روزی روزگاری: تلاشی برای هیچ! | نقد و بررسی بازی Limbo

۲۴ بهمن ۱۳۹۲ - ۰۹:۰۰

پسرک بی هوش روی زمین افتاده است. کم کم چشمانش را با درد زیاد باز می کند. بلند می شود و خود را در جنگلی بزرگ می بیند. جنگلی که پسری به این کوچکی هراس بسیاری از آن دارد. اما پسرک ترس را کنار می گذارد. چرا که او باید خواهرش را پیدا کند…

باکس آرت بازی

باکس آرت رسمی بازی Limbo

عنوان: Limbo

سازنده: Playdead

سازنده نسخه پی اس ویتا: Double Eleven

ناشر: استودیو مایکروسافت و شرکت Playdead

پلتفرم ها: Xbox 360 – Play Station 3 – Microsoft Windows – Mac – Linux – OnLive – PS VITA – IOS

تاریخ عرضه بازی: ۲۱ جولای ۲۰۱۰ (۳۰ تیر ۱۳۸۹)

ژانر: پلتفرمر – پازل – فکری – داستانی

 

تصویری زیبا از اتمسفر بازی

سیاه، سفید، هزاران رنگ!

در ستایش گرافیک این بازی فوق العاده، هر چه بگوییم کم است. سازندگان این بازی با استفاده از رنگ سفید و سیاه، هزاران رنگ و نقش و تصویر پدید آورده اند. بازیکن در همه مکان های  بازی گرافیک خیره کننده و دقت بالای سازندگان در طراحی محیط و اجسام را ستایش می کند. در حقیقت محیط با هزاران سایه و روشن رنگ شده و این موضوع باعث افزایش فوق العاده ی زیبایی گرافیک هنری این  بازی شده است. در حقیقت سازندگان دست به کاری بزرگ زده اند و از هزاران رنگ سیاه و سفید مختلف استفاده کرده اند. به طوری که شما احساس می کنید تمام محیط بازی رنگ شده است و هر رنگ با دیگری متفاوت است. طراحی اجسام داخل بازی نیز واقعا فوق العاده است. به طوری که شما از این همه دقت تعجب می کنید. از ساخت چرخ دنده و لامپ گرفته تا ساخت یک عنکبوت غول پیکر. در تمام این ها نکته مهمی رعایت شده است، یعنی  کیفیت و دقت! پس به شما می گویم که در گرافیک این بازی هیچ کمبودی احساس نخواهید کرد. اما در بعضی مکان ها گرافیک می توانست قوی تر باشد.

 

سکوت، بزرگترین موسیقی است

صدا گذاری این عنوان به نحوه ای بسیار دقیق و با رعایت اصول انجام شده است. قبل از پرداختن به موسیقی بازی، باید به صداگذاری اجسام، حرکت و انواع اتفاقات بازی اشاره کرد. از فرو شدن پای عنکبوت در بدن پسرک تا صدای دویدن او بر روی زمین، آنقدر دقیق تنظیم شده است که محیط و اتمسفر بازی را بیش از پیش برای بازیکن باور پذیر می کند. صدای خش خش باد و افتادن و غلطیدن یک سنگ روی کوه، هیچ تفاوتی با صدای واقعی افتادن این اتفاق در زندگی و در دنیای حقیقی ندارد. انگار سازندگان برای صدا گذاری، عنکبوتی غول پیکر ساخته اند و پای تیز او را در بدن پسرکی فرو کرده اند و این صدا را ضبط کرده و بر روی بازی شان گذاشته اند.

اگر کمی دیر کرده بودیم، این سنگ با آن صدای مهیبش ما را ...

اگر کمی دیر کرده بودیم، این سنگ با آن صدای مهیبش ما را …

و اما موسیقی متن: در این بخش  نیز، شرکت playdead کاملا موفق عمل کرده است. درست است که در بسیاری از صحنه ها سکوت تنها موسیقی بازی است اما … اما باید پذیرفت که این سکوت در بازی فوق العاده است. سکوتی که در کنار آن صداهای واقعی ای از محیط یک جنگل وحشتناک شنیده می شود. سکوتی که استرس و ترس را در بازی چند برابر می کند. سکوتی که واقعا باید آن را ستایش کرد. البته بازی در بخش های خاص و احساسی خود دارای موسیقی هایی نیز هست که کاملا با اتفاقات هماهنگ است و داستان را جذاب تر می کند. در حقیقت اگر کمی کم کاری سازندگان در خلق موسیقی تازه نبود، به این بخش نمره کامل می دادم.

 

مرگ آسان است!

مرگ آسان است!

تنها در جنگل

از مهم ترین بخش های یک بازی، گیم پلی آن است. هر چه قدر هم که موسیقی و گرافیک و داستان بازی فوق العاده باشند، اگر گیم پلی آن بازی بقیه موارد را کامل نکند، قطعا با عنوانی ضعیف روبرو خواهیم شد. اما باید گفت که این عنوان در این بخش نیز، چیزی برای بازیکنان کم نگذاشته است.

شما از گیم پلی یک عنوان پلتفرمر چه انتظاری دارید؟ اگر از نظر شما گیم پلی فوق العاده عنوانی پلتفمر باید پر از معما و کار های مختلف باشد و قرار باشد شما در بازی با روش های ساده با بزرگترین دشمنان مواجه شوید و انواع وسایل نقلیه را در بازی بسیار ساده اما زیبا تجربه کنید و به کل هرگز از بازی آن عنوان  خسته نشوید، باید به شما بگویم Limbo دارای یک گیم پلی فوق العاده است.

در این بازی هیچ گزینه ای روی صفحه بازی دیده نمی شود. در حقیقت شمایید و دکمه بالا پایین و چپ و راست و یک دکمه هم به قول معروف برای تعامل با محیط! در بازی هیچ میزان جان یا … وجود ندارد و همان طور که گفتم محیط بازی کاملا خالی از هر گونه عکس یا علامت و یا نوشته است. انگار در مقابل صفحه یک انیمیشن نشسته اید. در بازی شما فقط ۲ حالت دارید، زنده یا مرده. حد وسط وجود ندارد. یک اشتباه شما را می کشد و درست انجام دادن یک کار ساده باعث زنده ماندن شما خواهد شد و این گونه نیست که مثلا میزان انرژی یا جان شما کم بشود و دوباره خوب بشوید! بازی کاملا واقعی است! هر چیزی می تواند باعث مرگ بشود و مرگ واقعا ساده و حقیقی است! نه مثل بازی های معروف که پس از مدتی دوباره جان شما به طرز مسخره ای پر می شود. البته آن گیم پلی ها کاملا عالی و مناسب برای سبک خود طراحی شده اند اما یک بازی مانند لیمبو برای ایجاد تفاوت آمده است. برای به تصویر کشیدن زندگی حقیقی یک پسر بیچاره…

 

تلاشی برای هیچ

از تمام بخش های بازی گفتیم اما حال به بزرگترین ماجرای این بازی میرسیم: داستان فوق العاده آن. داستانی که بسیاری از بخش هایش برای شما گنگ است. در حقیقت خود شما و باور شما باید آن بخش های بازی را تکمیل کنید و داستان را کامل سازید. لیمبو طوری ساخته شده است که هر کس می تواند برداشت دلخواه خودش را از آن بکند. اما همه برداشت ها در حقیقت به یک مفهوم خلاصه می شود. چیزی که فقط بازیکن بعد از تمام کردن همه مراحل بازی آن را درک می کند. به همین علت توصیه می کنم اگر تا بدین جای مقاله را خوانده اید اما هنوز این عنوان را تجربه نکرده اید همین حالا این بازی را با یک سرچ ساده دانلود کنید و پس از تمام کردن آن این بخش را بخوانید. این بخش کاملا حاوی اسپویل خواهد بود. به این علت که داستان بازی بسیار زیباست آن را به صورت یک سبک داستانی می نویسم:

پسرک بی هوش روی زمین افتاده است. کم کم چشمانش را با درد زیاد باز می کند. بلند می شود و خود را در جنگلی بزرگ می بیند. جنگلی که پسری به این کوچکی هراس بسیاری از آن دارد. اما پسرک ترس را کنار می گذارد. او باید خواهرش را پیدا کند…

عنکبوتی دهشتناک در برابر پسری کوچک

عنکبوتی وحشت ناک در برابر پسری کوچک

پسرک می دود. به لبه پرتگاه می رسد. سر می خورد و از این سمت چاله به آن سمت می پرد. بعد از رد کردن بخش های مختلف از راه به یک قایق می رسد. پسرک گویا در جنگل گم شده است. پیش می رود و انواع موانع را می گذراند. پسرک واقعا می ترسد. در آن چشم های سفیدش این موضوع به خوبی دیده می شود. اما پسرک عقب نمی کشد. او پا پس نمی کشدو راهش را پیش می گیرد و می رود. در راه به موجوداتی دهشتناک بر می خورد. معما های سختی را حل می کند. از بسیاری از درخت ها بالا می رود. پسرک هنوز در فکر خواهرش است. او می دود و از هر مانعی می گذرد. او به یک عنکبوت غول پیکر می رسد. عنکبوتی که به راحتی می تواند جان پسرک را بگیرد. لحظات زیبای این بازی در همین مکان هاست. در جاهایی که بازیکن واقعا به فکر می رود. یک پسر کوچک چگونه در مقابل یک عنکبوت بزرگ …؟

Limbo در کلمه به معنای برزخ است. برزخی که این پسرک در آن گرفتار شده است. مکانی است وحشتناک برای هر کس… چه رسد به کودکی چند ساله؟

تنها در جنگل و سوار بر قایق

تنها در جنگل و سوار بر قایق

بازیکن غرق در فکر و سوال است. اما کودک سخت ترین مکان ها را نیر رد می کند. پسرک تمام تلاشش را می کند. در نهایت او از  آهن ربایی  استفاده می کند. کاری سخت را انجام می دهد و پسرک شیشه را می شکند و به آن سمت پرتاب می شود. پسرک بی هوش روی زمین است. درست مثل اول بازی…

بازیکن را کم کم هراس بر میدارد که تمام این مدت دور خودم چرخیده ام؟ قرار است چه اتفاقی برای این پسر بچه بیافتد. پسرک دوباره در همان پلان ابتدای بازی چشمانش را باز می کند. او درد می کشد. بلند می شود و رو به جلو حرکت می کند. به همان خانه درختی ابتدای بازی می رسد. پسرک خواهرش را می بیند که بر سر جنازه او گریه می کند. یعنی این عذاب پسرک بوده است؟ عذابش برای کدام اشتباه؟ این بچه که کاری نکرده است که بخواهد در برزخ زجر بکشد؟ نکند مفهموم چیز دیگری بوده است؟ اما پیام نهایی مشخص می شود:

پسرک خیلی وقت است که مرده…

اما هنوز هزاران سوال در ذهن ها باقی مانده است. این بازی در معنی کلمه در داستان بازیکن را نابود کرده است. البته دردناک ترین پیام بازی بعد از بالارفتن لیست سازندگان  و ظاهر شدن دوباره منوی بازی مشخص می شود.

پسرک و خواهرش هر دو مرده اند

پسرک و خواهرش هر دو مرده بودند.

شاید بسیاری متوجه این پیام نشده باشند اما اگر دقت کنید می بینید بالای ۲ جنازه زیر خانه درختی مگس ها پرواز می کنند…

در این جا برای بازیکن چندین تفکر به وجود می آید که بهترین و کامل ترین آن ها این گونه بوده است:

۱: پسرک و خواهرش برای تفریح یا فرار به خانه درختی یک جنگل می روند. خواهر پسرک از کلبه به دلیلی یا به طور مثال برای آوردن چیزی بیرون می رود. پسرک می خواهد به دنبال او برود که ناگهان بر زمین می افتد و می میرد. روح پسرک که از هیچ چیز خبر ندارد می خواهد خواهرش را پیدا کند. اما جنگلی که بازیکن و پسرک می بینند دیگر یک جنگل شاد و تفریحی نیست. بلکه محیطی ترسناک و در خور برزخ است. برزخی که هرگز مشخص نمی شود چرا یک پسر بچه مظلوم باید با آن مواجه شود! وقتی روح پسرک سرگردان شده و برزخش را می گذراند دخترک به کلبه بر می گردد و جسم مرده برادرش را می بیند. دخترک آن قدر زار می زند که در کنار پسر می میرد…

نگاهی عاجزانه به سرنوشت

 ۲: نظریه دوم دقیقا مانند نظریه بالاست با این تفاوت که می گوید پسرک و خواهرش هر دو با هم افتاده و مرده اند. پسرک به دنبال خواهرش می گشته است و خواهر به دنبال برادرش بوده است. هر ۲ در حال چشیدن عذاب خوبش بوده اند. روح دخترک جسم برادر را می یابد و با این تفکر که خودش زنده است بر سر جنازه وی گریه می کند. در حالی که هر دو آن ها مرده بوده اند.

احتمال درست بودن نظریه دوم به دلیل شواهد، کمی بیشتر است. چرا که در پایان بازی دخترک پسر را می بیند و از جایش بلند می شود و فرار می کند. اگر نمرده بود چگونه یک روح را می دید؟ به علاوه در میان بازی در چندین جا دخترک دیده می شود که در جنگل سرگردان است. درست مانند برادرش.

 

اما تمام این ها هیچ اهمیتی ندارد. مهم برداشت شما از این داستان فوق العاده است. داستانی که هنوز خیلی از ما آن را نفهمیده ایم…

بازی ای که بعد از تمام کردنش باید فکر کرد…

به پسرک و خواهرش … و از همه مهمتر به برزخ…

برزخی که به پسر بچه ای نیز رحم نکرد…

داستان: ۴۰/۴۰

 گرافیک: ۳۸/۴۰

 صداگذاری: ۳۹/۴۰

 گیم پلی: ۴۰/۴۰

نمره نهایی بازی: ۳۹٫۵/۴۰

5
0

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید