهگاهی می دود تا AJ را از شر واکر ها در امان نگه دارد. آن ها وارد خانه کوچک و تنگ و تاریکی می شوند و موفق می شوند از شر واکر ها خلاص شوند. اما ناگهان یک غریبه در آن خانه را می زند. غریبه ای که موجب می شود بازی یکی از عجیب ترین صحنه های خود را رو کند.

در این دنیای لعنتی به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد. بعد از دو فصلی که پای بازی های تل تی بوده ایم این درس را به خوبی فرا گرفته ایم.

روابط آزار دهنده

یکی از موارد آزار دهنده ای که در همان اول بازی توجه تان را جلب می کند و شاید مثل من آزارتان بدهد تاکید مزخرف سازندگان روی بحث خانواده است. من واقعا نمی فهمم. در این دنیای پر خطر و مرگبار چرا عده ای باید زور بزنند که به هر ترتیبی که شده خود را به عنوان خانواده بشناسند؟ آن هم افرادی که هیچ ارتباطی با هم ندارند. در این دنیا همه باید تلاش کنند از وابستگی عاطفی رها شوند چون هر لحظه ممکن است برای اطرافیانشان مشکلی پیش آید. یکی از موارد آزار دهنده ای که در این فصل شروع شده رابطه عاشقانه ای است که میان کیت و هاوی برقرار شده. همه می دانیم که کیت همسر برادر هاوی است و حالا نیز چند سال است که از سرنوشت شوهر او خبری نداریم. با این که شاید این اتفاق برای عده ای چراغ سبزی باشد برای این که هر کار دلشان خواست انجام دهند کسی همچون من باز هم از این کار تنفر زیادی دارد. زمانی که کیت، این دختر اعصاب خرد کن شروع می کند به بیان حرف های مورد دار و خط دادن های عجیب و غیر قابل تحمل دلم می خواهد به او بگویم: گورت را گم کن! دختره ی عوضی! ولی در بازی همچنان از او به عنوان خانواده یاد می شود. از طرف دیگر بچه هایی که به همراه داریم همگی فرزندان برادر احتمالا خدا بیامرز هستند که مادر واقعی شان سالهاست که فوت کرده و این خانم محترم درواقع مادر خوانده آن هاست.
البته شکی نیست که وجود چنین مواردی موجب کثیف تر شدن بازی و حکمفرمایی فضایی عجیب در آن است که چندان هم تاثیر بدی نخواهد گذاشت اما این عدم آزادی در برخورد با این دختر واقعا ازار دهنده است.

انتخاب ها حساس اند و تاثیر گذاری آن ها بسیار بیشتر شده. نام این مرد عجیب پاول است اما همه Jesus (مسیح؟!) صدایش می کنند. درست پس از وارد شدن اوست که بازی از روند خسته کننده و حوصله سر برش خارج شده و به سمت لحظات جذاب تر می رود.

 

میراثی فراموش شده به نام معما!

یادش بخیر. زمانی بازی های تل تیل بخش کوچک و هر چند کمرنگی به نام معما داشتند که همیشه در قسمت مربوط به گیم پلی درباره آن ها می نوشتیم. اما اکنون باید این اعتراف را بکنم که واقعا در این دو اپیزود هیچ معمایی پیدا نکردم. تنها مورد مربوط به بخشی بود که باید سیمی را از درون ماشین پشت سری پیدا می کردیم و درجای مناسبش قرار می دادیم که رسما حتی به معما شبیه هم نیست. البته شاید کمی سختگیرانه باشد که حلا بخواهیم به دنبال معما بگردیم چون هنوز باقی فصل ها را تجربه ننموده ایم. اما این را هم نمی شود در نظر نگرفت که اگر معمای درست و حسابی وجود داشت حتما در این دو اپیزود اثری از آن ها میدیدیم. این طور که پیداست تل تیل تصمیم گرفته بیشتر بر روی انتخاب ها و پیامد های آن ها تمرکز کند تا روی معما های ریز و درشت. در این فصل می شود به وضوح تاثیرگذاری انتخاب ها را حس کرد. در طول بازی هاوی مجبور است انتخاب هایی بکند که واقعا چیز های زیادی را تغییر می دهند و بازیباز ناچار است وقت بیشتری را برای اندیشیدن به حرکت های صرف کند.

محیط ها به نسبت فصل های پیش گسترده تر اند و آزادی عمل بیشتری در جست و جو کردن ها حس می شود.

به لطف انجین جدید تل تیل در این بازی شاهد افکت های تازه ای هستیم که پیشتر فقط در آثاری چون بتمن دیده شده بودند. البته در این بازی با این که شاهد پیشرفت های چشمگیری نسبت به نسخه های قبلی هستیم اما هنگامی که گرافیک آن را با بتمن تل تیل مقایسه می کنیم ضعف های واضحی را در آن شاهد هستیم. البته این نکته را نیز نباید از یاد برد که این بازی نه تنها نسبت به فصل های پیشین مرده متحرک محیط های پر جزئیات تری دارد بلکه نسبت به بتمن نیز از جزئیات بیشتری بهره می برد. در این نسخه پیشرفت های دیگری نیز دیده می شود همچون سیستم ذرات و افکت هایی مانند آتش و دود که تابحال به این زیبایی در بازی های تل تیل وجود نداشته اند. همچنین باید از نورپردازی عالی بازی نیز تقدیر کرد که در سطحی عالی قرار دارد.

مثل همیشه موسیقی بازی عالیست. Jared Emerson Johnson با این که اصلا در ساختن موسیقی بازی ای چون بتمن تخصص ندارد اما توانسته همچون فصل های قبل قطعه های خوب و گوشنوازی را برای بازی بنویسد. موسیقی بازی گاه دلهره آور و هیجان انگیز است و گاه اندوهناک و سنگین. گاهی نیز که ارامش نسبی در بازی حاکم است به خوبی می توان از قطعات ارامش بخش لذت برد. همچون دیگر کار های تل تیل گویندگی این اثر نیز در سطح مطلوب قرار دارد. این بار نیز برای گویندگی بازی از تیمی حرفه ای استفاده شده و میتوان بار دیگر از هنرمندی گویندگان لذت برد.

بازی از گرافیک هنری خوبی بهره می برد. بخش فنی نیز نسبت به فصل های پیشین توفیقات زیادی یافته است.

 

 

زامبی ها و روز های تاریک

در پایان باید بگویم خیلی خیلی برای قضاوت کردن درباره این بازی زود است. من برای خودم یک رسم مهم دارم و آن این است که همواره بازی هایی که بصورت سریالی عرضه می شوند را بعد از انتشار آخرین اپیزود بازی می کنم. این گونه نه برای اپیزود های بعدی چشم انتظار می مانم و نه با تک اپیزود های ناقص بازی مشکلات اینچنینی را تجربه می کنم. در حال حاضر هم نمی دانم چرا رسمم را شکسته ام و اپیزود های اول مرده متحرک را بازی کرده ام. چیزی که از آن مطمئنم این است که نمره ای که به این اپیزو داده ام را نمی توان به کل فصل تعمیم داد و قطعا اپیزود های آینده این گونه ضعیف نخواهند بود. اما دست کم تا عرضه قسمت های بعدی ناچارم توصیه کنم: طرفداران، فعلا این بازی را تجربه نکنید. بهتر است منتظر بمانید تا اپیزود های دیگر نیز سربرسند و پس از آن به تجربه بازی بپردازید. این گونه دیگر همچون من نا امید نخواهید شد.

 

0
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید